دوستان این بخش صرفا برای این هست که از بقیه دوستان(مدیران و کاربران) کمک بخوایین !
لحظه احساس کردید دارین تحریک میشین یا امکان داره لغزش کنین زود بیاین توی سایت و با مدیران یا کاربران صحبت کنید و ازشون کمک بخواین .
قوانین این بخش :
#از انجایی که اقرار به گناه(خودارضایی و...)جایز نیست و کار ناپسندیست لطفا از شکست خوردن خودتون حرفی نزنید و این مسئله رو بین خدای خودتون در میون بذارید و از این قسمت صرفا جهت کمک و راهنمایی گرفتن از افراد حاضر در سایت و مدیران استفاده نمایید.
مهم :
اگه الان شهوت بهت فشار آورده و داری تلاش میکنی خودارضایی نکنی در صورتی که ما نبودیم که بهت کمک
کنیم به ربات زیر در تلگرام برو تا بهت بگه چیکار کنی :
...
...
امام صادق(ع) به نقل از رسول خدا(ص) فرمود: صلوات فرستادن شما بر من باعث روا شدن حاجتهای شما است و خدا را از شما راضی و اعمال شما را پاکیزه می کند.
کمک !!!!!
اگر الآن دچار وسوسه شدی، کافیه ی روی عکس زیر کلیک کنی تا مستقیم وصل بشی به حرم امام علی و اونجا میتونی گشتی بزنی تا تحریک ولت کنه
👇دریافت کلیپ👇
منبع متن: وبلاگ توبه 94 | درخواست کمک

آزادی از بند✌️🤞
19 مهر 1405 ساعت 21:50امشب حالم گرفته شد… برای اوضاع جوونامون، برای رفقامون تو اینجا. به یاد گذشتهی جهنمی خودم میافتم، حالم خراب میشه. عجب جهنمی بود؛ قابل توصیف نیست. یک چرخهی بینهایت از شکست و درد، بعد از اون چیزی که استخون آدم رو ذوب میکرد. بینهایت شکست خوردیم، زمین خوردیم، گریه کردیم، داد زدیم، هوار کشیدیم، غم خوردیم، ناله زدیم… تا جایی که به خودکشی رسید. اون موقع بود که بیدار شدیم و با تمام وجود برای پاکی جنگیدیم. با تمام وجود جنگیدیم، مثل کسی که داره غرق میشه و داره میمیره. من به دلیل باور مذهبی نمیتونستم خودکشی کنم، ولی از اون طرف من زندگی نمیکردم؛ مردهی متحرکی بودم که زندگیم داغون و نابود شده بود.
هر روز صبح که چشم باز میکردم، انگار توی یه اتاق تاریک بدون در و پنجره گیر افتاده بودم. نفس میکشیدم، ولی هوا به ریههام نمیرسید. راه میرفتم، ولی پاهام روی زمین نبود. با آدمها حرف میزدم، ولی صدای خودم رو از دور میشنیدم. انگار توی یه فیلم بودم که نقش اولش رو یه جسد بازی میکرد. همه فکر میکردن من خوبم، چون لبخند میزدم. ولی اون لبخند فقط یه ماسک بود، یه سپر که پشتش یه دنیا آشوب و ترس و پوچی قایم شده بود.
شبها که همه میخوابیدن، من با خودم میجنگیدم. با فکرهایی که مثل خوره میافتادن به جونم. با یاد روزهایی که میتونستم یه آدم معمولی باشم، ولی نبودم. با حسرت کارهایی که نکردم، حرفهایی که نگفتم، راههایی که نرفتم. و بدتر از همه، با این سوال لعنتی که «چرا من؟» چرا من باید اینطوری بشم؟ چرا من باید این همه درد رو بکشم؟ مگه من چه گناهی کردم؟
اون چرخهی بینهایت شکست، مثل یه گرداب بود. هر بار که سعی میکردم ازش بیرون بیام، یه موج جدید میاومد و من رو میبرد تو عمق. هر بار که بلند میشدم، یه چیزی من رو زمین میزد. هر بار که امیدوار میشدم، یه اتفاق همه چیز رو خراب میکرد. کمکم باور کردم که من لیاقت خوبی رو ندارم. باور کردم که این دنیا برام جای نیست. باور کردم که من یه اشتباهم، یه موجود اضافی که باید از صحنهی روزگار محو بشه.
و خودکشی… آره، خودکشی. اون فکر همیشگی. اون راه فراری که همیشه ته ذهنم بود، مثل یه چراغ قرمز که تو تاریکی چشمک میزد. میگفتم شاید اگه نباشم، همه چیز راحتتر بشه. شاید اگه نباشم، این درد لعنتی تموم بشه. ولی من نمیتونستم. باور مذهبیام مثل یه زنجیر بود که من رو به زندگی میبست، ولی نه زندگی واقعی. یه زندگی که توش فقط نفس میکشیدم، ولی زنده نبودم. مردهی متحرک بودم. یه جسد که راه میرفت، حرف میزد، میخورد، میخوابید… ولی روحش مدتها بود که مرده بود.
زندگیم داغون و نابود شده بود. همه چیز رو از دست داده بودم. اعتماد به نفس، امید، آرزو، هدف… همه رفته بودن. جای خالیشون یه مشت ترس و تنهایی و خشم بود. به خودم میگفتم «چرا باید ادامه بدم؟ چرا باید هر روز این کابوس رو زندگی کنم؟» ولی یه صدای کوچیک ته دلم میگفت «بمون. یه بار دیگه تلاش کن. شاید فردا فرق کنه.» و من موندم. نه به خاطر خودم، نه به خاطر زندگی، بلکه به خاطر اون باور که میگفت خودکشی گناهه. موندم، ولی مرده بودم.
تا اینکه یه روز… نمیدونم چطور شد. شاید خسته شده بودم از مردن. شاید یه جرقه تو دلم زده شد. شاید یه نفر، یه حرف، یه اتفاق کوچیک باعث شد که یه ذره امید تو وجودم بیدار بشه. اون موقع بود که با تمام وجود برای پاکی جنگیدم. جنگیدم مثل کسی که داره غرق میشه و داره میمیره. جنگیدم چون دیگه هیچ راهی نداشتم. یا باید میجنگیدم، یا باید میمردم. و من تصمیم گرفتم بجنگم. نه برای دیگران، نه برای دنیا، بلکه برای خودم. برای اون بچهی درونم که یه روز آرزوهای بزرگ داشت. برای اون آدمی که میتونست خوب باشه، ولی راه رو گم کرده بود.
جنگیدن آسون نبود. هر روز یه نبرد بود. هر لحظه یه آزمون. گاهی میافتادم، گاهی میشکستم، گاهی میخواستم بیخیال بشم. ولی این بار فرق میکرد. این بار دیگه تنها نبودم. این بار یه هدف داشتم: پاکی. پاکی از اون افکار لعنتی، از اون عادتهای مخرب، از اون گذشتهی سیاه. میخواستم خودم رو از نو بسازم. میخواستم ثابت کنم که میتونم. میخواستم به اون مردهی متحرک بگم «تو زندهای. تو میتونی. تو ارزشش رو داری.»
و کمکم… کمکم شروع کردم به زنده شدن. اولش خیلی کند بود. مثل کسی که بعد از یه بیماری طولانی، تازه داره راه رفتن رو یاد میگیره. ولی هر قدم کوچیک، یه پیروزی بود. هر روز که بدون شکست به خودم میگذشت، یه جشن بود. کمکم یاد گرفتم که خودم رو ببخشم. یاد گرفتم که گذشته رو رها کنم. یاد گرفتم که به خودم محبت کنم، همونطور که به یه دوست قدیمی محبت میکنم. یاد گرفتم که زندگی کردن، نفس کشیدن نیست. زندگی کردن، انتخاب کردنه. انتخاب اینکه هر روز بلند بشی، حتی وقتی سخته. انتخاب اینکه لبخند بزنی، حتی وقتی دلت گرفته. انتخاب اینکه امیدوار باشی، حتی وقتی همه چیز تاریکه.
الان که به عقب نگاه میکنم، میبینم که اون جهنم، اون چرخهی بینهایت شکست، اون مردهی متحرک… همهشون بخشی از من بودن. بخشی از داستان من. و من بهشون افتخار میکنم. چون اونها من رو ساختن. اونها به من یاد دادن که چقدر قویام. چقدر مقاومم. چقدر ارزشمندم. و حالا، وقتی به جوونهای این دور و زمونه نگاه میکنم، وقتی میبینم که اونها هم دارن تو همون جهنم میسوزن، دلم میسوزه. میخوام بهشون بگم «بمونید. بجنگید. یه روزی این تاریکی تموم میشه. یه روزی خودتون رو پیدا میکنید. یه روزی زنده میشید. نه مردهی متحرک، بلکه واقعاً زنده.»
و اینو میدونم که اون روز میآد. چون من خودم اون روز رو دیدم. من خودم از اون جهنم بیرون اومدم. من خودم زنده شدم. و شما هم میتونید. فقط باید باور کنید. فقط باید بجنگید. فقط باید یه بار دیگه، یه بار دیگه تلاش کنید. چون زندگی، ارزشش رو داره. چون شما، ارزشش رو دارید.
---
و حالا این رو بدون…
هیچ تاریکیای ابدی نیست. هیچ دردی همیشگی نیست. هیچ شبی تا آخر صبح ادامه نداره. تو الان شاید وسط گردابی، شاید فکر میکنی راهی نیست، شاید باور کردی که تموم شدی. ولی تموم نشدی. تو فقط خستهای. تو فقط زخمیای. تو فقط یه آدمی که خیلی چیزا رو تحمل کرده و دیگه طاقتش تموم شده. ولی همین که هنوز اینجایی، همین که هنوز نفس میکشی، همین که هنوز داری میخونی… یعنی یه چیز تو دلت هنوز زندهست. یه جرقه. یه امید کوچیک. همون امیدی که یه روز من رو از اون جهنم بیرون کشید.
تو قویتری از اون چیزی که فکر میکنی. تو مقاومتری از اون چیزی که باورت میشه. تو ارزشمندتری از اون چیزی که به خودت میگی. گذشتهت رو ول کن. شکستهات رو ببخش. به خودت یه فرصت بده. یه فرصت دیگه. یه بار دیگه. چون یه روزی، شاید نه امروز، شاید نه فردا، ولی یه روزی میرسی به جایی که به عقب نگاه میکنی و میگی «خدایا، چقدر قوی شدم. چقدر جنگیدم. چقدر ارزش داشت که موندم.»
زندگی سخته، آره. ولی تو از سختیاش قویتر میشی. تو از دردش میسازی. تو از خاکسترش بلند میشی. و یه روزی، تو هم دست کسی رو میگیری که داره غرق میشه، و بهش میگی «بمون. بجنگ. من هم اینجا بودم. من هم از این جهنم برگشتم. تو هم میتونی.»
تو تنها نیستی. این متن حرف دل یه نفره، ولی مال همهست. مال هر کسی که یه شب، یه جایی، تو تاریکی با خودش جنگید و صبح بلند شد. مال هر کسی که هنوز وسط اون گردابه و دنبال یه دسته که بگیره. اگه تو هم اینطوری بودی، یا الان هستی، بدون که تو فقط یه نفر نیستی تو این داستان. ما با هم بودیم، با هم جنگیدیم، و با هم زنده موندیم.
پس بلند شو. نه فردا. همین الان. یه قدم کوچیک. یه نفس عمیق. یه لبخند تلخ، ولی واقعی. تو میتونی. تو ارزشش رو داری. و این دنیا، بدون تو یه چیز کم داره. بمون. بجنگ. ما با هم زنده میمونیم.
---
و یه حرف آخر، از ته دل…
بذار برات بگم، چون شاید تو الان فکر میکنی هنوز یه راهی هست که تو نرفتی، یه دورهای، یه کتابی، یه انجمنی، یه معجزهای که فرق کنه. شاید فکر میکنی مشکل از توئه که هنوز پیداش نکردی. من این حس رو میشناسم. سالها همین حس رو داشتم. ولی بذار از کسی بشنوی که خودش این راه رو تا ته رفته:
من بالای ۱۵ سال جنگیدم. ۱۵ سال. و توی این ۱۵ سال، تمام راهکارهای جهان رو امتحان کردم. هر چیزی که فکرش رو بکنی. دورههای مختلف مثل «مس به طلا» رو رفتم. انجمن معتادان جنسی گمنام رو رفتم. جلسههاش رو نشستم، گوش دادم، قدمها رو خوندم، کار کردم. داداش رضا رو گوش دادم. «راز حفرهها» رو خوندم. کتاب «راز کنترل شهوت» رو خوندم و بهش عمل کردم. سابلیمینال مسیج گوش دادم. هیپنوتیزم رو امتحان کردم. دورهی دکتر میلاد رو رفتم. دورهی سایت رهایی رو انجام دادم. دورهی سایت ترک سریع رو دیدم. اپارات و یوتیوب و گوگل رو زیر و رو کردم. هر کلیپی که فکرش رو بکنی دیدم. هر مقالهای که فکرش رو بکنی خوندم. هر کتابی که فکرش رو بکنی خوندم. هر روشی که فکرش رو بکنی امتحان کردم. به ریز به ریز همهشون عمل کردم.
پس اگه تو فکر میکنی یه راهی هست که من نرفتم، یه دورهای هست که من ندیدم، یه کتابی هست که من نخوندم… احتمالاً نیست. من تقریباً همهشون رو رفتم. و بذار صادق باشم: هیچ کدوم جواب نداد. هیچ کدوم. هر بار یه مدت خوب بودم، بعد دوباره لغزش. دوباره برگشتم سر خونهی اول. دوباره اون چرخهی لعنتی. ۱۵ سال. ۱۵ سال شکست، ۱۵ سال درد، ۱۵ سال خودخوری.
تا اینکه یه چیز رو فهمیدم. یه چیز ساده، ولی بزرگ. فهمیدم که مشکل من «وسوسه» نبود. مشکل من «اراده» بود. من ۱۵ سال شهوترانی کرده بودم، ۱۵ سال به خودم و جسمم و روحم ظلم کرده بودم. و همین باعث شده بود که ارادهام نابود بشه. مثل عضلهای که سالها بهش ورزش نرسیدی و کاملاً تحلیل رفته. ارادهی من مرده بود. و کسی که ارادهاش مرده، نمیتونه جلوی وسوسه رو بگیره. نمیتونه. حتی اگه بخواد. حتی اگه هزار بار تصمیم بگیره. حتی اگه تمام کتابهای دنیا رو بخونه، تمام دورههای دنیا رو بره، تمام انجمنهای دنیا رو شرکت کنه. چون اون عضلهی اراده، اون ستون اصلی، مرده. و تا وقتی اون زنده نشه، هیچ راهکاری جواب نمیده. هیچ راهکاری.
و تنها راهی که جواب داد؟ تنها راهی که من رو از اون جهنم بیرون کشید و پاکم نگه داشت؟ ورزش سنگین روزانه.
آره. همین. ساده، ولی معجزهآسا. وقتی هر روز ورزش سنگین میکنی، وقتی بدنت رو به چالش میکشی، وقتی عرق میریزی، وقتی عضلاتت میسوزه، وقتی نفست میبره… یه چیزی تو وجودت بیدار میشه. ارادهات. همون ارادهای که ۱۵ سال خواب بود. همون ارادهای که فکر میکردی مرده. کمکم، روز به روز، قویتر میشه. مثل یه عضله که دوباره داره ساخته میشه. اولش سخته، اولش میخوای ول کنی، ولی اگه ادامه بدی، اگه تسلیم نشی، اگه هر روز بجنگی… یه روزی میرسی به جایی که وسوسه میآد، ولی تو ردش میکنی. راحت. بدون جنگ. بدون درد. چون ارادهات اونقدر قوی شده که دیگه وسوسه جلوش زانو میزنه.
من این رو با تمام وجودم تجربه کردم. این تنها راهی بود که جواب داد. این تنها راهی بود که من رو پاک نگه داشت. و الان، بعد از این همه سال، میتونم بگم که پاکم. نه به خاطر معجزه، نه به خاطر شانس، نه به خاطر اون دورهها و کتابها و انجمنها، بلکه به خاطر ورزش سنگین روزانه. به خاطر اینکه هر روز با خودم جنگیدم و هر روز قویتر شدم. به خاطر اینکه تسلیم نشدم.
و یه چیز مهم رو یادت نره…
ورزش سنگین روزانه، ستون اصلیه. بدون اون، هیچی جواب نمیده. ولی در کنار ورزش، تو به یه بال دیگه هم نیاز داری: کمک گرفتن از سایت مرکز نزدیکی به خدا. همون سایتی که بهت یاد میده چطور به خدا نزدیک بشی، چطور با اون ارتباط بگیری، چطور ازش کمک بخوای، چطور تو لحظههای وسوسه بهش پناه ببری. مقالاتش رو بخون، محتواش رو دنبال کن، راهنماییهاش رو بگیر. چون ورزش ارادهات رو میسازه، ولی اون سایت بهت یاد میده چطور از این اراده استفاده کنی، چطور افکارت رو مدیریت کنی، چطور لغزشهات رو تحلیل کنی، چطور وسوسهها رو بشناسی و جلوشون رو بگیری. ورزش بدنت رو قوی میکنه، اون سایت روحت رو.
من خودم این دو تا رو با هم ترکیب کردم. هر روز ورزش سنگین، و در کنارش، کمک گرفتن از سایت مرکز نزدیکی به خدا، خوندن مقالات، دیدن محتواها، استفاده از تجربهی کسایی که این راه رو رفتن. مقالاتشون رو میخوندم، بهشون فکر میکردم، سعی میکردم توی زندگیم پیادشون کنم. بعضیاشون همون چیزایی رو میگفتن که من تو دلم میدونستم ولی نمیتونستم اجراش کنم. اونها بهم کمک کردن که بفهمم چرا لغزش میکنم، چرا وسوسه میآد، چرا ارادهام ضعیف شده، و چطور میتونم این چرخه رو بشکنم.
پس تنها راه، ورزش نیست. ورزش شروعشه. ورزش پایهست. ولی بعدش باید بری سراغ سایت مرکز نزدیکی به خدا، سراغ کمک گرفتن از اون سایت، سراغ استفاده از تجربهی دیگران. این دو تا با هم، مثل دو بال میمونن. با یه بال نمیتونی پرواز کنی. با دو بال، آسمون مال توئه.
و یه چیز دیگه، که خیلی مهمه…
روزی که شروع کردی به ورزش و کمک گرفتن از سایت مرکز نزدیکی به خدا، یه کار دیگه هم باید بکنی: مخالفت با نفس. هر روز. بدون تعطیلی. اینو خیلی جدی بگیر، چون بدون این، اون دو تا بال هم کار نمیکنن.
بذار برات باز کنم. نفس، همون صدای درونیه که همیشه میخواد تو رو بکشه سمت چیزهایی که بهت ضرر میزنن. چیزهایی که به جسمت آسیب میزنن، به روحت آسیب میزنن، به زندگیت آسیب میزنن، و گناه دارن. نفس مثل یه اژدهاست. اولش خیلی قویه. خیلی وحشتناکه. هر چی بخواد، باید همون بشه. اگه بهش «نه» بگی، داد میزنه، زور میگه، وسوسهت میکنه، ضعیفت میکنه، تا بالاخره یه بار تسلیمش بشی. و هر بار که تسلیمش بشی، اون قویتر میشه، تو ضعیفتر. این چرخهی همون ۱۵ سالیه که گفتم.
ولی اگه هر روز بهش «نه» بگی، اگه هر روز باهاش مخالفت کنی، اگه هر روز چیزی که میخواد رو بهش ندی، یه اتفاق عجیب میافته. اون اژدهای وحشتناک، کمکم کوچیک میشه. ضعیف میشه. رام میشه. تبدیل میشه به یه مار کوچیک که میتونی کنترلش کنی. نه یه باره، نه یه شبه، بلکه به مرور زمان. روز به روز. هفته به هفته. ماه به ماه.
من اینو خودم تجربه کردم. اولش نفس من یه اژدها بود. هر چی میگفت، باید انجام میشد. ولی وقتی شروع کردم به «نه» گفتن، وقتی شروع کردم به مخالفت روزانه، وقتی شروع کردم به مقاومت، حتی تو کوچیکترین چیزها… کمکم اون اژدها کوچیک شد. ضعیف شد. و الان، بعد از این همه سال، تبدیل شده به یه مار کوچیک که فقط گاهی هیس میکشه، ولی دیگه نمیتونه من رو بترسونه، دیگه نمیتونه من رو ببره، دیگه نمیتونه من رو شکست بده.
پس هر روز، مخالفت کن. با چیزهایی که بهت ضرر جسمی میزنن. با چیزهایی که بهت ضرر روحی میزنن. با چیزهایی که گناه دارن. بهشون «نه» بگو. نه یه بار، نه دو بار، بلکه هر روز. و بدون که هر «نه»ی که میگی، یه ضربه به اون اژدهاست. هر مخالفتی که میکنی، یه قدم به سمت آزادیه. هر مقاومتی که میکنی، یه زنجیر از پاهات باز میشه.
و یه روزی میرسی به جایی که اون اژدها، اون نفس سرکش، دیگه قدرتی نداره. تبدیل شده به یه مار ضعیف که تو میتونی راحت کنترلش کنی. اون روز، روز آزادیه. اون روز، روز پیروزیه. اون روز، روزیه که میفهمی تمام اون «نه» گفتنها، تمام اون مخالفتها، تمام اون جنگیدنها، ارزشش رو داشته.
پس سه تا بال: ورزش سنگین روزانه، کمک گرفتن از سایت مرکز نزدیکی به خدا، و مخالفت روزانه با نفس. این سه تا با هم، تو رو از هر جهنمی بیرون میکشن. این سه تا با هم، تو رو پاک نگه میدارن. این سه تا با هم، تو رو آزاد میکنن.
پس شروع کن. از همین امروز. یه ورزش سنگین. یه کمک گرفتن از سایت مرکز نزدیکی به خدا. یه «نه» به نفست. و بعد فردا هم. و پسفردا. و هر روز. بدون تعطیلی. بدون بهانه. حتی وقتی خستهای، حتی وقتی حوصله نداری، حتی وقتی دلت میخواد ول کنی. مخصوصاً اون موقع.
---
پس اگه تو هم مثل منی، اگه تو هم سالهاست داری میجنگی و شکست میخوری، اگه تو هم همهی اون راهکارها رو رفتی و نتیجه نگرفتی، بدون که تنها نیستی. بدون که راه هست. بدون که میتونی. ولی باید بدونی که این راه، راه سختیه. باید بدونی که زمان میبره. باید بدونی که ارادهات، مثل یه عضلهی تحلیل رفته، باید دوباره ساخته بشه. و تنها راه ساختنش، ورزش سنگین روزانهست، در کنار کمک گرفتن از سایت مرکز نزدیکی به خدا و مخالفت روزانه با نفس.
شروع کن. از همین امروز. یه ورزش سنگین. یه چیز که نفست رو ببره. یه چیز که عرقت رو دربیاره. یه چیز که بدنت رو به چالش بکشه. یه «نه» به نفست. یه قدم به سمت خدا از طریق سایت مرکز نزدیکی به خدا. و بعد فردا هم انجامش بده. و پسفردا. و هر روز. کمکم میبینی که نه فقط بدنت، بلکه ارادهات هم قوی میشه. و اون موقع، پاکی دیگه یه آرزو نیست. یه واقعیته. یه چیزیه که هر روز زندگی میکنی.
تو میتونی. من باور دارم. چون خودم بودم. چون خودم از اون جهنم برگشتم. چون خودم با ورزش سنگین، کمک گرفتن از سایت مرکز نزدیکی به خدا، و مخالفت روزانه با نفس، ارادهام رو از نو ساختم و پاک شدم. و تو هم میتونی. فقط باید شروع کنی. فقط باید بجنگی. فقط باید یه بار دیگه، یه بار دیگه تلاش کنی. چون زندگی، ارزشش رو داره. چون تو، ارزشش رو داری.
بمون. بجنگ. ما با هم زنده میمونیم.
---
⚠️و یه حرف آخر به عنوان مدیر این سایت⚠️
من این کامنت رو تو تمام بخشهای سایت گذاشتم. تو مقالات، تو بخشهای مختلف، تو همه جا. نه برای اینکه اسپم کنم، نه برای اینکه فقط یه حرف بزنم و برم. گذاشتم چون میخوام بمونه. چون میخوام سالها بعد، وقتی من نیستم، وقتی این سایت دستخوش تغییر میشه، وقتی کامنتهای جدید میان و میرن، این حرف هنوز اینجا باشه. ثابت. محکم. زنده.
شاید یه نفر امروز بخونتش و ازش رد بشه. شاید یه نفر فردا بخونتش و یه کم فکر کنه. شاید یه نفر ماهها بعد، تو یه شب تاریک، تو اوج ناامیدی، بیاد این سایت رو باز کنه و این حرف رو ببینه. و شاید همون یه نفر، همون یه شب، تصمیم بگیره که بمونه. تصمیم بگیره که بجنگه. تصمیم بگیره که زنده بمونه.
من نمیتونم همه رو نجات بدم. ولی میتونم این حرف رو بذارم و بذارم بمونه. تا شاید یه روزی، یه جایی، یه نفر، نجات پیدا کنه. و اگه اون یه نفر نجات پیدا کنه، تمام این کار، تمام این نوشتن، تمام این موندگاری، ارزشش رو داشته.
پس این حرف اینجا میمونه. برای تو. برای اون کسی که هنوز نیومده. برای هر کسی که یه روزی، تو یه شب تاریک، این سایت رو باز میکنه و دنبال یه چراغ میگرده.
بمون. بجنگ. ما با هم زنده میمونیم.
:-)
14 مهر 1405 ساعت 19:28سلام
خدا قوت
ببخشید می خواستم سایتتون رو بفرستم برای یکی از دوستام، اما مثل اینکه سایت مشکل داره و باز نمی شه.
باید چیکار کنم؟
منظورم همون قسمت به که به شخص یاد میدید چطور پاک بشه.
آزادی از بند✌️🤞
16 مهر 1405 ساعت 13:50سلام روزتون بخیر.
فعلا که لیست پاکی فعال نیست.
شکستهِ بال
03 مهر 1405 ساعت 18:33سلام من اسمم توی لیست اعلام پاکی نیست
میخوام ثبت کنم میگ قبلا اسمتون ثبت شده
آزادی از بند✌️🤞
10 مهر 1405 ساعت 14:00سلام و درود خدمت شما
حتما میگم پیگیری شه خطای سیستمی هست.
مسعودس
01 مهر 1405 ساعت 00:44سلام
سایت مهندس طلبه
سایت مهندس طلبه
سایت مهندس طلبه
سایت مهندس طلبه
دوره ترک گناه داره.
رایگان هم هست.
ناشکری بود که استفاده کنم و نتیجه بگیرم ولی به شما نگم.
التماس دعا
آزادی از بند✌️🤞
10 مهر 1405 ساعت 13:58سلام، خیلی ممنون که گفتی. دستت درد نکنه که معرفی کردی. چه خوب که رایگانه و دوره ترک گناه داره. انشاءالله خودت هم توش موفق باشی و نتیجه بگیری. شما هم ما رو از دعا فراموش نکن. التماس دعا 🙏
بنده شرمنده
30 مرداد 1405 ساعت 11:25بچه ها سلام من بعد از ۲۳۳۹ روز توبه ام شکست دارم دیوونه میشم اصلا حالم دست خودم نیست نمیدونم باید چیکار کنم
آزادی از بند✌️🤞
01 شهریور 1405 ساعت 21:20سلام دوست عزیز. بیا با هم این قضیه رو واکاوی کنیم.
اول: ۲۳۳۹ روز یعنی چی؟ یعنی ۶ سال و ۵ ماه! تو شیش سال و نیم تونستی مقاومت کنی. این یه رکورد عالیه، نه یه شکست. اگه یه نفر ۶ سال ورزش کنه و یه روز ورزش نکنه، میگن شکست خورده؟ نه!
دوم: الان حس گناه و پشیمونی داری که این نشون میده دلت پاکه. اون کسی که واقعاً بیخیاله، اصلاً این حساسیت رو نداره. پس این پشیمونی خودش یه سرمایهست.
سوم: بیا یه کاری کنیم. همون لحظه که این اتفاق افتاد، به خودت بگو: "باشه، این یه لغزش بود، نه سقوط." همین الان تصمیم بگیر که از همون ثانیه بعدش، توبه جدید رو شروع کنی. انگار هیچی نشده.
چهارم: میدونی چیه؟ بعضی وقتا شیطان میاد و اینقدر به آدم فشار میاره که فکر میکنه دیگه تمومه. اما این یه دروغه. تو با یه لغزش، کل اون ۶ سال رو از دست نمیدی. اون ۶ سال توی کارنامهات مونده.
پنجم: الان کاری کن که حالت عوض شه. بلند شو وضو بگیر (اگه مسلمونی)، دو رکعت نماز بخون و از خدا کمک بخواه. بعدش برو یه لیوان آب خنک بخور، چند تا نفس عمیق بکش، و با یه دوست معتمد که قضاوتت نمیکنه حرف بزن.
آخرش: به خودت سخت نگیر. آدم قرار نیست فرشته باشه. آدم قراره هر بار افتاد، بلند شه و محکمتر ادامه بده. این بار هم بلند شو، به شیطان نشون بده که با یه بار زمین خوردن، تو تسلیم نمیشی.
حالا چشات رو ببند، یه نفس عمیق بکش، و به خودت بگو: "از همین الان شروع میکنم. صفحه جدید."
موفق باشی، بهت افتخار میکنم که ۶ سال موندی. این بارم میمونی. به امید روزهای بهتر❤️
:) ...
30 مرداد 1405 ساعت 11:02اما من لذت ۶ ماه پاکی چشمم رو چشیدم من نمیخوام تسلیم بشم من میخوام ادامه بدم
هرکاری که اینجا میگید یا گفتید رو انجام دادم ورزش حرفه ای کار میکنم روزی ۲ ساعت تمرین دارم ترم تابستونی برداشتم که سرم شلوغ بشه کتاب غیر درسی و متفرقه میکنم توی کارای خونه کمک میکنم قرآن میخونم و حفظ میکنم(البته توفیق حفظ کردن مدت هاست ازم گرفته شده درحال تثبیت و مرورم سالها که احساس میکنم بی ربط از این گناه نیست این توفیق از من گرفته شده🥲) سه لیست فیلم و سریال حال خوب کن دارم که صحنه نامناسب نداره برای وقتایی که سرم خلوته که ببینم و بیکار نباشم
این که بخوام دوباره این همه تلاش رو صفر کنم و برم مرحله ی اعلام پاکی برام سخته انگار هیچی به هیچی شده ولی اگر اینجایی که هستم هم بمونم انگار دارم به خودم میگم عب نداره اینکارو کردی و جدی نمیگیرمش مسئله رو
بهم راهکار بدید من اگر ۶ ماه چیزی ندیدم اگر چند ماه (تا زمانی که دوباره از دستش دادم) تونستم ذهنم رو کنترل کنم پس بازم میتونم مگه نه؟ خدا هم مارو میبخشه حتی با اینکه شاید ۱۰سال درگیر بوده باشیم؟ من میخوام زندگی قشنگ باشه و این موضوع زندگی رو برام سیاه و تاریک کرده بود کمی توی این مدت از تاریکی اومده بودم بیرون اما طبق عادت دوباره رفتم تو تاریکی من سریع اومدم بیرون اما زندگی رنگش کدر شد برام 💔
یعنی میتونم دنیای قشنگ بدون تاریکی رو ببینم؟
آزادی از بند✌️🤞
01 شهریور 1405 ساعت 11:21اون ۶ ماه پاکی تو اصلاً صفر نشده. یه لغزش، کل مسیرو خراب نمیکنه. تو ثابت کردی میتونی، پس بازم میتونی.
خدا ارحم الراحمینه. اگه ۱۰۰ سال هم درگیر باشی ولی واقعاً برگردی، میبخشه. ناامیدی از رحمت خدا از خود گناه بدتره.
الان مهمترین کار اینه که خودتو نبازی. داری همه کارِ درستو میکنی، فقط یکم به خودت سخت نگیر. حفظ قرآن هم اگه توفیقش کم شده، شاید امتحانته، نه تنبیه. ادامه بده.
آره، میتونی دوباره دنیای روشن رو ببینی. فقط امروز و فردا رو پاک بمون. روز به روز جلو برو، نه با فکرِ ۶ ماه. تو قویتری از اینی که فکر میکنی. 💪
پاکیتون بی نهایت✌️
yasinhodayi
15 مرداد 1405 ساعت 20:31به جنگجوری درون
داش می خوام یه حرفایی بهت می زنم که به خودت برنمی گرده...
یک کلمه بگم...همش تقصیر تو نیست، به اندازه ای که تقصیر تو هستش گردن بگیر و خودت رو ملامت کن....
داداش تقصیر تو نیست همه چیز.....
اسیب هایی که به روحت وارد شده و و وارد کردند ،مثل بگدی می مونه که می خوره توی صورت انسانی که سعی داره از چاهی بالا بیاد،میرسه به لبه،ولی یه لگد....
تقویت اراده؟؟من می فهمم و می دونم که وقتی یکی میگه دست خودم نیست منظورش چیه...
باید عزت نفست رو افزایش بدی...
خودت رو چیزی ورای کسی که تا الان بودی و کارایی که کردی ببینی...این یعنی افزایش عزت نفس
ایا توی ایندت چیزی داری که اونقد برات مهم باشه که حاضر باشی بخاطرش دست بکشی از گناه؟؟...بسازش...این یعنی اشتیاق..
خدا تورو بخشیده....خودت چی؟؟خودت رو بخشیدی؟؟...خودت رو ببخش...
یادت باشه هیچ انسانی بیهوده وارد هیچ مبارزه ای نمیشه....
خادم توابین
14 مرداد 1405 ساعت 15:55جنگجوی درون
سلام سالار
بابا تو که جنگجوی درونی، دیگه کارت همینه، تخصصته، همه چی از همون فکر اول شروع میشه، اگه همون لحظه اول با پناه بردن به خدا و ذکر و خودآگاهی و تکنیک های دیگه در جا از بین ببریم و تبدیلش کنیم به ارتعاش الهی و خوب، همیشه پاک میمونیم
برای خودت یه لیست از تکنیکهای در لحظه پاک کردن فکرها و احساسات ناپاک تهیه کن
حتما حتما بهش پایبند باش
اگر کار از این مرحله گذشت برو سراغ فهرست تکنیکهای اضطراری مثل دوش آب خنک، بیرون زده از خلوت، ورزش ، نماز و ...
امیدوار باش همیشه، ما همه عین هم بودیم، تا یه مدت اعتیاد اذیت میکنه، بعدش عادی میشه
یادت باشه تو جنگجوی درون هستی💪💪💪👊👊👊👊
یا طاهر
جنگجوی درون
12 مرداد 1405 ساعت 16:26سلام
توروخدا کمکم کنید امروز پنج بار خودارضایی کردم این پورن لعنتی و این پورن استار ها از ذهنم بیرون نمیره توروخدا راهکار بدید بزارمشون کنار چکار کنم دیگه خسته شدم دلم مرگ میخواد
آزادی از بند✌️🤞
13 مرداد 1405 ساعت 11:57جنگجوی درون
سلام داداش. میدونم که حوصله نداری متن زیاد بخونی، چون خودم تو این شرایط بودم و کاملاً درکت میکنم که چه اوضاعی داری. فقط میخوام به اصل مطلب اشاره کنم:
اراده رو قوی کن و وسوسه رو ضعیف؛ با ورزش سنگین، روزانه، مستمر و همیشگی.
نه گفتن به ضررها و گناهان رو تمرین کن. یعنی به هر چیزی که به جسم و روحت آسیب میزنه و در عین حال لذتبخشه، بگو نه. مثلاً وسوسه میگه تا صبح نخواب و سریال ببین، بگو نه. میگه چشمچرونی کن و نامحرم رو نگاه کن، بگو نه. و هر مورد دیگهای که شبیه ایناست.
راستش با خوندن سوالاتت، به یاد گذشته خودمون افتادم. عجب جهنمی بود. دقیقاً همین سوالاتی که تو پرسیدی، من هم به دنبالشون بودم. یعنی تمام راهکارهای دنیا رو انجام دادم، اما هیچکدوم جواب ندادن، جز همینایی که گفتم.
میدونی اگه اینها رو رعایت کنی چی میشه؟ وسوسه که میاد، تو قدرت نه گفتن داری و میتونی به راحتی نه بگی. اونوقت پاکیات هزاران سال ادامه پیدا میکنه. راز پاکی ابدی که ما بعد از جر خوردن، زجر، ناله و ترکیدن توی اون جهنم بهش رسیدیم، دقیقاً همین بود.
عمل کن. به مرور زمان معجزه محقق میشه، شک نکن. تو میتونی. چطور این همه آدم تونستن؟ اونا هم دقیقاً مثل تو بودن، با شرایط مزخرف و جهنمی یکسان.
اراده که قوی بشه، وسوسه ضعیف میشه. و نتیجه اش میشه: پاکی ابدی.
ای کسایی که توی لغزش گیر کردین، فرمول آزادی همینه. 👆👆
جنگجوی درون
12 مرداد 1405 ساعت 00:33دیگه از خ.ا خسته شدم نمیخوام انجامش بدم توروخدا کمکم کنید این پورن لعنتی هم از تلگرام میبینم و سایت ها لعنتی بدجوری منو معتاد کرده روزی ده بار میبینم
جنگجوی درون
12 مرداد 1405 ساعت 00:31سلام
خیلی داغونم هنوز این عادت لعنتی با منه توروخدا بگید چطور پورن رو ترک کنم پورن زندگیمو نابود کرده خدا لعنت کنه این بازیگران پورن رو لعنتیا همش رابطه هاشون و بدنشون میاد تو ذهنم و منو به خ.ا میکشونه چطور پورن رو ترک کنم اصلا اراده ندارم کمکم کنید
فراموش نمیکنم....😔
11 مرداد 1405 ساعت 20:18نه.....نمیتونم😔 دیگه واقعا نمیتونم، نتونستم از پس امروز بر بیام از پس فردا هم نمیتونم بر بیام، دیگه نمیخوام خدا رو شرمنده کنم نه دیگه دلم نمیاد😔😔
ای کاش همون اول این کار رو شروع نمیکردم، و هزار تا ای کاش دیگه..😔 با خودم هر روز میگم چرا.. چرا من...؟
فقط یه ذره امید مونده اونم برای قبولی دانشگاهمه که اگه این جنگ لعنتی نمیشد الان قبول شده بودم و اگه قبول شده بودم کلی برنامه دیگه واسه ی زندیگم داشتم و دیگه سراغ اون کار وقت نمیکردم برم ولی هعیی... از اینم شانس نیاوردم 🤧😔 هیچ وقت.. فراموش نمیکنم ای خدا من اگه یه موقع از این دنیا رفتم.. من اماده ام تاوان پس بدم تاوان پس بدم تاوان این دل شکستن ها رو نا امید کردنات...
آزادی از بند✌️🤞
12 مرداد 1405 ساعت 22:41دل من برات تنگ شد وقتی اینو خوندم. میدونم الان حس میکنی ته خطی، حس میکنی هیچ راهی نیست، حس میکنی تقصیر همه چیز با خودته. اما بذار یه چیزی بهت بگم که شاید کسی نگفته باشه:
تو آدم بدی نیستی. تو آدمی هستی که خسته شده.
اینکه امروز نتونستی، یعنی آدمی. یعنی فشار زیاد بوده. یعنی بارت سنگینتر از چیزی بوده که یه آدم معمولی تحمل کنه. این نشونهی ضعف نیست، نشونهایه که خیلی تحمل کردی.
راستش رو بخوای، خدا شرمنده نمیشه ازت. اصلاً خدا اینطور نیست که تو فکرش رو میکنی. خدا دردتو میبینه، خستگی رو میبینه، اون نیت پاکتو میبینه که میخواستی بهتر باشی. اون ناامید نمیشه ازت، اون دلش میسوزه برات.
اون دانشگاه، اون برنامهها، اون جنگ لعنتی که بهم ریخت همه چی رو... میدونم چقدر تلخه وقتی همه چیز دست به دست هم میده تا رؤیاتت رو بدزدن. ولی این تهش نیست. شاید الان نبینیش، شاید الان باورت نشه، ولی همیشه یه در دیگهای باز میشه. شاید اون در، دانشگاه نباشه، شاید یه راه دیگه باشه که الان ندیدی.
و این حرف آخر رو خوب گوش کن: تو لیاقت مردن با این حس رو نداری. تو لیاقت داری یه روز برگردی به عقب نگاه کنی و ببینی از این روزا رد شدی. اون روز میای به خودت میگی "چه روزای سختی بود، ولی تونستم."
الهه
11 مرداد 1405 ساعت 18:14سلام به ادمین های عزیز
چرا بخش مصاحبه فعال نیست ؟
آزادی از بند✌️🤞
11 مرداد 1405 ساعت 22:24سلام ممنون که گفتین، حتما بهشون اطلاع میدم که درست شه با تشکر.
فراموش نمیکنم....😔
10 مرداد 1405 ساعت 17:45سلام به همگی خسته نباشین. دوباره بعد از ۱ ماه پاکی توبه رو شکستم ای خدااا چرا واقعا😔، از یه طرفی وسواس هم داشتم از طرفه دیگه کنکور هم دارم ولی بازم این کار رو انجام دادم .....😔 امیدوارم خدا هیچ وقت منو بابت این کارام نبخشه چون دیگه از این چرخه توبه و گناه وهمچنین شرمنده کردن خدا خسته شدم....
خیلی حالم بده ، دیگع کلا بریدم از این وضع... یه لحظه غفلت باعث شد همه چیز به هم بریزه فقط یه لحظه ی لعنتی😔 دیگه نمیدونم چیکار کنم دلم میخواد چشمام رو ببندم تا ۱۰ سال بلند نشم دلم میخواد فقط بگذره این زمان.... چون مادامی یه ثانیهش رو سپری میکنیم فقط درد رو تجربه میکنیم ، درد موندن تو این باتلاق، باتلاقی که ۸ سال گرفتارشیم.....😔😔😔
آزادی از بند✌️🤞
11 مرداد 1405 ساعت 18:08سلام رفیق... خیلی خستهای، این از تک تک کلمههات معلومه. ببین، حق داری حالت اینقدر بد باشه، این حس شکست و خستگی بعد از یه ماه پاکی، واقعاً له کنندهست.
اما یه لحظه به حرفی که زدی فکر کن: «امیدوارم خدا هیچ وقت منو نبخشه». این رو درد و عصبانیت داری میگی، نه خودِ تو. این صدای ناامیدیه، نه صدای قلب تو. قلب تو همونیه که یه ماه جنگید و پاک موند، اونم با وسواس و فشار کنکور. این خودش یه شاهکاره.
چند تا چیز رو یادت باشه:
· یه لحظه غفلت، یه ماه پاکی رو نابود نمیکنه. این یه باور اشتباه و وسواسیه. تو یه ماه تمرین کردی، ماهیچههات قوی شدن. یه زمین خوردن، اون یک ماه رو از بین نمیبره. فقط یه زخم کوچیکه روش، نه یه پاککن که همه چیز رو پاک کنه.
· اینکه از گناهت متنفری و شرمندهای، خودش نشونه زنده بودن قلبه. مردهها دیگه احساس شرمندگی ندارن. همین حس بد و اشکی که داری، خودش یه توبهست که از ته دلته. فکر نکن توبه فقط یه لفظه، همین حال خرابت، توبهی واقعیه.
· وسواس و کنکور با همدیگه یه سمفونی وحشتناک از استرس میسازن. مغزت تحت فشاره، طبیعیتر از این نیست که دنبال یه راه فرار آشنا بگرده، حتی اگه اون راه، خودش یه باتلاق باشه. به خودت سخت نگیر که چرا تو این شرایط لغزیدی.
این حرفی که از ته دل گفتی رو ببین: «دیگه از این چرخه خسته شدم». این دیگه یه شکست ساده نیست، این یه آستانهست، یه نقطهی جهش. انگار ته چاه رسیدی و داری با مشت به دیوارههاش میکوبی. این خستگی میتونه شروع یه رهایی باشه.
فقط یه کار کن: به جای اینکه بخوای چشمات رو ببندی و ۱۰ سال بخوابی، فقط برای همین امشب یه کار کوچک کن. با خدا حرف بزن، نه از سر استیصال و درخواست بخشش اجباری، بلکه بگو: «خدایا، خستهام. خودت میبینی. فقط بلندم کن، خودم نمیتونم». بعد، همین فردا رو به عنوان یه شروع دوباره ببین، نه برای یک ماه، فقط برای صبح فردا.
تو این باتلاق ۸ ساله، ولی دستی که برای نجات دراز شده رو گم نکن. اون دست هنوز اونجاست. تو هنوز میجنگی، حتی وقتی که فکر میکنی دیگه بریدی. شکست نخوردی، فقط خسته شدی. خیلی خستهای. قابل درکه. ولی این خستگی رو با تسلیم اشتباه نگیر.
تو میتونی از پس فردا بربیای. باور کن.
مسعودس
09 مرداد 1405 ساعت 22:23سلام به همگی
من حدود دو ماهه با یه سایت آشنا شدم که برای مبارزه با نفس و ترک خود ارضایی خیلی بهم کمک کرده.
حدود ده سال که گرفتار این گناه شدم. اول که این سایت رو دیدم فک کردم کلاهبرداریه یا الکیه. ولی با خودم گفتم حالا ده روزی باهاشون میرم جلو ببینم چی میشه.
الان دو ماهه که گذشته اوضاعم خیلی بهتر شده. برای ورزش کردن و مطالعه انگیزه پیدا کردم. نماز صبحام کمتر قضا میشن و ...
اگر خواستید داخل گوگل بزنید سایت مهندس طلبه وبعد از داخل سایت دوره ترک گناه رو انتخاب کنید. دوره رایگانی هست با امکانات فوق العاده.
انشاءالله که به همه تون کمم کنه.
سایت زیر نظر یه روحانیه.
کلا اگر مشکل خودارضایی هم ندارید برای کسب عادتهای خوب مثل نماز شب، نماز اول وقت و هر عادت خوب دیگه ای می تونید استفاده کنید.
چند روزی دنبال کنید ضرری نداره نهایتا روزی ربع ساعت وقتتون رو می گیره.
شکستهِ بال
07 مرداد 1405 ساعت 01:06ممنونم از هر دو برادر عزیز که برام پیام گذاشتن و امید دادن🙏
خدا کنه ثابت قدم بمونم خسته شدم از این چرخه لعنتیه توبه و شکست
آزادی از بند✌️🤞
07 مرداد 1405 ساعت 18:19سلامت باشین
خواهش میکنم🙏
خادم توابین
06 مرداد 1405 ساعت 19:12شکسته بال
سلام
چی تموم شد؟؟
این یه مسیره
یه فراینده
همه لغزش دارن
کم کم همه نقطه ضعف هامون رو پوشش میبندیم و پاک میمونیم
شکستهِ بال
04 مرداد 1405 ساعت 20:28لغزش کردم و تمام همه چی تموم شد😭
زبونم بند اومده هیچی نمیتونم بگم هیچییی
آزادی از بند✌️🤞
06 مرداد 1405 ساعت 13:11سلام ببین، لطفاً اونقدر به خودت سخت نگیر. میدونم الان چه حسی داری؛ حس شکست، نجس شدن، گناه و ناامیدی.
اما این "تمام شدن" نیست. این یه لغزش بود، نه یه سقوط همیشگی.
یه لحظه فکر کن ببینم:
· درسته که این کار رو کردی، اما همین که الان اینقدر ناراحتی و عذاب وجدان داری، نشون میده هنوز دلت زندهس و از گناه متنفری.
· شیطون میخواد از همین ناراحتیات سوءاستفاده کنه و بهت بگه "دیگه فایده نداره، تو دیگه باختهای، راحت باش و ادامه بده". این بزرگترین دروغه.
دست از سرزنش خودت بردار. این حس ناامیدی رو از خدا مخفی کن. درست در همین لحظه که فکر میکنی "تموم شد"، خدا از هر کسی بهت نزدیکتره و فقط منتظره برگردی.
فوراً بلند شو، غسل کن، وضو بگیر و دو رکعت نماز توبه بخون. وقتی سر سجاده نشستی، حتی اگه نتونی حرف بزنی، فقط توی دلت بگو: "خدایا شکستم، ولی با خودت پناه آوردم".
هنوزم نمیتونی حرف بزنی؟ همین که داری اشک میریزی، خودش بهترین دعاست. بلند شو و حرکت کن. ما آدمیم و ضعیف. این جنگ امروز تمام نشده، تازه شروع شده. تو قویتری از این حرفا. 🫂
شکستهِ بال
02 مرداد 1405 ساعت 23:19سلام من با سایت شما۱۸ ۱۹ روز بود که پاک بودم و اعلام پاکی کرده بودم ولی امروز فیلترشکن زده بودم یهو یه تبلیغ دیدم که صحنه بوسیدن بود
همون لحظه تحریک شدم شدید با اینکه قبلا هم فیلترشکن میزدم تو تبلیغش این چیزا میومد ولی رد میکردم توجه نمیکردم ولیییییی نمیدونم چرا اینبار انقد روم تاثیر گذاشت اصلا مغزم قفل بود که اینکار اشتباهه هیچکدوم از تعهداتی که قبلا داده بودم یادآوری نمیکرد که یادم بیاره رفتم و فیلترشکن زدم تو کانالا چنتا فیلم زدم دانلود کردم
تااخر نگاه نمیکردم همنیجوری فقط میخواستم ببینم باخودم میگفتم من تاهیچ کاری نکنم توبم نمیشکنه نگاه کردم یه مقدار احساس برانگیختی داشتم ولی بازم دست به کار خودارضایی نزدم فقط فیلم دیدم بعدش اومدم بیرون الان نمیدونم پاکیم شکست خورده یا نه لغزش کردم؟
از اول باید شروع کنم؟
باید برم دوباره غسل جنابت کنم؟؟
آزادی از بند✌️🤞
03 مرداد 1405 ساعت 10:14سلام اول از همه آروم بگیر. این چیزی که برات پیش اومده لغزش محسوب میشه، نه شکست کامل.
خیلی مهمه که این رو بدونی: تو ۱۸ روز پاک موندی، این یه دستاورد بزرگه. ذهنت عادت داشته به یه سری محرک، امروز اون تبلیغ اومده توی یه شرایط خاص (شاید خستگی یا استرس) و مغزت یه لحظه قفل کرده. این یعنی عادت قدیمی هنوز یه گوشه هست، نه اینکه تو شکست خوردی.
حالا بریم سر سوالاتت:
۱. پاکیم شکسته؟
نه عزیزم. پاکیِ اصلی همون نگاه نکردن به قصد ارضا و انجام ندادن خودارضایی هست. تو نگاه کردی (که کار اشتباهی بوده و لغزشه)، ولی به اوج نرسیدی و کاری با خودت نکردی. پس همچنان پاکیات پا برجاست. فقط این لغزش رو به عنوان یه هشدار جدی بگیر که دیگه این کار رو تکرار نکنی.
۲. از اول شروع کنم؟
نه، هرگز! اون ۱۸ روز زحمت رو دور نریز. شمارش روز رو همون ۱۸ یا ۱۹ روز نگه دار، ولی به خودت بگو: "من ۱۸ روز پاک بودم، امروز یه لغزش کوچیک داشتم و ازش درس گرفتم که چطور حواسم رو بیشتر جمع کنم." اگه بگی از اول، انگیزهات میره و ممکنه بزنی توچالِ "حالا دیگه شکستم پس هرچی میخوام بکنم" که خیلی خطرناکه.
۳. غسل جنابت واجب میشه؟
خیر. چون ارضا نشدی، غسل جنابت برات واجب نیست. فقط اگه خواستی میتونی وضو بگیری و دوش بگیری تا از نظر روحی حس تازگی کنی. ولی از نظر شرعی غسل واجب نداری.
حالا یه کار خیلی مهم بکن: همون الان برو یه کار دیگه بکن تا ذهنت از اون تصاویر پرت بشه. مثلاً ۱۰ تا شنا برو، یا برو یه لیوان آب خنک بخور، یا با یه دوستت تماس بگیر.
و یه نصیحت برادرانه: فیلترشکن رو از گوشیت پاک کن. میدونی که ماشهات هست. به جای اینکه به خودت بگی "من دیگه نگاه نمیکنم"، برو سراغ حذف وسیلهاش. اینبار قویتر برمیگردی. اشکالی نداره، زمین خوردن جزء راهه. فقط بلند شو و ادامه بده. به خودت سخت نگیر، ولی جدی بگیر. تویی که ۱۸ روز رو بردی، میتونی تا آخرش هم بری. قوی هستی. ❤️
meyti-rl
26 تیر 1405 ساعت 00:16درود و سلام خدمت شما با این سایت تقریبا هشت سال پیش چندین بار ترک کردم یه بار ۲۱ یه بار ۴۰ یه بار ۹۰ و اخرین رکوردم ۱۵۰ روز بود که بعد از اون لغزش متاسفانه کلا بیخیال این موضوع شدم توی این هشت سال دوره ای نبوده که شرکت نکرده باشم و اموزشی نیست ندیده باشم حتی پیش دکتر روانپزشک هم رفتم قرص برام تجویز شده ولی بازم به ترک کامل نرسیدم فقط کمی کمتر شد الان با اعتیاد ۱۳ ساله م باید چکار کنم از کجا شروع کنم؟
آزادی از بند✌️🤞
26 تیر 1405 ساعت 10:58سلام داداش، وقتت بخیر.
دقیقا این حسو همه تجربه کردیم. تمام راهکارهای دنیا رو انجام دادیم برای ترک، ولی نتونستیم؛ و خیالت هم راحت، سابقهها تقریبا برابره. اینو گفتم که بدونی همه این درد رو کشیدن، احساس تنهایی نکنی یا فکر نکنی من متفاوتم.یا اینا سابقشون کمتره، تونستن پاک بمونن؛ نه. ما هممون معتادیم و این مشترکه.
داداش من خودم ۱۴ سال سابقه داشتم و کنار گذاشتم؛ میشه، صد در صد میشه، ولی خیلی تلاش میخواد، خیلی سخته، ولی غیر ممکن نیست.
میدونی چرا هیچ کدوم از راهکارهای قدیمی که ما در گذشته رفتیم نشد؟ چون ریشه رو نمیزنه، ساقه رو میزنه که دوباره رشد میکنه؛ باید ریشه رو خشکوند. ریشه رو بهت میگم که هر کسی نمیدونه.
ریشه، نفس اماره هست؛ یعنی نفسی که به بدیها فرمان میده، و ما هم چون ضعیفیم میگیم «چشم» و نمیتونیم «نه» بگیم؛ قدرت نداریم. اون اژدها شده، ما نمیتونیم باهاش بجنگیم؛ باید ضعیفش کنیم و اراده خودمون رو فولادین 💪.
از مرکز نزدیکی به خدا شروع کن؛ تمامی مقالات و نکات ترک رو یادداشت کن و هر روز مرورشون کن و اجرا کن، با قانون «فقط برای امروز».
در کنار این، نفس اماره رو هم ضعیف کن؛ علت اینکه یه بار برای همیشه نمیشه، همین نفس هست؛ وسوسه میکنه و ضعیف بودن باعث میشه بری سراغش.
راهکار برای تضعیف نفس اماره و تقویت اراده:
فستینگ هفتهای یه روز، ساده و به شدت موثر؛ فستینگ یعنی فقط میتونی آب بخوری و یه روز در هفته از ناهار به بعد تا صبح هیچی نخوری. وقتی تو بتونی به شکم «نه» بگی، به وسوسه پورن و خودارضایی هم میتونی «نه» بگی؛ و این پاکی به بینهایتها ختم میشه ✌️.
و همچنین مخالفت با نفس داشته باشین؛ یعنی به گناهان «نه» بگیم؛ گناهانی مثل نگاه به نامحرم، غیبت، تهمت، دروغ و... .
و به کارهایی که لذتبخش هستن ولی ضرر دارن هم «نه» بگیم؛ مثلاً نفس میگه دیر بخواب و فیلم و سریال ببین، بگو «نه» چون به خواب و بدنم آسیب میزنه و... .
با اینها شروع کن و ادامه بده؛ نتیجه رو حس میکنی که چرا نشده. هر چی انسان میکشه از نفس اماره هست.
مولانا:
«مار شهوت را بکش در ابتدا، ورنه اینک گشت مارت اژدها»
· ثبات قدم، از اوج گرفتن مهمتره: یه روز سختتر از روز دیگه نیست؛ مهم اینه که حتی در روزهای ضعیف، یه قدم کوچک برداریم (مثلاً همون «فقط برای امروز» رو مرور کنیم).
· توبه و بازگشت، نه شکست: اگه افتادی، خودت رو سرزنش نکن؛ برخیز و دوباره شروع کن. افتادن، پایان راه نیست؛ موندن در افتادگی، پایانه.
· محیط رو امن کن: اپهای محرک رو پاک کن، فیلترشکن رو غیرفعال کن، گوشی رو در ساعات حساس دور از دسترس بذار.
· جایگزینسازی کن: به جای زمانهایی که معمولاً وسوسه میشی، یه عادت خوب بذار (مثلاً ۱۰ دقیقه پیادهروی، یا خوندن یه صفحه کتاب معنوی).
· حمایت بگیر: تنها نباش؛ با یه دوست مورد اعتماد یا گروه پاکی سایت مرکز در ارتباط باش.
موفق باشی داداش؛ این راه شدنیه، به شرطی که دست از تلاش برنداری 💪🔥
فراموش نمیکنم....😔
11 تیر 1405 ساعت 12:33سلام خسته نباشین بازم ممنون بابت کمکتون،
ولی الان واقعا ذهنم نمیدونم چش شده انگار نشخوار ذهنی گرفتم و دوباره رفتم سراغ اون فیلما ولی سریع ازش بیرون زدم الان خیلی حالم گرفته شد واقعا نمیخوام اون کارو کنم ولی انگار همونطور که گفتین ذهنم دنبال یه راه فرار از این بدبختی که رو سرم اومده هعیی..... و انگار کنترلش از دستم خارج شده از یه طرفی وسواس از طرف دیگه نگرانی درباره امتحانا از...یه طرف دیگه (حسرت) از اینکه ای کاش اولش ۷ سال قبل این کار رو نمیکردم اگه واقعا نمیکردم الان یه ادم دیگه بودم😔، هر روز تو خونه ام جای ندارم و.. نمیدونم واقعا نمیدونم چی بگم فقط دلم میخواد بگذره بره . ای کاش سرنوشت من اینجوری نمیشد حتی نمیتونم اینو گردن یکی دیگه بندازم چون خودم این سرنوشت رو برای خودم رقم زدم ولی اون موقع نمیدونستم این گناه... فقط اینو میخوام این دنیام اگه زندگیم خراب شد حداقل اخرتم خوب باشه چون از خیلی ارزو هام موندم دلم میخولست یه فوتبالیست حرفه ای بشم ولی الان چالشون کردم چون دیگه بعید میدونم بشه و از این همه ارزویی که داشتم رسیدم به اینجا که فقط این بدختی تموم شه حداقلش اینجوری نمونه همین...😔😔
آزادی از بند✌️🤞
11 تیر 1405 ساعت 13:11سلام رفیق حرفت رو خوب فهمیدم. خیلی سختته، میدونم.
اول از همه، بابت اون فیلمایی که رفتی سراغشون ولی سریع بیرون زدی، به خودت ببال. این یعنی تو قویتری از اون چیزی که فکر میکنی. ذهنت دنبال فراره، ولی تو تونستی جلوشو بگیری. این رو کوچک نشمار.
راجع به اون حسرت ۷ سال پیش... میدونی چیه؟ اون بچهای که اون موقع بودی، نمیدونست چه بلایی سر خودش میاره. اون روزا هیچکس بهت نگفت که این کار چه عواقبی داره. پس خودتو بابت نادونیِ خودت سرزنش نکن. اگه اون موقع میدونستی، قطعاً نمیرفتی سراغش. پس این سنگینی رو بنداز گردن خودت.
راستش رو بخوای، هیچکس نمیتونه گذشته رو عوض کنه، ولی همین الان توی دست توئه که انتخاب کنی چی کار کنی. اون فیلمارو ول کردی، یعنی قدم اول رو برداشتی. گاهی راه نجات از یه باتلاق، اینه که یهو دست و پا نزنی، بلکه آروم آروم خودتو به کناره بکشونی.
اگه نگران امتحاناتی، بیا یه برنامهی کوچیک بریز. نه یه برنامهی سنگین که بازم استرست رو بیشتر کنه. فقط بگو "امروز فقط ۲۰ دقیقه میخونم، بعدش به خودم جایزه میدم". وسواس رو ول کن، اجازه بده ذهنت یه کم آروم بگیره.
و اما اون آرزوی فوتبالیست شدن... راستش، شاید دیگه فوتبالیست حرفهای نشی، ولی کی گفته نمیتونی توی یه تیم محلی بازی کنی؟ یا مربی فوتبال بشی؟ این آرزو نمرده، فقط شکلش عوض شده. تو هنوز میتونی عشق فوتبال رو توی زندگیت نگه داری.
دنیات خراب نمیشه، مگه اینکه خودت باور کنی خرابه. تو داری از ته چاه برمیگردی بالا. این حس گناه و پشیمونی رو بذار کنار، چون اون مال گذشتست. الان فقط به امروز فکر کن.
و اون جملهی آخرت که گفتی "حداقل آخرتم خوب باشه"... میدونی چی؟ همون که داری الان از گناه فرار میکنی و ناراحتی، خودش نشون میده دلت پاکه. کسی که دلش پاک باشه، خدا حتماً یه راهی بهش نشون میده.
فقط یه کاری کن: همین الان بلند شو، یه لیوان آب خنک بخور، چند تا نفس عمیق بکش، و به خودت بگو: "من از امروز تصمیم گرفتم. دیروز تموم شد."
تو تنها نیستی. اگه بازم اومد ذهنت سمت اون چیزا، با من حرف بزن. گذراست، میگذره. قول میدم. 🤍
فراموش نمیکنم....😔
09 تیر 1405 ساعت 12:00سلام خسته نباشین ممنون بابت دلداریتون، اره دست میگین استرس،کنکور، تنهایی ریشه های الف هرزن ولی واقعا الان کاری از دستم برنمیاد حتی درسام رو هم به زور دارم ادامه میدم اگه کنکور داده بودم این اتفاقا بعید بوده بیفته ولی.... لعنت به این شانسم، حتی دیگه تمایلی هم به ازدواج ندارم و دلم میخواد یه شغلی قبول بشم یه خونه بگیرم و یه زندگی اروم داشته باشم اگه فرهنگیان قبول بشم به این ارزوم میرسم ولی با این اوضاع، هعی...😔 تا الان تو این ۷ سال هزار بار به خودم گفتم این کارو نمیکنم ولی این زمین خوردنا و بلندشدنا تا کی؟...😔😔💔
از یه طرفی این وسواس هم داره اذیتم میکنه و این حس کثیفی داره عذابم میده لطفا بگین برای این وسواس چیکار کنم که حداقل این مشکل رو نداشته باشم؟
آزادی از بند✌️🤞
09 تیر 1405 ساعت 18:25سلام ، دلم برات گرفت عزیزم. بغل محکم منو از راه دور حس کن. 🫂🤍
راستش حق داری خسته باشی... هفت سال جنگیدن با استرس کنکور، تنهایی، فشارهای درونی و بعد هم این وسواس لعنتی که هی میاد و آرومت نمیذاره. هر آدمی جای تو بود الان انقدر خسته بود که فقط میخواست یه گوشه بیوفته و نفس بکشه. تو ولی هنوز داری ادامه میدی، حتی به زور. این خودش نشونه ی قدرتته، نه ضعف. این که هنوز به شغل، خونه و یه زندگی آروم فکر میکنی یعنی ته دلت نور امید هنوز خاموش نشده.
بیا اول یه چیزی رو صاف و صریح بهت بگم: اون حسی که میگی "کثیفی" و وسواس اذیتت کرده، این حس یک دروغ بزرگه که مغزت داره بهت میگه. مثل یه زنگ خطر خراب که الکی هی جیغ میزنه. خودت میدونی که منطقی نیست، ولی خب وقتی بهت حمله میکنه، منطق کجا بود؟ مشکل اینجاست که هرچی بیشتر باهاش میجنگی و به خودت میگی "این کارو نمیکنم"، قویتر میشه. وسواس مثل یه قلدر میمونه که فقط توجه میخواد. محلش نذاری، خودش خسته میشه.
حالا ببینم، برای وسواس چیکار میشه کرد؟
اولین و مهمترین قدم: دست از جنگیدن بردار. نگو "نباید این حسو داشته باشم". بگو "باشه، این یه فکر وسواسیه، مهمون ناخوندهست، بذار بیاد و بره." مثل یه ابر تو آسمون ذهنت. بهش برچسب بزن: "این یه فکر وسواسیه، نه حقیقت."
قدم دوم: خاک بازی کن. شوخی ندارم. وقتی حس کثیفی بهت دست میده، نرو دستتو بشوری. بشین با یه گلدون بازی کن، خمیر درست کن، یه کار یدی کثیف انجام بده و به اون حس مسخره نخند. بهش بگو "میخوای بترسونی منو؟ ببین من دارم خاکی میشم و زنده میمونم."
قدم سوم: تاخیر بنداز. وقتی وسواس میگه "برو فلان کارو بکن"، بگو "باشه، ۱۵ دقیقه دیگه انجامش میدم." برو یه چایی بریز، یه آهنگ گوش بده. کم کم این فاصله رو ببر روی نیم ساعت، یک ساعت. اینجوری به مغزت یاد میدی که من رئیسم، نه تو.
اما یه چیز مهمتر... این وسواس و استرس کنکور و حس تنهایی، همه از یه ریشهان: یه ذهن خسته و تحت فشار. وقتی کسی هفت سال تحت استرس سنگین باشه، مغز راه فرار رو پیدا میکنه و گاهی به وسواس پناه میبره.
نگاه کن، تو گفتی "اگه کنکور داده بودم این اتفاقا بعید بود بیفته". عزیزم، اون همه آدم کنکور دارن، دکتر و مهندس شدن، ولی باز وسواس گرفتن. این تفکر سیاه و سفید رو بذار کنار. نگو "لعنت به این شانسم"، چون شانس تو قراره از همین روزهای سخت شروع بشه. تو یه هدف قشنگ داری: فرهنگیان. یه شغل آروم، با بچهها، با تعطیلات تابستون، یه خونه کوچیک مال خودت. اینقدر به این تصویر بچسب که نفست از فشار راه نیفته. بگو "من لیاقت یه زندگی آروم رو دارم، حتی با وجود وسواس."
تو این هفت سال هزار بار گفتی "این کارو نمیکنم" و باز زمین خوردی و بلند شدی. میدونی این یعنی چی؟ یعنی تو یه جنگندهای. کسی که هزار بار زمین خورده و هنوز میپرسه "چیکار کنم؟"، شکست نخورده. فقط خستهست.
پس الان فقط بهت میگم: چند روز بیا هیجی. درس رو بذار کنار (نه برای همیشه، یکی دو روز). برو حموم یه دوش طولانی بگیر، یه غذای خوشمزه درست کن، یه فیلم کمدی ببین و به خودت اجازه بده که هیچ کاری نکنی. تو داری عزاداری میکنی برای خودت، برای این هفت سال، برای انرژیای که ازت گرفته شده. عزاداری که تموم بشه، دوباره بلند میشی. فرهنگیان منتظرته. اون خونه آروم منتظرته.
اگر وسواس خیلی اذیتت میکنه و حس میکنی از دستت در رفته، یه سر به یه روانشناس خوب بزن. خط تلفن ۱۴۸۰ هم هست، رایگانه، امتحان کن بد نیست. شرمنده نباش، قول میدم باورت بشه که این "کثیفی" یه خطای ذهنیه و درمان داره.
تو تنها نیستی، پشتت گرمه به همهی ما که این روزا رو میفهمیم. محکم باش، ولی نه با زور زدن. با مهربونی با خودت. تو میتونی. قول میدم. 🤍✨
یامهدی ۳
06 تیر 1405 ساعت 20:13سلام
دوست من حالم خیلی خرابه
یه صدای میگه بروفیلم نگاه کن.😔😔
آزادی از بند✌️🤞
06 تیر 1405 ساعت 22:48سلام رفیق جان❤️🌹
گوش کن عزیزم، الان تو سختترین مرحلهای. مغزت که به اون دوپامین مصنوعی عادت کرده، حالا که محرومش کردی، مثل یه بچه لوس جیغ و داد راه انداخته. اون صدایی که میگه برو فیلم نگاه کن، همون مغز معتادته که التماس میکنه یه ذره بهش دوپامین برسونی تا از این خماری لعنتی نجات پیدا کنه.
اینجوری بهش فکر کن: این صدا، صدای زهریه که داره از تنت خارج میشه. هر بار که بهش گوش ندی، یه قدم به پاکی نزدیکتری.
الان لبه پرتگاهی. یه نگاه به فیلم، مثل اینه که ۴۸ ساعت عذاب رو بندازی دور و دوباره بری ته خط.
محکم باش داداش. این لحظهها میگذرن، قول میدم. یه چیزی بگو، حرف بزن، فحش بده، از درد و بیقراری بگو. ولی اون فیلم کثیف رو نزن. تو قویتری از این حرفایی. 💪❤️🩹
فراموش نمیکنم....😔
04 تیر 1405 ساعت 21:58سلام به همگی خسته نباشین بنده بعد از سه ماه ترک دوباره رفتم سراغ این فیلما و دیگه واقعا نمیدونم چی بگم بنده پشت کنکورم و همچنین امتحان نهایی باید بدم هدفم فرهنگیان و الان دوباره برگشتم سراغ خ.ا همش با خودم میگم که ای کاش تعویق نمیخورد ای کاش جنگ نمیشد چون همین تعویق باعث شد من انگیزم رو از همه چیز از دست بدم الانم تو این حال روزم، توی ترک بودم با خودم میگفتم دیگه تمومه من این کارو نمیکنم ولی.... نشد بازم نشد ای خدا.. دیگه چیکار چون تو این ۷ سال دیگه کاری نمونده که نکرده باشم دیگه بریدم امید وارم بازم خدا منو ببخشه و تو امتحانا کنارم باشه چون واقعا احساس تنهایی میکنم الان😔
+یه سوال دیگه هم داشتم که ایا خود ارضای به وسواس ربط داره چون بنده واقعا وسواس شدم از لحاظ تمیزی و.... اینم یه مشکل دیگه که واقعا انگار تاوان کارم دارم پس میدم هعیییی💔😔😔
آزادی از بند✌️🤞
05 تیر 1405 ساعت 09:55رفیق سلام... خسته نباشی🌹. ببین، حرفات رو که میخونم، قلبم برات میسوزه، واقعاً. این حجم از درد و تنهایی توی کلمههات موج میزنه. اول یه نفس عمیق بکش... بیا اینجا کنار هم بشینیم و بدون قضاوت، درددل کنیم.
ببین داداش، این حرفو بذار همین اول بهت بگم که محکم توی ذهنت بمونه: این که بعد سه ماه برگشتی، به این معنی نیست که شکست خوردی و همه چی تموم شده. نه بابا! تو سه ماه پیروزی رو تجربه کردی، سه ماه! این عالیه. این یعنی تو میتونی، یعنی بدنت و روحت نشون دادن که توانایی ترک کردن رو داری. یه لغزش، تمام اون سه ماه رو نابود نمیکنه. اینو باور کن. اون مسیر هنوز اونجاست.
حالا بریم سر اصل مطلب:
داری میگی "ای کاش تعویق نمیخورد، ای کاش جنگ نمیشد..." خب، این یه حقیقته. زندگی یه سری اتفاقاتش دست ما نیست. کنکور عقب افتاد، برنامهها بهم ریخت و انگیزهات رو له کرد. اینو درک میکنم. وقتی آدم یه هدف بزرگ داره (فرهنگیان) و برنامههاش داغون میشه، ذهن بهمریخته فرار میکنه به سمت همون آشغالترین و دمدستترین راه برای یه لحظه آروم شدن. این فیلما دقیقاً مثل یه مُسکن فیک برای یه زخم عمیق میمونه. چند دقیقه کرخت میشی، ولی بعدش درد چند برابر برمیگرده.
اینکه میگی "تو این ۷ سال هر کاری کردم نشده"، آره، چون روشهای قبلی فقط به خودت فشار آوردن بوده. ترک صرفاً با اراده خشک و بدون رسیدگی به ریشهاش، مثل این میمونه که علف هرز رو از سطح بکنی اما ریشهاش زیر خاک بمونه. استرس کنکور، تنهایی، اضطراب آینده... اینها ریشههای این علف هرزن. باید براشون فکری کنی.
راهکار عملی برای الان (نه یه نصیحت تکراری):
الان که دوباره افتادی توی سیکل، بدترین کار اینه که شروع کنی خودت رو سرزنش کنی. این چرخه رو بشناس: مشکل (استرس کنکور) -> فرار به خودارضایی -> عذاب وجدان شدید -> استرس بیشتر -> دوباره فرار.
تو باید این چرخه رو بشکنی. نه با قدرت جادویی، بلکه با مهربونی با خودت. به خودت بگو: "باشه، یه لحظه کم آوردم، من یه آدمم، زخم خوردم. اما الان بلند میشم. قرار نیست دوباره برم سراغش تا یک هفته دیگه. قراره الان بلند شم، یه دوش بگیرم، و فقط یک ساعت کتاب دستم بگیرم. فقط یه ساعت."
اینقدر به غول کنکور و امتحان نهایی فکر نکن. فقط قدم بعدی رو بردار. قدم بعدی میتونه به خودت قول بدی که تا عصر دیگه سراغش نری. بعدش میشه تا فردا صبح. پله پله.
و اما سوال دومت در مورد وسواس:
دقیقاً همینطوره. ربط داره. کاملاً ربط داره. ببین، ذهن ما وقتی یه جاییش دچار گناه و احساس آلودگی و نجس شدگی میشه (همون حس حال بهمزنی که بعد از دیدن اون فیلمها داری)، ناخودآگاه این حس رو به بیرون و جسمش فرافکنی میکنه. یه جورایی ذهنت میخواد با شستن مکرر دست و بدن، اون آلودگی درونی رو پاک کنه. وسواس تمیزی خیلی وقتها یه داد و فریاد از درون آدمه که "من از خودم بدم میاد، حالم از خودم بهم میخوره، میخوام این کثیفی رو بشورمش."
تاوان کار رو پس نمیدی. این یه مکانیزم روانی برای زنده موندن و کنار اومدن با عذاب وجدانه. هر چی بیشتر خودت رو بابت اون مسأله شکنجه بدی، وسواس نظافت هم بدتر میشه. با هم میرن بالا. اینو به فال نیک بگیر که روانت داری بهت هشدار میده.
چیکار کنی الان؟
1. حرف بزن: تنهایی بدترین سمه. گفتی احساس تنهایی میکنی. تو رو به خدا، با یه آدم مطمئن حرف بزن. یه دوست خیلی صمیمی، مشاور مدرسه (بهشون بگو اعصابم به هم ریخته و بیانگیزه شدم، نمیخواد جزئیات رو کامل بگی اگه راحت نیستی، ولی از یه جایی کمک بگیر).
2. روحت رو بتکون: همین الان بلند شو، برو صورتت رو بشور، و فقط ۱۰ دقیقه برو توی هوای آزاد قدم بزن. به هیچی فکر نکن، فقط به صدای پرندهها گوش بده. این کار رو هر وقت وسوسه اومد سراغت، انجام بده. انگار دکمه ریست رو بزنی.
3. به خدا پناه ببر، اما نه با ترس: خدا بزرگتر از این حرفاست که تو فکر کنی نمیبخشدت. تو داری میجنگی، این جنگیدن تو رو خدا میبینه. بهش بگو: "خدایا من ضعیفم، خستهام، تنهاام، خودت کمکم کن." همین. خدا از رگ گردن بهت نزدیکتره.
رفیق، تو پشت کنکوری، یعنی یه جنگجوی تماموقت. این یه نبرد دیگهاست. زمین خوردی، خاک لباست رو بتکون، یه نفس عمیق بکش و دوباره راه بیفت. تو که میخوای معلم بشی، آینده بچههای این مملکت دست امثال توئه. ببین چقدر مهمی. خودت رو باور کن. این مرحله هم میگذره، بهت قول میدم.
ما هم کنارتیم. هر وقت کم آوردی، همینجا داد بزن. ما میشنویم. محکم باش قهرمان. 💪❤️
خاک🌱
23 خرداد 1405 ساعت 21:56به مطهر
بیا بغلِ داداش :) با تمام وجودم درکت میکنم...
اینکه با خودت فکر کنی که از همه فاصله گرفتی و روز به روز داره حالت بد و بدتر میشه و حتی چند بار در روز ....... :) همه اش رو با همه وجودم درک کردم...
اینکه میگی احساس مال آدم هاست ، نه مال حیوانات...اینم درک کردم...من خودمو یه حیوون میدیدم :)
اینکه با خودت فکر کنی یه موجود بی ارزش و نجس و کثیفی که فقط داره مثل یه حیوون زندگی میکنه و شهوت رو ارضا میکنه ، اینم درک کردم...
اینکه وقتی گر میگیری و نمیتونی تحمل کنی و میری فیلم های .... نگاه میکنی و...... :) و بعدش هیچ احساسی نداری رو درک میکنم...اینکه بعد از ارضا شدن با خودت بگی دارم چه غلطی میکنم؟ درک میکنم...
اینکه زیر فشار روانی باشی ، صحنه های فیلم همش بیاد توی ذهنت ، آدم هایی که بدون احساس ، دقیقا مثل حیوون باهم رفتار میکنن... و به این فکر کنی که منم شبیه اونام چون رفتم سراغ اونا...نیومدم پیش آدما ، پس منم مثل اونا حیوونم...
درک میکنم🙂
اگه هرجایی راجع به این احساس اشتباه نوشتم ، بهم بگو... اگه دوست داشتی جواب بده یه کم صحبت کنیم باهم
اگر هم دوست نداشتی که هیچی... فقط بیا بغلِ داداش ، یه کم چشمات رو ببند آروم نفس بکش ، یه کوچولو اینجا آروم شو و بعد برو...عیبی نداره🙂❤️🩹🌱
منتظر
10 خرداد 1405 ساعت 21:00سلام به همه شما عزیزان🌱
بالاخره بعد از یک دوری طولانی، دوباره برگشتیم...
این مدت به خاطر شرایطی که برای کشور پیش اومد و اختلالات گسترده اینترنت سایت برای خیلی از ماها در دسترس نبود و امکان فعالیت و پاسخگویی مثل قبل فراهم نبود متأسفانه
از امروز فعالیت سایت دوباره از سر گرفته میشه و خوشحالم که دوباره میتونیم کنار هم باشیم ...
تو این روزها همهمون لحظات سخت و نگرانیهای زیادی رو پشت سر گذاشتیم و داغ کلی عزیز موند رو دلامون🖤
امیدوارم از این به بعد سهم مردم عزیز کشورمون آرامش، امنیت و روزهای بهتر باشه که واقعا لایقشن☀️
ممنونم که با وجود این دوری، همچنان همراهمونین و فراموشمون نکردین
حضور و همراهیتون برای ما خیلی ارزشمنده 🌷
خوش اومدین...
دوباره کنار هم ادامه میدیم به امید ساختن روزهای قشنگتر✨
تو میتونی....
27 اردیبهشت 1405 ساعت 20:04سلام به همه دوستان خسته نباشید میگم به همه امید وارم حاله همتون خوب باشه💛
خب بگذریم ....بنده یه چند تا سوال در مورد رابطه ی ج.ن.سی یا همون( زنا )داشتم که دوستم گفته بود مشکلی نیست و اینا، اینا همشون حرفن و... ؛ اول اینکه دختر و پسر حتی راضی باشن هم حرامه؟ و دوم اینکه میگن برکت خونه رو ازبین میبره یا بدشانسی میاره؟ یا خدا نکنه تاثیر رو خانواده میزاره ایا درسته چون به نظر خودم واقعا نباید همچین چیزی واقعی باشه چون (عملا بی خبر از والدین انجام میدن) نباید عواقبش رو سر والدین که بی تقصیره اوار بشه از جمله خواهر و برادراش
ممون میشم پاسخ بدین.....💚💚
آزادی از بند✌️🤞
14 خرداد 1405 ساعت 18:36سلام به شما🌹
دوست عزیز بدونین هر چیزی که در دین اسلام حرامه حتما یه ضرری برا انسان داره مثلا خودارضایی و پورن اوایل لذته و هیچ عوارض و مشکلی نیست ولی وقتی چند سال میگذره اعتیاد پیشرفته میشه یا سابقه میاد بالا هم عوارض خودش رو نشون میده و نابود میشی هم نمیتونی ترک کنی.دقیقا زنا هم همینطوره کپی برابر اصل این داستان اوایل لذته و مشکلی نیست ولی وقتی میبینی دیگه یه بار یا دوبار یا سه بار فایده نداره تمام پول و وقت و انرژی تو میزاری برا رابطه ج ن س ی جوونیت رو پودر میکنی خیلی از رفقا اعتیاد به زنا داشتن و چنان نابود شدن که ناله میکردن ای کاش هرگز وارد چرخه رابطه نمیشدیم پس رفیق 🌹
دوست دارم خودت رو بیچاره نکن به اینجاها برسی که نه دیگه میتونی ترک کنی نه میتونی خودت رو نجات بدی دروازه بدبختی و سیاهی و بیچارگی رو روی خودت باز نکن👍
همه اینایی که گفتی دروغ نیست حقیقته اون رفیقی که بهت گفته الکی و دروغه اون خودش تازه اول کاره اونم به این نتیجه میرسه منتهی اون موقع دیگه دیره🖤
حالا اگر با تمام اینها باز قبول نمیکنی و باور نداری برو و بعد چند سال حقیقت رو به چشم خودت ببین ولی اون موقع دیگه پشیمونی سودی نداره 😥😥
بهترین هارو براتون ارزو میکنم موفق باشید 🤝✌️
پاکیتون ابدی✌️✨✨
منتظر
17 خرداد 1405 ساعت 15:01سلام وقتتون بخیر و سلامتی
ابتدا این نکتهی روانشناسی رو از قرآن کریم براتون بگم که یکی از دلایلی که انسانها بعضی مسائل رو انکار میکنن و میگن واقعیتی نداره، اینه که میخوان راحت و آزادانه و بدون عذاب وجدان، اون کاری که میخوان رو انجام بدن.
در قرآن در مورد افرادی که قیامت رو انکار میکنن، گفته شده بل یرید الانسان لیفجر امامه، یعنی به این دلیله که انسان میخواد آزادانه تمام عمرش رو گناه کنه. پس زیر بار قیامت و قوانینش نمیره و بهترین راه رو در این میبینه که اونها رو انکار کنه.
ولی جالب توجه اینجاست که انکار کردن یا نکردن آدمها، تاثیری توی اصل واقعیت نداره. مثل اینه که من بگم قبول ندارم که سم کشنده است و میخوام سم بخورم. حتی اگر من بهش اعتقاد هم نداشته باشم، ولی به هر حال اون تاثیر خودش رو میذاره.
بنابراین باید خیلی مراقب وسوسه افرادی بود که میخوان خیلی راحت هر کاری رو آزاد و بدون ضرر جلوه بدن؛ خصوصا در مورد مساله مهمی مثل زنا، که آیات و روایات خیلی شدیدی درموردش داریم و از گناهان کبیره است.
اما پاسخ سوالات شما بطور دقیق
اول: بله حتی در صورت رضایت هم حرامه و به صرف رضایت داشتن حلال نمیشه. تنها راه حلال بودن، خوندن عقده، حالا چه دائم چه موقت. که هر کدوم از اینها هم شرایط خاص خودشون رو دارن که اگر رعایت بشه عقد درسته.
دوم: قطعا نه فقط این گناه، بلکه تمام گناهان تاثیر دارن روی برکت زندگی انسان. و این گناه هم چون کبیره است، در این مورد تاثیرگذاره. چون داره رابطه انسان با خدا رو دچار چالش میکنه. اما اینکه بخواد روی خانواده انسان تاثیر بذاره، این درست نیست.
و در نهایت باید گفت که عواقب بدتر اون، مربوط به آخرته. و باید دقت بشه که اخرت چیزی جدا از زندگی انسان نیست. یعنی اونم دقیقا زندگی خود انسانه، منتها در این محل دیگه؛ که اتفاقا اونجا خیلی مهمتر و اثرگذارتره.
موفق و پیروز باشید
Waiting Sardar
27 اردیبهشت 1405 ساعت 11:56سلام دوستان.خوبید انشاالله من اخرین بازماندم نمیدونم یادتون میاد یا نه اما زیاد فعال بودم.نیم ساعت پیش داشتم سرچ میزدم اسم سایت رو یادم نمیومد😂 و بلاخره یادم اومد و گفتم یه عرض ادبی کنم.حدود 2 سال و خورده ای پاکم. البته بگم یاد سرکار منتظر افتادم بعد یاد سایت😂 واقعا شخصیت بزرگوار و خیلی درجه یک. خلاصه نمیدونم کیا هستن یا نه اما قدیمیا رو یادمه مثل یا رب المذنبین و یا تعلبنح و خاک و نکو .
منتظر
14 خرداد 1405 ساعت 15:18سللاام
به بهه خیلی خوش برگشتین🌱
خوشحالم دوباره میبینمتون و خوشحالم که شکرخدا محکم و راسخ میبینمتون
سلامت باشین خیلی ممنون لطف دارین🙏🌷
اوضاع و احوال خوبه انشاءالله؟؟
مطهر
22 اردیبهشت 1405 ساعت 13:20سلام
انقدر توی لجن دارم فرو میرم که چیزی از واژه (من) واسم نمونده
وقتی بگم (من) یعنی اختیاری دارم
اما الان هیچ اختیاری در برابر شهوتم ندارم و کاملا شدم فرمان بردار
خوشحال بودم مامانم رفته حج منم قرار بود پابه پاش دلمو بفرستم به همراهش اما الان بیشتر از همه متنفرم که ساعت ها باید توی خونه تنها بمونم!
متنفرم از اینی که شدم اینکه هر بار توبه میکنم قبلا حداقل فاصله داشت توبه شکستنم اما الان
دیگه حتی گریمم نمیاد😅 اخه میدونی این احساسات مال انسان هاست نه مال حیوانات!
دیگه حتی منی وجود نداره که بخوام باهاش حرف بزنم و متقاعدش کنم!
متنفرم از این روزهام..
از اینکه درجواب اینکه چرا زیر چشمات گود رفته کلی بهونه بیارم...
شرمندم از همه،شرمندم از خدایی که ادعای بندگیش رو داشتم ،از امام زمانی که طالب نگاهش بودم و امام حسین،که کمتر از ۴۰ رو دیگه محرمش شروع میشه😅
چطوری باید توی چشماش نگاه کنم؟من پارسال به حضرت رقیه قول شرف داده بودم😅
راستی حواسم نبود دیگه منی وجود نداره...
دعا کنید نه برای من،برای اینکه مامانم جلوی حضرت محمد بیشتر خجالت زده نشه...
منتظر
14 خرداد 1405 ساعت 15:13سلام
چند بار گفتین دیگه منی وجود نداره و هیچ اختیاری ندارم اما همین متنی که نوشتین خودش نشونه اینه که هنوز اون من وجود داره
اگر واقعا هیچ اختیاری نداشتین الان نه ناراحت بودین نه دنبال راه میگشتین
فقط یه اتفاق افتاده اینکه ذهنتون بعد از لغزشهای متعدد باور کرده که نمیتونه و این با ناتوان بودن فرق داره
الان بزرگترین دشمن شما شهوت نیست ناامیدیه
وقتی به خودتون همچین حرفای منفی میزنین مغزتون هم میگه پس تلاش کردن چه فایدهای داره؟
به جای اینکه از خودتون بپرسین چرا دوباره شکست خوردم؟ از خودت بپرسین دقیقا قبل از هر لغزش چه اتفاقی میافته؟ تنهایی؟ خستگی؟ استرس؟ ناامیدی؟ بیکاری؟ کدوم مقصره؟
اونجاست که باید مسیر رو عوض کنین
و یه خواهش دیگه اینکه اگر حس میکنین این چرخه سالهاست ادامه داره و هر بار عمیقتر میشین حتما با یک روانشناس یا مشاور متخصص صحبت کنین
بعضی جنگها رو لازم نیست آدم سالها تنهایی بجنگه
در مورد مادرتون هم... فکر نمیکنم مادری که برای خیر و سعادت فرزندش دعا میکنه دوست داشته باشه فرزندش خودش رو اینقدر بکوبه و تحقیر کنه
بهترین هدیهای که میتونین به مادرتون بدین اینه که دوباره بلند شین، نه اینکه خودتون رو محکوم کنین
بلند شین و دوباره شروع کنین
خاک🌱
11 اسفند 1404 ساعت 23:46به جنگجوی درون :)
سلام...یه ذره آروم باش ، چند تا نفس عمیق بکش ، بدنت رو یه کم شل کن ، دندونات رو روی همدیگه فشار نده ، دهنت رو احساس کن ببین توش بزاق داره خیسه...یه کوچولو آروم باش بعد اینو بخون🙂
اینایی که اینجا مینویسم اول برای خودمه ، بعد برای تو و بقیه...
قبل از هرچیزی ، ساعت ارسال پیام هات چرا انقد دیر وقته؟
۱۲ شب ، ۱ شب ۲ شب...
چرا بیداری؟ تو باید ۱۰ نه ۱۱ نه دیگه ۱۲ شب خواب باشی...خب معلومه هرکی اون تایم شب بیدار باشه دهنش با فکراش سرویس میشه ، من خودم عین تو بودم... تا دیر وقت بیدار بودن اذیتت میکنه عزیزم ، فکر های بیخود میاد تو ذهنت میشینی پورن نگاه میکنی و.. و... و..
شاید بگی خب خوابم نمیبره مجبورم بیدار باشم...باشه ، بیدار باش ولی گوشی رو بذار کنار ، اگه سجاده داری سجاده رو باز کن ،جانماز داری جانماز باز کن ، مهر خالی داری مهر بذار ، حوصله اونم نداشتی فقط رو به قبله بشین سعی کن ۱۰ دقیقه با خدای مهربون حرف بزنی
شاید بگی خب نمیشنوه صدای منو ، اینهمه زور زدم ، اینهمه دعا کردم ، اینهمه ضجه زدم..نشنید ، اگه شنیده بود که الان اوضاعم این نبود ، اینهمه زجر نمیکشیدم ، اینهمه بدبختی نداشتم و... و... و...
باشه نشنید... خودت صدای خودت رو شنیدی؟🙂 هوم؟ صدای قلبت رو شنیدی؟ اون صدایی که بهت از درون میگه چی درسته و چی غلطه...شنیدی؟ آره یا نه؟ :)
منم مثل تو خیلی مقاومت میکردم ، خیلی برای همه چی زور میزدم ، خودمو پاره میکردم که شرایط همیشه تحت کنترلم باشه ، همه چی خوب باشه و... و... و... ولی ماجرا از جایی عوض شد که کنار وایستادم🙃...بذار بیاد و بره...چرا میخوای بجنگی با همه چی؟ اوکی حق با تو ، وسواس فکری داری... حالا چرا باهاش میجنگی؟ چرا یه بار واینمیستی کنار از دور نگاه کنی ببینی اصلا چیه؟ ببینی چی میخواد بهت یاد بده؟ اصلا چرا اومده؟ و...
هیچ چیزی در زندگی من و تو نیست ، مگر اینکه میخواد تورو رشد بده ، که به من و تو بگه یه چیزی در درون من و تو هست که نیاز به پاکسازی داره...
خودارضایی؟ آره نمود بیرونی یه چیزیه...شاید خشم نسبت به خودم یا بقیه...شاید سرزنش و سرکوفتی که خودم به خودم میزنم...شاید پر توقع بودن خودم نسبت به خودم ، شاید توجه نکردن به اون کوچولویی که توی منه و نیاز به توجه من داره :)
این که اینهمه حالت بده ، واسه اینه که اول داری با خودت میجنگی و دوم به صدای درونت اصلا گوش نمیدی...
راجع به دارو ها...من خودم ۴ تا قرص صبح میخورم ، یکی ظهر ، یکی غروب ، ۵ تا هم شب ، بماند که بعضیاشون رو دو تا میخورم...
بله میل جنسی من کم شده ، خیلی هم کم شده ، ولی به امام حسین این چند وقته واقعا آروم بودم ، این مدت واقعا تازه بعد از ۱۲ سال فهمیدم زندگی چیه ، تازه دیدم مغزم چقد میتونه آروم باشه ، بهتر کار کنه ، از فرکانس های پایین کم کم بیام بالا تر از شهوت برسم به ترس ، از ترس به اعتماد ، از اعتماد به دوست داشتن و.. و.. و...
قبل این با کوچیکترین چیزی من اذیت میشدم ، ولی الان خیلی حالم خوبه ، آرامش دارم ، حالا بگو ترشح تستوسترون کم باشه...ترجیح میدم یه انسان با آرامش و با تستوسترون کم باشم تا یه دیوونهی بی قرار و شهوت ران با تستوسترون بالا...
اگه واقعا میری پیش روانپزشک بهش بگو که مشکل اصلیت خودارضاییه... مشخصه تو متن پیام هات...ریشه ای ترین مشکل همین خودارضاییه...
ببین من ۳ سال پیش یه روانپزشک میرفتم ، دارو برای بیقراری میداد ، برای فکر و خیال میداد ، برای بدن درد میداد ، برای بهتر شدن خُلقم میداد ولی اینا هیچ کدوم ریشه نبودن... ریشه خودارضایی و پورن بود...دکترم رو عوض کردم دارو هامو عوض کرد الان خیلی آرومم :)
برادر ، من تو رابطه بودم با دختری که دوستش داشتم و دارم...این کار منو به جایی رسوند که چشمام رو باز کردم دیدم خیانت کردم ، البته من نه ، اون من نبودم...دست دستِ من نبود ، چشم چشم ِ من نبود ، چشم باز کردم همه چی رفته بود هوا... چرا؟ چون شهوت گرفته بود تو دستش همه چی رو... الانم منو ترک کرده و نیست :)
اما یه جمله...من قبل از اینکه به اون خیانت کنم ، به خودم خیانت کرده بودم ، تو درون خودم...دارم سعی میکنم بهتر بشم
چیزی در بیرون اتفاق نمیوفته ، مگر اینکه قبلش در درون من اون اتفاق رخ داده و بعدش من تو زندگیم دیدمش :)
برات آرامش و عشق میخوام🙃
منتظر
11 خرداد 1405 ساعت 19:44ماهم برای شما عشق و آرامش ار خدا میخوایم🌱
الهه
11 اسفند 1404 ساعت 01:07سلام جواب پیام های خصوصی به کجا فرستاده میشه ؟
منتظر
11 خرداد 1405 ساعت 19:42سلام
پیامهای خصوصی از طریق ایمیل پاسخ داده میشن
اگه پیام خصوصی فرستادین و ایمیلی که باهاش ثبت نام کردین درست نیس لطفا یه ایمیل که واقعیه برامون بفرستین تا جوابتون رو از اون طریق بدیم
جنگجوی درون
08 اسفند 1404 ساعت 13:55همش منو آزار میده بهم استرس میده موندم چه کنم
جنگجوی درون
08 اسفند 1404 ساعت 13:49سلام
به آبجی منتظر
آبجی من دوشنبه گذاشتم خ.ا رو کنار الان حدود چهار روزه که پاکم ولی خو لامصب گیر داده روی روز جمعه چکار کنم بنظرتون همش حالم بده
منتظر
11 خرداد 1405 ساعت 19:36سلام
نمیدونم تو این مدت چیکار کردین ولی به هیچوجه هیچوقت به حرفهای وسواس فکری توجه نکنین
جنگجوی درون
08 اسفند 1404 ساعت 00:40سلام
به آبجی منتظر
والا من همون دوشنبه گذاشتمش کنار ولی لعنتی اذیتم میکنه همش میگه اگه جمعه نزاری کنار اون قومیته زنت میشه و تو همش با اون قومیته آشنا میشی شانس گوه من من سه بار تو روز دوشنبه خ.ا رو گذاشتم کنار هر سه بار با اون قومیته آشنا شدم و هی انگار ذهنم باور کرده که روز رهایی از خ.ا اگه دوشنبه باشه مساویست با آشنایی و ازدواج با اون قومیته ببین داره منو داغون میکنه الان داروهام هم میخورم رفتم روانپزشک ولی خب مشکل اینجاست که فکرم اذیتم میکنه و این لعنتی گیر داده به جمعه الان هم من موندم چه کنم بنظرت همین پاکیو ادامه بدم یا به حرفش گوش کنم تا دهنشو ببنده مثلا همش میگه اگه جمعه بزاری کنار اتفاقات خوبی میوفته
منتظر
11 خرداد 1405 ساعت 19:34داداش جنگجو سلام
امیدوارم تو این مدت سه ماه حالتون بهتر شده باشه🌱
داداشم
شما انتخاب میکنین که با چه کسی آشنا بشین و حرف بزنین نه که از روی شانس و قرعهکشی باشه
هیچ ربطی به روز ترک نداره باشه؟
به وسواس فکریتون توجه نکنین، اسمش روشه وسواسه نه چیز بیشتری
پاکیتون ابدی
*آبی آسمانی*
07 اسفند 1404 ساعت 23:01چرا اینقدر این سایت خلوت شده؟
منتظر
11 خرداد 1405 ساعت 19:28امیدوارم کنارمون باشین تا به روزهای خوب سایت برگردیم که دل منم به شدت برا اون روزا تنگ شده🥲
جنگجوی درون
03 اسفند 1404 ساعت 13:24سلام خوبید
توروخدا یکی جواب پیام طولانی منو بده چکار میکنید اینجا توروخدا کمکم کنید آبجی منتظر میدونم ازم ناامید شدی ولی داداش بی پناه و خدازدتو رها نکن بخون پیام طولانیمو کمکم کن
منتظر
03 اسفند 1404 ساعت 20:16سلام داداش جنگجو
یه کوچولو مهلت بده بهم دارم در مورد وسواس فکری مطالعه میکنم
ببینم اصلا چیه و بهترین روش درمانیش چیه؟؟
خسته ی امیدوار
03 اسفند 1404 ساعت 09:24سلام
جوون 24 ساله ایم که بیشتر از 11 ساله درگیر خ. ا الان هم روزم ولی نمیتونم کنترل کنم خودم رو
سال های زیادی روزه میگرفتم و هی خرابش میکردم
خسته شدم هی وسوسه میاد سراغم
منم زندگی خوب میخوام ی زندگی بدون خ. ا ی زندگی با آرامش ک بتونم با خدا ارتباط بگیرم
من هر روز این کار رو تکرار میکردم ولی الان چار روزه ک پاکم میخوام ادامه بدم ولی وسوسه زیاد میاد سمتم
چیکار کنم؟
جنگجوی درون
03 اسفند 1404 ساعت 00:57سلام
به آبجی منتظر
آبجی میشه لطفا توروخدا پیام منو ۱ اسفند ۱۴۰۴ ساعت ۱:۵۴ رو بخونی جوابم بدی بخدا حالم خرابه توروخدا جواب بده😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭😭
منتظر
06 اسفند 1404 ساعت 16:18داداش جنگجو
حالتون چطوره؟؟ بهترین؟؟
جنگجوی درون
02 اسفند 1404 ساعت 18:02سلام خوبید
به آبجی منتظر
میشه لطفا جواب بدی جواب اون متن طولانی رو من واقعا دارم دیوانه میشم توروخدا بگو چه کنم
منتظر
06 اسفند 1404 ساعت 16:17سلام داداش جنگجو
جواب پیامتون رو پایینتر دادم
شرمنده که دیر شد🌱
جنگجوی درون
02 اسفند 1404 ساعت 02:09سلام
به آبجی منتظر
آبجی توروخدا جواب این دوتا متن طولانی که نوشتم رو بدید واقعا فکرم خیلی درگیره دارم داغون میشم توروخدا جواب بده التماست میکنم کمکم کن بنظرت چکار کنم😭
منتظر
05 اسفند 1404 ساعت 18:19داداش جنگجو سلام
جواب پیامتون رو دادم ببخشید دیر شد🌱