بِسمِ اللهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیم
ألْحَمْدُللهِ رَبِّ العالَمین وَ بِه نَسْتَعِین
إنَّهُ خَيرُ نَاصِرٍ وَ مُعِين
عرض سلام دارم خدمت همه برادر و خواهرای عزیز
آبجی صبام
با یه پست مهم و کاربردی دیگه بعد مدتهاااا در خدمت شما هستم
ببخشید نبودم این چند وقت ولی بیادتون بودم.
لطفاااا حوصله ت بکشه و تا اخر مطالب رو بخون ارزشش رو داره.
میخوام در مورد زندگی مینیمال و ساده کمی با هم گپ بزنیم.
حرفام رو بشنو هرکجا از صحبت هام بدرد خورد
استفاده کن هر کجا بدردت نخورد رها کن...
هرروز که میگذره ۱ روز فرصت رشد کردن،محبت کردن،تغییر کردن کم میشه،و ما در حال دست و پا زدنیم!
بزرگترین خطای آدمی اینکه فکر میکنه "هنوز وقت داره"!
اما زندگیت همین روزاست...
تو نباید صبر کنی تا بهتر بشی و بعد شروع کنی!
تو همین الان باید شروع کنی
زندگی جای جمع آوری نیست،ولی ما مدام در حال جمع آوری هستیم.
مرگ روزانه داره باهات حرف میزنه
و بهت خودش رو یاداوری میکنه،اونم هرروز!
و ما همش درحال خوب و بد کردنیم!
زندگی چون بالا و پایین داره جذابه،وگرنه فیلمی که همش توش شادیه که هیجانی نداره.
زندگی مینیمال؛یعنی زندگی سبک و ساده و دور از حواشی! در زمینه های متفاوت
از یه جایی به بعد تمکن مالی باعث خوشحالی نمیشه...
اگرم باشه،آنیه.مسئله اینجاست:
خرید وسیله،جمع اوری،جمع کردن طلا و...گرون ترین راه رسیدن به خوشحالیه👌
چون تو تمام انرژی،وقت،پولت رو میذاری جایی که واقعااا نه خوشحالت میکنه و نه ماندگاری داره!
به ما اشتباه یاددان،که خرید کفش جدید،طلای جدید،وسیله جدید خوشحالمون میکنه.
ما باید چیزایی رو نگه داریم: که اول ازشون استفاده میکنیم و دوم ازشون لذت میبریم.
وقتی مینیمال زندگی میکنی؛دیگه مقایسه معنایی نداره...طمع و حرص نداری...آرامش بیشتری داری.
اینکه نیازهای بیرونی رو رفع کنیم اشکالی نداره!
مسئله اینکه ما تمام توجهمون رو دادیم بیرون!
و به نیاز های درون هیچ توجهی نداریم...
زندگی هامون پر از زرق و برق شده اما درونمون خالی شده...
آدم ها نیاز دارن به چیزایی که ما نیاز نداریم پس چیزایی که نیاز نداری بده بره…
ما همش "می خوایم" و هیچوقت هیچی برامون کافی نیست انگار!
میدونی چرا؟؟چون میخوایم کاور کنیم کمبود های درونمون رو!
همش قرض میگیریم،بدهی داریم،وام میگیریم که فقط از میدون مسابقه از رقیب ها عقب نمونیم!
و این سبک زندگی هیچوقت توش ارامش نیست...
ذهن تو یه حجمی داره،اگر این توجهت صرف خریدن بیشتر و جمع اوری بیشتر باشه،دیگه فضایی نداره که به ارامش درونت اختصاصش بده...
نکته اینجاست"هرچقدر بیشتر بخوای،بیشتر میخوای"
هرکاری رو بکنی،بیشتر ازش انجام میدی.
ذهن تو بیشتر میخواد بخواد،تا میخواد داشته باشه!
فقط ذهنت میخواد بیشتر بخره مثل نیروی گرانش که فقط جذب میکنه!
گاهی میریم بازار،دست خالی برمیگردیم،حالمون بده!
چرااا بنظرت؟چون میخوای بخری همش!
عادت کنیم به خواستن و نخریدن، این نخریدن نیست که افسردگی
میاره،این حال بد درونیته که افسردگی میاره!
ولی تو میخوای حال بد درونت رو با خریدن و داشتن بیشتر خوب کنی،خب داری راه روهم غلط میری...
برای تجربه کردن حاضر باش خرج کنی،ولی صرفا برای بدست اوردن نه!
اوج بدبختی و وابستگی ما ادما، انباری هامونه!
انباری های خونه هارو یه نگاه بنداز...
وقتی ساده زندگی میکنی،عادت مصرف گرایی کنار میره!
زندگیت سبک میشه و میری بالا.
نکته اینجاست:
ما پولی رو که نداریم،خرج میکنیم!تا چیزایی که نداریم رو بخریم!تا آدم هایی رو که نمیشناسیم،تحت تاثیر قرار بدیم!
یه بار دیگه بخونش
هر مدلی زندگی میکنی،لطفا تبعاتشم بپذیر.
نکته اینجاست:
هر چیزی تو زندگی فیزیکالت فضا اشغال میکنه،تو ذهنتم به همون میزان فضا میگیره!
بخاطر همینه که بخشندگی آرامش میاره...
بخاطر همینه وقتی وارد اتاقی میشی که پر از زرق و برق و وسایل مدرن و فلان بهمانه نااروم میشی.
و برعکس یه اتاق ساده و سبک و خالی بهت ارامش میده.
مثل بالنی که هرچقدر توش چیز میز میریزی،سنگین میره بالا!
ما هم همینیم...هرچقدر سنگین تر میشیم،نمیریم بالا.
و هرچقدر برات مادیات و..مهم باشه،ارزشمندیت به ظاهر زندگیت و ظاهر خودت نسبت داده میشه.
اصلااا وارد بازی نشو که بخوای و مجبور بشی بازی کنی!
ما نباید ارزش خودمون رو= دارایی هامون بدونیم
وقتی از درون حالت خوبه،هیچی برات مهم نیست در بیرون و وقتی حالت خوب نیست دنبال درست کردن بیرونی به امید درست شدن درون!
با لباس تکراری پوشیدن اوکی باش،با وسایل ساده، خونه ساده و... اوکی باش.بخودت برس و اراسته باش اما ساده...
اگر دارایی هم داری،وابستش نباش،اگر نمیتونی وابسته نشی پس کلا نداشته باش!
همه برندها،مارک ها،مدلینگ ها ،اینستاگرام... زندگی مردم مارو داغون کرده...
بعضی وقتا ظاهر عالی میبینی از یه فرد،بعد باهاش اشنا میشی،و حرف میزنی،میگی کاش حداقل یک کتاب خونده بود!
اینطوری نشیم لطفا
کاش حداقل تعادل برقرار کنیم بین درون و بیرون از خودمون.
همین امیدوارم مطالب برات کاربردی باشه
و بتونی ازش استفاده کنی تو زندگیت
ارادتمند شما
Writer:S.Gh
آزادی از بند✌️🤞
19 مهر 1405 ساعت 23:01امشب حالم گرفته شد… برای اوضاع جوونامون، برای رفقامون تو اینجا. به یاد گذشتهی جهنمی خودم میافتم، حالم خراب میشه. عجب جهنمی بود؛ قابل توصیف نیست. یک چرخهی بینهایت از شکست و درد، بعد از اون چیزی که استخون آدم رو ذوب میکرد. بینهایت شکست خوردیم، زمین خوردیم، گریه کردیم، داد زدیم، هوار کشیدیم، غم خوردیم، ناله زدیم… تا جایی که به خودکشی رسید. اون موقع بود که بیدار شدیم و با تمام وجود برای پاکی جنگیدیم. با تمام وجود جنگیدیم، مثل کسی که داره غرق میشه و داره میمیره. من به دلیل باور مذهبی نمیتونستم خودکشی کنم، ولی از اون طرف من زندگی نمیکردم؛ مردهی متحرکی بودم که زندگیم داغون و نابود شده بود.
هر روز صبح که چشم باز میکردم، انگار توی یه اتاق تاریک بدون در و پنجره گیر افتاده بودم. نفس میکشیدم، ولی هوا به ریههام نمیرسید. راه میرفتم، ولی پاهام روی زمین نبود. با آدمها حرف میزدم، ولی صدای خودم رو از دور میشنیدم. انگار توی یه فیلم بودم که نقش اولش رو یه جسد بازی میکرد. همه فکر میکردن من خوبم، چون لبخند میزدم. ولی اون لبخند فقط یه ماسک بود، یه سپر که پشتش یه دنیا آشوب و ترس و پوچی قایم شده بود.
شبها که همه میخوابیدن، من با خودم میجنگیدم. با فکرهایی که مثل خوره میافتادن به جونم. با یاد روزهایی که میتونستم یه آدم معمولی باشم، ولی نبودم. با حسرت کارهایی که نکردم، حرفهایی که نگفتم، راههایی که نرفتم. و بدتر از همه، با این سوال لعنتی که «چرا من؟» چرا من باید اینطوری بشم؟ چرا من باید این همه درد رو بکشم؟ مگه من چه گناهی کردم؟
اون چرخهی بینهایت شکست، مثل یه گرداب بود. هر بار که سعی میکردم ازش بیرون بیام، یه موج جدید میاومد و من رو میبرد تو عمق. هر بار که بلند میشدم، یه چیزی من رو زمین میزد. هر بار که امیدوار میشدم، یه اتفاق همه چیز رو خراب میکرد. کمکم باور کردم که من لیاقت خوبی رو ندارم. باور کردم که این دنیا برام جای نیست. باور کردم که من یه اشتباهم، یه موجود اضافی که باید از صحنهی روزگار محو بشه.
و خودکشی… آره، خودکشی. اون فکر همیشگی. اون راه فراری که همیشه ته ذهنم بود، مثل یه چراغ قرمز که تو تاریکی چشمک میزد. میگفتم شاید اگه نباشم، همه چیز راحتتر بشه. شاید اگه نباشم، این درد لعنتی تموم بشه. ولی من نمیتونستم. باور مذهبیام مثل یه زنجیر بود که من رو به زندگی میبست، ولی نه زندگی واقعی. یه زندگی که توش فقط نفس میکشیدم، ولی زنده نبودم. مردهی متحرک بودم. یه جسد که راه میرفت، حرف میزد، میخورد، میخوابید… ولی روحش مدتها بود که مرده بود.
زندگیم داغون و نابود شده بود. همه چیز رو از دست داده بودم. اعتماد به نفس، امید، آرزو، هدف… همه رفته بودن. جای خالیشون یه مشت ترس و تنهایی و خشم بود. به خودم میگفتم «چرا باید ادامه بدم؟ چرا باید هر روز این کابوس رو زندگی کنم؟» ولی یه صدای کوچیک ته دلم میگفت «بمون. یه بار دیگه تلاش کن. شاید فردا فرق کنه.» و من موندم. نه به خاطر خودم، نه به خاطر زندگی، بلکه به خاطر اون باور که میگفت خودکشی گناهه. موندم، ولی مرده بودم.
تا اینکه یه روز… نمیدونم چطور شد. شاید خسته شده بودم از مردن. شاید یه جرقه تو دلم زده شد. شاید یه نفر، یه حرف، یه اتفاق کوچیک باعث شد که یه ذره امید تو وجودم بیدار بشه. اون موقع بود که با تمام وجود برای پاکی جنگیدم. جنگیدم مثل کسی که داره غرق میشه و داره میمیره. جنگیدم چون دیگه هیچ راهی نداشتم. یا باید میجنگیدم، یا باید میمردم. و من تصمیم گرفتم بجنگم. نه برای دیگران، نه برای دنیا، بلکه برای خودم. برای اون بچهی درونم که یه روز آرزوهای بزرگ داشت. برای اون آدمی که میتونست خوب باشه، ولی راه رو گم کرده بود.
جنگیدن آسون نبود. هر روز یه نبرد بود. هر لحظه یه آزمون. گاهی میافتادم، گاهی میشکستم، گاهی میخواستم بیخیال بشم. ولی این بار فرق میکرد. این بار دیگه تنها نبودم. این بار یه هدف داشتم: پاکی. پاکی از اون افکار لعنتی، از اون عادتهای مخرب، از اون گذشتهی سیاه. میخواستم خودم رو از نو بسازم. میخواستم ثابت کنم که میتونم. میخواستم به اون مردهی متحرک بگم «تو زندهای. تو میتونی. تو ارزشش رو داری.»
و کمکم… کمکم شروع کردم به زنده شدن. اولش خیلی کند بود. مثل کسی که بعد از یه بیماری طولانی، تازه داره راه رفتن رو یاد میگیره. ولی هر قدم کوچیک، یه پیروزی بود. هر روز که بدون شکست به خودم میگذشت، یه جشن بود. کمکم یاد گرفتم که خودم رو ببخشم. یاد گرفتم که گذشته رو رها کنم. یاد گرفتم که به خودم محبت کنم، همونطور که به یه دوست قدیمی محبت میکنم. یاد گرفتم که زندگی کردن، نفس کشیدن نیست. زندگی کردن، انتخاب کردنه. انتخاب اینکه هر روز بلند بشی، حتی وقتی سخته. انتخاب اینکه لبخند بزنی، حتی وقتی دلت گرفته. انتخاب اینکه امیدوار باشی، حتی وقتی همه چیز تاریکه.
الان که به عقب نگاه میکنم، میبینم که اون جهنم، اون چرخهی بینهایت شکست، اون مردهی متحرک… همهشون بخشی از من بودن. بخشی از داستان من. و من بهشون افتخار میکنم. چون اونها من رو ساختن. اونها به من یاد دادن که چقدر قویام. چقدر مقاومم. چقدر ارزشمندم. و حالا، وقتی به جوونهای این دور و زمونه نگاه میکنم، وقتی میبینم که اونها هم دارن تو همون جهنم میسوزن، دلم میسوزه. میخوام بهشون بگم «بمونید. بجنگید. یه روزی این تاریکی تموم میشه. یه روزی خودتون رو پیدا میکنید. یه روزی زنده میشید. نه مردهی متحرک، بلکه واقعاً زنده.»
و اینو میدونم که اون روز میآد. چون من خودم اون روز رو دیدم. من خودم از اون جهنم بیرون اومدم. من خودم زنده شدم. و شما هم میتونید. فقط باید باور کنید. فقط باید بجنگید. فقط باید یه بار دیگه، یه بار دیگه تلاش کنید. چون زندگی، ارزشش رو داره. چون شما، ارزشش رو دارید.
---
و حالا این رو بدون…
هیچ تاریکیای ابدی نیست. هیچ دردی همیشگی نیست. هیچ شبی تا آخر صبح ادامه نداره. تو الان شاید وسط گردابی، شاید فکر میکنی راهی نیست، شاید باور کردی که تموم شدی. ولی تموم نشدی. تو فقط خستهای. تو فقط زخمیای. تو فقط یه آدمی که خیلی چیزا رو تحمل کرده و دیگه طاقتش تموم شده. ولی همین که هنوز اینجایی، همین که هنوز نفس میکشی، همین که هنوز داری میخونی… یعنی یه چیز تو دلت هنوز زندهست. یه جرقه. یه امید کوچیک. همون امیدی که یه روز من رو از اون جهنم بیرون کشید.
تو قویتری از اون چیزی که فکر میکنی. تو مقاومتری از اون چیزی که باورت میشه. تو ارزشمندتری از اون چیزی که به خودت میگی. گذشتهت رو ول کن. شکستهات رو ببخش. به خودت یه فرصت بده. یه فرصت دیگه. یه بار دیگه. چون یه روزی، شاید نه امروز، شاید نه فردا، ولی یه روزی میرسی به جایی که به عقب نگاه میکنی و میگی «خدایا، چقدر قوی شدم. چقدر جنگیدم. چقدر ارزش داشت که موندم.»
زندگی سخته، آره. ولی تو از سختیاش قویتر میشی. تو از دردش میسازی. تو از خاکسترش بلند میشی. و یه روزی، تو هم دست کسی رو میگیری که داره غرق میشه، و بهش میگی «بمون. بجنگ. من هم اینجا بودم. من هم از این جهنم برگشتم. تو هم میتونی.»
تو تنها نیستی. این متن حرف دل یه نفره، ولی مال همهست. مال هر کسی که یه شب، یه جایی، تو تاریکی با خودش جنگید و صبح بلند شد. مال هر کسی که هنوز وسط اون گردابه و دنبال یه دسته که بگیره. اگه تو هم اینطوری بودی، یا الان هستی، بدون که تو فقط یه نفر نیستی تو این داستان. ما با هم بودیم، با هم جنگیدیم، و با هم زنده موندیم.
پس بلند شو. نه فردا. همین الان. یه قدم کوچیک. یه نفس عمیق. یه لبخند تلخ، ولی واقعی. تو میتونی. تو ارزشش رو داری. و این دنیا، بدون تو یه چیز کم داره. بمون. بجنگ. ما با هم زنده میمونیم.
---
و یه حرف آخر، از ته دل…
بذار برات بگم، چون شاید تو الان فکر میکنی هنوز یه راهی هست که تو نرفتی، یه دورهای، یه کتابی، یه انجمنی، یه معجزهای که فرق کنه. شاید فکر میکنی مشکل از توئه که هنوز پیداش نکردی. من این حس رو میشناسم. سالها همین حس رو داشتم. ولی بذار از کسی بشنوی که خودش این راه رو تا ته رفته:
من بالای ۱۵ سال جنگیدم. ۱۵ سال. و توی این ۱۵ سال، تمام راهکارهای جهان رو امتحان کردم. هر چیزی که فکرش رو بکنی. دورههای مختلف مثل «مس به طلا» رو رفتم. انجمن معتادان جنسی گمنام رو رفتم. جلسههاش رو نشستم، گوش دادم، قدمها رو خوندم، کار کردم. داداش رضا رو گوش دادم. «راز حفرهها» رو خوندم. کتاب «راز کنترل شهوت» رو خوندم و بهش عمل کردم. سابلیمینال مسیج گوش دادم. هیپنوتیزم رو امتحان کردم. دورهی دکتر میلاد رو رفتم. دورهی سایت رهایی رو انجام دادم. دورهی سایت ترک سریع رو دیدم. اپارات و یوتیوب و گوگل رو زیر و رو کردم. هر کلیپی که فکرش رو بکنی دیدم. هر مقالهای که فکرش رو بکنی خوندم. هر کتابی که فکرش رو بکنی خوندم. هر روشی که فکرش رو بکنی امتحان کردم. به ریز به ریز همهشون عمل کردم.
پس اگه تو فکر میکنی یه راهی هست که من نرفتم، یه دورهای هست که من ندیدم، یه کتابی هست که من نخوندم… احتمالاً نیست. من تقریباً همهشون رو رفتم. و بذار صادق باشم: هیچ کدوم جواب نداد. هیچ کدوم. هر بار یه مدت خوب بودم، بعد دوباره لغزش. دوباره برگشتم سر خونهی اول. دوباره اون چرخهی لعنتی. ۱۵ سال. ۱۵ سال شکست، ۱۵ سال درد، ۱۵ سال خودخوری.
تا اینکه یه چیز رو فهمیدم. یه چیز ساده، ولی بزرگ. فهمیدم که مشکل من «وسوسه» نبود. مشکل من «اراده» بود. من ۱۵ سال شهوترانی کرده بودم، ۱۵ سال به خودم و جسمم و روحم ظلم کرده بودم. و همین باعث شده بود که ارادهام نابود بشه. مثل عضلهای که سالها بهش ورزش نرسیدی و کاملاً تحلیل رفته. ارادهی من مرده بود. و کسی که ارادهاش مرده، نمیتونه جلوی وسوسه رو بگیره. نمیتونه. حتی اگه بخواد. حتی اگه هزار بار تصمیم بگیره. حتی اگه تمام کتابهای دنیا رو بخونه، تمام دورههای دنیا رو بره، تمام انجمنهای دنیا رو شرکت کنه. چون اون عضلهی اراده، اون ستون اصلی، مرده. و تا وقتی اون زنده نشه، هیچ راهکاری جواب نمیده. هیچ راهکاری.
و تنها راهی که جواب داد؟ تنها راهی که من رو از اون جهنم بیرون کشید و پاکم نگه داشت؟ ورزش سنگین روزانه.
آره. همین. ساده، ولی معجزهآسا. وقتی هر روز ورزش سنگین میکنی، وقتی بدنت رو به چالش میکشی، وقتی عرق میریزی، وقتی عضلاتت میسوزه، وقتی نفست میبره… یه چیزی تو وجودت بیدار میشه. ارادهات. همون ارادهای که ۱۵ سال خواب بود. همون ارادهای که فکر میکردی مرده. کمکم، روز به روز، قویتر میشه. مثل یه عضله که دوباره داره ساخته میشه. اولش سخته، اولش میخوای ول کنی، ولی اگه ادامه بدی، اگه تسلیم نشی، اگه هر روز بجنگی… یه روزی میرسی به جایی که وسوسه میآد، ولی تو ردش میکنی. راحت. بدون جنگ. بدون درد. چون ارادهات اونقدر قوی شده که دیگه وسوسه جلوش زانو میزنه.
من این رو با تمام وجودم تجربه کردم. این تنها راهی بود که جواب داد. این تنها راهی بود که من رو پاک نگه داشت. و الان، بعد از این همه سال، میتونم بگم که پاکم. نه به خاطر معجزه، نه به خاطر شانس، نه به خاطر اون دورهها و کتابها و انجمنها، بلکه به خاطر ورزش سنگین روزانه. به خاطر اینکه هر روز با خودم جنگیدم و هر روز قویتر شدم. به خاطر اینکه تسلیم نشدم.
و یه چیز مهم رو یادت نره…
ورزش سنگین روزانه، ستون اصلیه. بدون اون، هیچی جواب نمیده. ولی در کنار ورزش، تو به یه بال دیگه هم نیاز داری: کمک گرفتن از سایت مرکز نزدیکی به خدا. همون سایتی که بهت یاد میده چطور به خدا نزدیک بشی، چطور با اون ارتباط بگیری، چطور ازش کمک بخوای، چطور تو لحظههای وسوسه بهش پناه ببری. مقالاتش رو بخون، محتواش رو دنبال کن، راهنماییهاش رو بگیر. چون ورزش ارادهات رو میسازه، ولی اون سایت بهت یاد میده چطور از این اراده استفاده کنی، چطور افکارت رو مدیریت کنی، چطور لغزشهات رو تحلیل کنی، چطور وسوسهها رو بشناسی و جلوشون رو بگیری. ورزش بدنت رو قوی میکنه، اون سایت روحت رو.
من خودم این دو تا رو با هم ترکیب کردم. هر روز ورزش سنگین، و در کنارش، کمک گرفتن از سایت مرکز نزدیکی به خدا، خوندن مقالات، دیدن محتواها، استفاده از تجربهی کسایی که این راه رو رفتن. مقالاتشون رو میخوندم، بهشون فکر میکردم، سعی میکردم توی زندگیم پیادشون کنم. بعضیاشون همون چیزایی رو میگفتن که من تو دلم میدونستم ولی نمیتونستم اجراش کنم. اونها بهم کمک کردن که بفهمم چرا لغزش میکنم، چرا وسوسه میآد، چرا ارادهام ضعیف شده، و چطور میتونم این چرخه رو بشکنم.
پس تنها راه، ورزش نیست. ورزش شروعشه. ورزش پایهست. ولی بعدش باید بری سراغ سایت مرکز نزدیکی به خدا، سراغ کمک گرفتن از اون سایت، سراغ استفاده از تجربهی دیگران. این دو تا با هم، مثل دو بال میمونن. با یه بال نمیتونی پرواز کنی. با دو بال، آسمون مال توئه.
و یه چیز دیگه، که خیلی مهمه…
روزی که شروع کردی به ورزش و کمک گرفتن از سایت مرکز نزدیکی به خدا، یه کار دیگه هم باید بکنی: مخالفت با نفس. هر روز. بدون تعطیلی. اینو خیلی جدی بگیر، چون بدون این، اون دو تا بال هم کار نمیکنن.
بذار برات باز کنم. نفس، همون صدای درونیه که همیشه میخواد تو رو بکشه سمت چیزهایی که بهت ضرر میزنن. چیزهایی که به جسمت آسیب میزنن، به روحت آسیب میزنن، به زندگیت آسیب میزنن، و گناه دارن. نفس مثل یه اژدهاست. اولش خیلی قویه. خیلی وحشتناکه. هر چی بخواد، باید همون بشه. اگه بهش «نه» بگی، داد میزنه، زور میگه، وسوسهت میکنه، ضعیفت میکنه، تا بالاخره یه بار تسلیمش بشی. و هر بار که تسلیمش بشی، اون قویتر میشه، تو ضعیفتر. این چرخهی همون ۱۵ سالیه که گفتم.
ولی اگه هر روز بهش «نه» بگی، اگه هر روز باهاش مخالفت کنی، اگه هر روز چیزی که میخواد رو بهش ندی، یه اتفاق عجیب میافته. اون اژدهای وحشتناک، کمکم کوچیک میشه. ضعیف میشه. رام میشه. تبدیل میشه به یه مار کوچیک که میتونی کنترلش کنی. نه یه باره، نه یه شبه، بلکه به مرور زمان. روز به روز. هفته به هفته. ماه به ماه.
من اینو خودم تجربه کردم. اولش نفس من یه اژدها بود. هر چی میگفت، باید انجام میشد. ولی وقتی شروع کردم به «نه» گفتن، وقتی شروع کردم به مخالفت روزانه، وقتی شروع کردم به مقاومت، حتی تو کوچیکترین چیزها… کمکم اون اژدها کوچیک شد. ضعیف شد. و الان، بعد از این همه سال، تبدیل شده به یه مار کوچیک که فقط گاهی هیس میکشه، ولی دیگه نمیتونه من رو بترسونه، دیگه نمیتونه من رو ببره، دیگه نمیتونه من رو شکست بده.
پس هر روز، مخالفت کن. با چیزهایی که بهت ضرر جسمی میزنن. با چیزهایی که بهت ضرر روحی میزنن. با چیزهایی که گناه دارن. بهشون «نه» بگو. نه یه بار، نه دو بار، بلکه هر روز. و بدون که هر «نه»ی که میگی، یه ضربه به اون اژدهاست. هر مخالفتی که میکنی، یه قدم به سمت آزادیه. هر مقاومتی که میکنی، یه زنجیر از پاهات باز میشه.
و یه روزی میرسی به جایی که اون اژدها، اون نفس سرکش، دیگه قدرتی نداره. تبدیل شده به یه مار ضعیف که تو میتونی راحت کنترلش کنی. اون روز، روز آزادیه. اون روز، روز پیروزیه. اون روز، روزیه که میفهمی تمام اون «نه» گفتنها، تمام اون مخالفتها، تمام اون جنگیدنها، ارزشش رو داشته.
پس سه تا بال: ورزش سنگین روزانه، کمک گرفتن از سایت مرکز نزدیکی به خدا، و مخالفت روزانه با نفس. این سه تا با هم، تو رو از هر جهنمی بیرون میکشن. این سه تا با هم، تو رو پاک نگه میدارن. این سه تا با هم، تو رو آزاد میکنن.
پس شروع کن. از همین امروز. یه ورزش سنگین. یه کمک گرفتن از سایت مرکز نزدیکی به خدا. یه «نه» به نفست. و بعد فردا هم. و پسفردا. و هر روز. بدون تعطیلی. بدون بهانه. حتی وقتی خستهای، حتی وقتی حوصله نداری، حتی وقتی دلت میخواد ول کنی. مخصوصاً اون موقع.
---
پس اگه تو هم مثل منی، اگه تو هم سالهاست داری میجنگی و شکست میخوری، اگه تو هم همهی اون راهکارها رو رفتی و نتیجه نگرفتی، بدون که تنها نیستی. بدون که راه هست. بدون که میتونی. ولی باید بدونی که این راه، راه سختیه. باید بدونی که زمان میبره. باید بدونی که ارادهات، مثل یه عضلهی تحلیل رفته، باید دوباره ساخته بشه. و تنها راه ساختنش، ورزش سنگین روزانهست، در کنار کمک گرفتن از سایت مرکز نزدیکی به خدا و مخالفت روزانه با نفس.
شروع کن. از همین امروز. یه ورزش سنگین. یه چیز که نفست رو ببره. یه چیز که عرقت رو دربیاره. یه چیز که بدنت رو به چالش بکشه. یه «نه» به نفست. یه قدم به سمت خدا از طریق سایت مرکز نزدیکی به خدا. و بعد فردا هم انجامش بده. و پسفردا. و هر روز. کمکم میبینی که نه فقط بدنت، بلکه ارادهات هم قوی میشه. و اون موقع، پاکی دیگه یه آرزو نیست. یه واقعیته. یه چیزیه که هر روز زندگی میکنی.
تو میتونی. من باور دارم. چون خودم بودم. چون خودم از اون جهنم برگشتم. چون خودم با ورزش سنگین، کمک گرفتن از سایت مرکز نزدیکی به خدا، و مخالفت روزانه با نفس، ارادهام رو از نو ساختم و پاک شدم. و تو هم میتونی. فقط باید شروع کنی. فقط باید بجنگی. فقط باید یه بار دیگه، یه بار دیگه تلاش کنی. چون زندگی، ارزشش رو داره. چون تو، ارزشش رو داری.
بمون. بجنگ. ما با هم زنده میمونیم.
---
⚠️و یه حرف آخر به عنوان مدیر این سایت⚠️
من این کامنت رو تو تمام بخشهای سایت گذاشتم. تو مقالات، تو بخشهای مختلف، تو همه جا. نه برای اینکه اسپم کنم، نه برای اینکه فقط یه حرف بزنم و برم. گذاشتم چون میخوام بمونه. چون میخوام سالها بعد، وقتی من نیستم، وقتی این سایت دستخوش تغییر میشه، وقتی کامنتهای جدید میان و میرن، این حرف هنوز اینجا باشه. ثابت. محکم. زنده.
شاید یه نفر امروز بخونتش و ازش رد بشه. شاید یه نفر فردا بخونتش و یه کم فکر کنه. شاید یه نفر ماهها بعد، تو یه شب تاریک، تو اوج ناامیدی، بیاد این سایت رو باز کنه و این حرف رو ببینه. و شاید همون یه نفر، همون یه شب، تصمیم بگیره که بمونه. تصمیم بگیره که بجنگه. تصمیم بگیره که زنده بمونه.
من نمیتونم همه رو نجات بدم. ولی میتونم این حرف رو بذارم و بذارم بمونه. تا شاید یه روزی، یه جایی، یه نفر، نجات پیدا کنه. و اگه اون یه نفر نجات پیدا کنه، تمام این کار، تمام این نوشتن، تمام این موندگاری، ارزشش رو داشته.
پس این حرف اینجا میمونه. برای تو. برای اون کسی که هنوز نیومده. برای هر کسی که یه روزی، تو یه شب تاریک، این سایت رو باز میکنه و دنبال یه چراغ میگرده.
بمون. بجنگ. ما با هم زنده میمونیم.
Bullet proof 💜✨️
31 شهریور 1405 ساعت 02:10سلام چقدر زیبا و دلنشین بود 👌🏻💙
♧fatemeh♧
01 تیر 1404 ساعت 14:41سلام
من همین امروز در سایت ثبت نام کردم
و چقدر این مقاله به دلم نشست و عالی بود.
منتظر
06 تیر 1404 ساعت 12:00سلام گل دختر❤️😌
خیلیییی خوش اومدی به جمعمون🌱
انشاءلله که موفق شی و ماهم شاهد درخششت بشیم❤️
صاحب
20 مرداد 1403 ساعت 23:39سلام خسته نباشید❤
من اسمم صاحبه ۱۷ سالمه و بهمن میرم ۱۸ و پسرم
من ترک خود ارضایی رو از اسفند سال قبل ینی ۱۴٠۲ شروع کردم و الحمدالله تغیرر چشمگیری داشتم
با روش شما هم امتحان میکنم انشالا که کلا ترکش کنم
برای اینکه من خودمو کنترل میکنم ولی وقتی یه جایی تنها میشم کنترل سخت میشه ولی ب کمک خدا میتونم
میدونینن خود ارضایی فایده ای هم نداره باعث ضعیفی بدن میشه من ۸ ماهه میرم بدنسازی و الان شکر وضعیتم از سال خیلی بهتره خدا راهو نشونم داد
ولی میدونین چیه فکز میکنم خدا اصلا منو تحویل نمیگیره چند متدیه خیلی تنهام گذاشته نمیدومم چرا این احساسو دارم
ب هر حال همیشه ب یادشم♡
Ashkan.rus
21 مرداد 1403 ساعت 21:03سلام
خدا هیچوقت بندش رو رها نمیکنه لطفا از این فکرا نکنید
بله خودارضایی آسیب زیادی برای جسم و روح داره مخصوص یک مرد رو نابود میکنه
ببینید شما وقتی کسی پیشتونه این کار رو انجام نمیدید درسته؟حالا وقت تنهایی فکر کنید خدا پیش شماست این تکنیک واقعا تاثیر داره...
امیدوارم موفق باشید
حیات
19 اسفند 1402 ساعت 16:37سلام.
اتفاقا خرید طلا نوعی سرمایه گذاری است و خیلی بهتر از خرید چیزهای یکبار مصرف و هوسی و زودگذر است. صفر و صدی نباید بود.
Ashkan.rus
19 اسفند 1402 ساعت 21:52سلام
خرید طلا برای سرمایهگذاری طولانی مدت خوبه چون قیمتش هی بالا پایین میره و خریدار تصمیمات اشتباه میگیره پس نباید برای اینکه در مدت کوتاهی سود کنیم بریم سراغ خرید طلا
حرفتون کاملا درسته سرمایهگذاری از سنین پایین آینده رو تضمین میکنه
موفق باشید
مطهر
12 اسفند 1402 ساعت 21:19صحبتتون فکر کردن داشت:)
دم شما گرم
منتظر
12 اسفند 1402 ساعت 23:38سلامت باشین انشاءلله🌱