همفکری آقایان

Blog title

# در این بخش میتونید از برنامه ها و اهداف آیندتون بگید، و با دوستانتون در این زمینه همفکری کنید.

# طرح مشکلات اخلاقی و رفتاری که با آنها مواجه هستید، بلا مانع است.

# این بخش جهت همفکری کاربران با همدیگه است. و چه بسا پیامها از سوی مدیران، بدون پاسخ بماند.
لذا با توجه به این مساله و نیز زیادی حجم پیامها، مواردی که نیاز به پاسخ مدیران دارند را در دیگر بخشهای مربوطه مطرح نمایید.

# مشکلات مربوط به خودارضایی رو در بخش «درخواست کمک» نیز میتونید مطرح کنید، و اونجا هم میتونید در کنار مدیران، به دوستانتون کمک کنید.

 

برگرفته شده از وبلاگ توبه 94 :: همفکری آقایان

نظرات این مقاله

نظر شما
عکس العمل شما:

آزادی از بند✌️🤞

19 مهر 1405 ساعت 21:48

امشب حالم گرفته شد… برای اوضاع جوونامون، برای رفقامون تو اینجا. به یاد گذشته‌ی جهنمی خودم می‌افتم، حالم خراب می‌شه. عجب جهنمی بود؛ قابل توصیف نیست. یک چرخه‌ی بی‌نهایت از شکست و درد، بعد از اون چیزی که استخون آدم رو ذوب می‌کرد. بی‌نهایت شکست خوردیم، زمین خوردیم، گریه کردیم، داد زدیم، هوار کشیدیم، غم خوردیم، ناله زدیم… تا جایی که به خودکشی رسید. اون موقع بود که بیدار شدیم و با تمام وجود برای پاکی جنگیدیم. با تمام وجود جنگیدیم، مثل کسی که داره غرق می‌شه و داره می‌میره. من به دلیل باور مذهبی نمی‌تونستم خودکشی کنم، ولی از اون طرف من زندگی نمی‌کردم؛ مرده‌ی متحرکی بودم که زندگیم داغون و نابود شده بود.

هر روز صبح که چشم باز می‌کردم، انگار توی یه اتاق تاریک بدون در و پنجره گیر افتاده بودم. نفس می‌کشیدم، ولی هوا به ریه‌هام نمی‌رسید. راه می‌رفتم، ولی پاهام روی زمین نبود. با آدم‌ها حرف می‌زدم، ولی صدای خودم رو از دور می‌شنیدم. انگار توی یه فیلم بودم که نقش اولش رو یه جسد بازی می‌کرد. همه فکر می‌کردن من خوبم، چون لبخند می‌زدم. ولی اون لبخند فقط یه ماسک بود، یه سپر که پشتش یه دنیا آشوب و ترس و پوچی قایم شده بود.

شب‌ها که همه می‌خوابیدن، من با خودم می‌جنگیدم. با فکرهایی که مثل خوره می‌افتادن به جونم. با یاد روزهایی که می‌تونستم یه آدم معمولی باشم، ولی نبودم. با حسرت کارهایی که نکردم، حرف‌هایی که نگفتم، راه‌هایی که نرفتم. و بدتر از همه، با این سوال لعنتی که «چرا من؟» چرا من باید این‌طوری بشم؟ چرا من باید این همه درد رو بکشم؟ مگه من چه گناهی کردم؟

اون چرخه‌ی بی‌نهایت شکست، مثل یه گرداب بود. هر بار که سعی می‌کردم ازش بیرون بیام، یه موج جدید می‌اومد و من رو می‌برد تو عمق. هر بار که بلند می‌شدم، یه چیزی من رو زمین می‌زد. هر بار که امیدوار می‌شدم، یه اتفاق همه چیز رو خراب می‌کرد. کم‌کم باور کردم که من لیاقت خوبی رو ندارم. باور کردم که این دنیا برام جای نیست. باور کردم که من یه اشتباهم، یه موجود اضافی که باید از صحنه‌ی روزگار محو بشه.

و خودکشی… آره، خودکشی. اون فکر همیشگی. اون راه فراری که همیشه ته ذهنم بود، مثل یه چراغ قرمز که تو تاریکی چشمک می‌زد. می‌گفتم شاید اگه نباشم، همه چیز راحت‌تر بشه. شاید اگه نباشم، این درد لعنتی تموم بشه. ولی من نمی‌تونستم. باور مذهبی‌ام مثل یه زنجیر بود که من رو به زندگی می‌بست، ولی نه زندگی واقعی. یه زندگی که توش فقط نفس می‌کشیدم، ولی زنده نبودم. مرده‌ی متحرک بودم. یه جسد که راه می‌رفت، حرف می‌زد، می‌خورد، می‌خوابید… ولی روحش مدت‌ها بود که مرده بود.

زندگیم داغون و نابود شده بود. همه چیز رو از دست داده بودم. اعتماد به نفس، امید، آرزو، هدف… همه رفته بودن. جای خالیشون یه مشت ترس و تنهایی و خشم بود. به خودم می‌گفتم «چرا باید ادامه بدم؟ چرا باید هر روز این کابوس رو زندگی کنم؟» ولی یه صدای کوچیک ته دلم می‌گفت «بمون. یه بار دیگه تلاش کن. شاید فردا فرق کنه.» و من موندم. نه به خاطر خودم، نه به خاطر زندگی، بلکه به خاطر اون باور که می‌گفت خودکشی گناهه. موندم، ولی مرده بودم.

تا اینکه یه روز… نمی‌دونم چطور شد. شاید خسته شده بودم از مردن. شاید یه جرقه تو دلم زده شد. شاید یه نفر، یه حرف، یه اتفاق کوچیک باعث شد که یه ذره امید تو وجودم بیدار بشه. اون موقع بود که با تمام وجود برای پاکی جنگیدم. جنگیدم مثل کسی که داره غرق می‌شه و داره می‌میره. جنگیدم چون دیگه هیچ راهی نداشتم. یا باید می‌جنگیدم، یا باید می‌مردم. و من تصمیم گرفتم بجنگم. نه برای دیگران، نه برای دنیا، بلکه برای خودم. برای اون بچه‌ی درونم که یه روز آرزوهای بزرگ داشت. برای اون آدمی که می‌تونست خوب باشه، ولی راه رو گم کرده بود.

جنگیدن آسون نبود. هر روز یه نبرد بود. هر لحظه یه آزمون. گاهی می‌افتادم، گاهی می‌شکستم، گاهی می‌خواستم بی‌خیال بشم. ولی این بار فرق می‌کرد. این بار دیگه تنها نبودم. این بار یه هدف داشتم: پاکی. پاکی از اون افکار لعنتی، از اون عادت‌های مخرب، از اون گذشته‌ی سیاه. می‌خواستم خودم رو از نو بسازم. می‌خواستم ثابت کنم که می‌تونم. می‌خواستم به اون مرده‌ی متحرک بگم «تو زنده‌ای. تو می‌تونی. تو ارزشش رو داری.»

و کم‌کم… کم‌کم شروع کردم به زنده شدن. اولش خیلی کند بود. مثل کسی که بعد از یه بیماری طولانی، تازه داره راه رفتن رو یاد می‌گیره. ولی هر قدم کوچیک، یه پیروزی بود. هر روز که بدون شکست به خودم می‌گذشت، یه جشن بود. کم‌کم یاد گرفتم که خودم رو ببخشم. یاد گرفتم که گذشته رو رها کنم. یاد گرفتم که به خودم محبت کنم، همون‌طور که به یه دوست قدیمی محبت می‌کنم. یاد گرفتم که زندگی کردن، نفس کشیدن نیست. زندگی کردن، انتخاب کردنه. انتخاب اینکه هر روز بلند بشی، حتی وقتی سخته. انتخاب اینکه لبخند بزنی، حتی وقتی دلت گرفته. انتخاب اینکه امیدوار باشی، حتی وقتی همه چیز تاریکه.

الان که به عقب نگاه می‌کنم، می‌بینم که اون جهنم، اون چرخه‌ی بی‌نهایت شکست، اون مرده‌ی متحرک… همه‌شون بخشی از من بودن. بخشی از داستان من. و من بهشون افتخار می‌کنم. چون اون‌ها من رو ساختن. اون‌ها به من یاد دادن که چقدر قوی‌ام. چقدر مقاومم. چقدر ارزشمندم. و حالا، وقتی به جوون‌های این دور و زمونه نگاه می‌کنم، وقتی می‌بینم که اون‌ها هم دارن تو همون جهنم می‌سوزن، دلم می‌سوزه. می‌خوام بهشون بگم «بمونید. بجنگید. یه روزی این تاریکی تموم می‌شه. یه روزی خودتون رو پیدا می‌کنید. یه روزی زنده می‌شید. نه مرده‌ی متحرک، بلکه واقعاً زنده.»

و اینو می‌دونم که اون روز می‌آد. چون من خودم اون روز رو دیدم. من خودم از اون جهنم بیرون اومدم. من خودم زنده شدم. و شما هم می‌تونید. فقط باید باور کنید. فقط باید بجنگید. فقط باید یه بار دیگه، یه بار دیگه تلاش کنید. چون زندگی، ارزشش رو داره. چون شما، ارزشش رو دارید.

---

و حالا این رو بدون…

هیچ تاریکی‌ای ابدی نیست. هیچ دردی همیشگی نیست. هیچ شبی تا آخر صبح ادامه نداره. تو الان شاید وسط گردابی، شاید فکر می‌کنی راهی نیست، شاید باور کردی که تموم شدی. ولی تموم نشدی. تو فقط خسته‌ای. تو فقط زخمی‌ای. تو فقط یه آدمی که خیلی چیزا رو تحمل کرده و دیگه طاقتش تموم شده. ولی همین که هنوز اینجایی، همین که هنوز نفس می‌کشی، همین که هنوز داری می‌خونی… یعنی یه چیز تو دلت هنوز زنده‌ست. یه جرقه. یه امید کوچیک. همون امیدی که یه روز من رو از اون جهنم بیرون کشید.

تو قوی‌تری از اون چیزی که فکر می‌کنی. تو مقاوم‌تری از اون چیزی که باورت می‌شه. تو ارزشمندتری از اون چیزی که به خودت می‌گی. گذشته‌ت رو ول کن. شکست‌هات رو ببخش. به خودت یه فرصت بده. یه فرصت دیگه. یه بار دیگه. چون یه روزی، شاید نه امروز، شاید نه فردا، ولی یه روزی می‌رسی به جایی که به عقب نگاه می‌کنی و می‌گی «خدایا، چقدر قوی شدم. چقدر جنگیدم. چقدر ارزش داشت که موندم.»

زندگی سخته، آره. ولی تو از سختی‌اش قوی‌تر می‌شی. تو از دردش می‌سازی. تو از خاکسترش بلند می‌شی. و یه روزی، تو هم دست کسی رو می‌گیری که داره غرق می‌شه، و بهش می‌گی «بمون. بجنگ. من هم اینجا بودم. من هم از این جهنم برگشتم. تو هم می‌تونی.»

تو تنها نیستی. این متن حرف دل یه نفره، ولی مال همه‌ست. مال هر کسی که یه شب، یه جایی، تو تاریکی با خودش جنگید و صبح بلند شد. مال هر کسی که هنوز وسط اون گردابه و دنبال یه دسته که بگیره. اگه تو هم این‌طوری بودی، یا الان هستی، بدون که تو فقط یه نفر نیستی تو این داستان. ما با هم بودیم، با هم جنگیدیم، و با هم زنده موندیم.

پس بلند شو. نه فردا. همین الان. یه قدم کوچیک. یه نفس عمیق. یه لبخند تلخ، ولی واقعی. تو می‌تونی. تو ارزشش رو داری. و این دنیا، بدون تو یه چیز کم داره. بمون. بجنگ. ما با هم زنده می‌مونیم.

---

و یه حرف آخر، از ته دل…

بذار برات بگم، چون شاید تو الان فکر می‌کنی هنوز یه راهی هست که تو نرفتی، یه دوره‌ای، یه کتابی، یه انجمنی، یه معجزه‌ای که فرق کنه. شاید فکر می‌کنی مشکل از توئه که هنوز پیداش نکردی. من این حس رو می‌شناسم. سال‌ها همین حس رو داشتم. ولی بذار از کسی بشنوی که خودش این راه رو تا ته رفته:

من بالای ۱۵ سال جنگیدم. ۱۵ سال. و توی این ۱۵ سال، تمام راهکارهای جهان رو امتحان کردم. هر چیزی که فکرش رو بکنی. دوره‌های مختلف مثل «مس به طلا» رو رفتم. انجمن معتادان جنسی گمنام رو رفتم. جلسه‌هاش رو نشستم، گوش دادم، قدم‌ها رو خوندم، کار کردم. داداش رضا رو گوش دادم. «راز حفره‌ها» رو خوندم. کتاب «راز کنترل شهوت» رو خوندم و بهش عمل کردم. سابلیمینال مسیج گوش دادم. هیپنوتیزم رو امتحان کردم. دوره‌ی دکتر میلاد رو رفتم. دوره‌ی سایت رهایی رو انجام دادم. دوره‌ی سایت ترک سریع رو دیدم. اپارات و یوتیوب و گوگل رو زیر و رو کردم. هر کلیپی که فکرش رو بکنی دیدم. هر مقاله‌ای که فکرش رو بکنی خوندم. هر کتابی که فکرش رو بکنی خوندم. هر روشی که فکرش رو بکنی امتحان کردم. به ریز به ریز همه‌شون عمل کردم.

پس اگه تو فکر می‌کنی یه راهی هست که من نرفتم، یه دوره‌ای هست که من ندیدم، یه کتابی هست که من نخوندم… احتمالاً نیست. من تقریباً همه‌شون رو رفتم. و بذار صادق باشم: هیچ کدوم جواب نداد. هیچ کدوم. هر بار یه مدت خوب بودم، بعد دوباره لغزش. دوباره برگشتم سر خونه‌ی اول. دوباره اون چرخه‌ی لعنتی. ۱۵ سال. ۱۵ سال شکست، ۱۵ سال درد، ۱۵ سال خودخوری.

تا اینکه یه چیز رو فهمیدم. یه چیز ساده، ولی بزرگ. فهمیدم که مشکل من «وسوسه» نبود. مشکل من «اراده» بود. من ۱۵ سال شهوترانی کرده بودم، ۱۵ سال به خودم و جسمم و روحم ظلم کرده بودم. و همین باعث شده بود که اراده‌ام نابود بشه. مثل عضله‌ای که سال‌ها بهش ورزش نرسیدی و کاملاً تحلیل رفته. اراده‌ی من مرده بود. و کسی که اراده‌اش مرده، نمی‌تونه جلوی وسوسه رو بگیره. نمی‌تونه. حتی اگه بخواد. حتی اگه هزار بار تصمیم بگیره. حتی اگه تمام کتاب‌های دنیا رو بخونه، تمام دوره‌های دنیا رو بره، تمام انجمن‌های دنیا رو شرکت کنه. چون اون عضله‌ی اراده، اون ستون اصلی، مرده. و تا وقتی اون زنده نشه، هیچ راهکاری جواب نمی‌ده. هیچ راهکاری.

و تنها راهی که جواب داد؟ تنها راهی که من رو از اون جهنم بیرون کشید و پاکم نگه داشت؟ ورزش سنگین روزانه.

آره. همین. ساده، ولی معجزه‌آسا. وقتی هر روز ورزش سنگین می‌کنی، وقتی بدنت رو به چالش می‌کشی، وقتی عرق می‌ریزی، وقتی عضلاتت می‌سوزه، وقتی نفست می‌بره… یه چیزی تو وجودت بیدار می‌شه. اراده‌ات. همون اراده‌ای که ۱۵ سال خواب بود. همون اراده‌ای که فکر می‌کردی مرده. کم‌کم، روز به روز، قوی‌تر می‌شه. مثل یه عضله که دوباره داره ساخته می‌شه. اولش سخته، اولش می‌خوای ول کنی، ولی اگه ادامه بدی، اگه تسلیم نشی، اگه هر روز بجنگی… یه روزی می‌رسی به جایی که وسوسه می‌آد، ولی تو ردش می‌کنی. راحت. بدون جنگ. بدون درد. چون اراده‌ات اون‌قدر قوی شده که دیگه وسوسه جلوش زانو می‌زنه.

من این رو با تمام وجودم تجربه کردم. این تنها راهی بود که جواب داد. این تنها راهی بود که من رو پاک نگه داشت. و الان، بعد از این همه سال، می‌تونم بگم که پاکم. نه به خاطر معجزه، نه به خاطر شانس، نه به خاطر اون دوره‌ها و کتاب‌ها و انجمن‌ها، بلکه به خاطر ورزش سنگین روزانه. به خاطر اینکه هر روز با خودم جنگیدم و هر روز قوی‌تر شدم. به خاطر اینکه تسلیم نشدم.

و یه چیز مهم رو یادت نره…

ورزش سنگین روزانه، ستون اصلیه. بدون اون، هیچی جواب نمی‌ده. ولی در کنار ورزش، تو به یه بال دیگه هم نیاز داری: کمک گرفتن از سایت مرکز نزدیکی به خدا. همون سایتی که بهت یاد می‌ده چطور به خدا نزدیک بشی، چطور با اون ارتباط بگیری، چطور ازش کمک بخوای، چطور تو لحظه‌های وسوسه بهش پناه ببری. مقالاتش رو بخون، محتواش رو دنبال کن، راهنمایی‌هاش رو بگیر. چون ورزش اراده‌ات رو می‌سازه، ولی اون سایت بهت یاد می‌ده چطور از این اراده استفاده کنی، چطور افکارت رو مدیریت کنی، چطور لغزش‌هات رو تحلیل کنی، چطور وسوسه‌ها رو بشناسی و جلوشون رو بگیری. ورزش بدنت رو قوی می‌کنه، اون سایت روحت رو.

من خودم این دو تا رو با هم ترکیب کردم. هر روز ورزش سنگین، و در کنارش، کمک گرفتن از سایت مرکز نزدیکی به خدا، خوندن مقالات، دیدن محتواها، استفاده از تجربه‌ی کسایی که این راه رو رفتن. مقالاتشون رو می‌خوندم، بهشون فکر می‌کردم، سعی می‌کردم توی زندگیم پیادشون کنم. بعضیاشون همون چیزایی رو می‌گفتن که من تو دلم می‌دونستم ولی نمی‌تونستم اجراش کنم. اون‌ها بهم کمک کردن که بفهمم چرا لغزش می‌کنم، چرا وسوسه می‌آد، چرا اراده‌ام ضعیف شده، و چطور می‌تونم این چرخه رو بشکنم.

پس تنها راه، ورزش نیست. ورزش شروعشه. ورزش پایه‌ست. ولی بعدش باید بری سراغ سایت مرکز نزدیکی به خدا، سراغ کمک گرفتن از اون سایت، سراغ استفاده از تجربه‌ی دیگران. این دو تا با هم، مثل دو بال می‌مونن. با یه بال نمی‌تونی پرواز کنی. با دو بال، آسمون مال توئه.

و یه چیز دیگه، که خیلی مهمه…

روزی که شروع کردی به ورزش و کمک گرفتن از سایت مرکز نزدیکی به خدا، یه کار دیگه هم باید بکنی: مخالفت با نفس. هر روز. بدون تعطیلی. اینو خیلی جدی بگیر، چون بدون این، اون دو تا بال هم کار نمی‌کنن.

بذار برات باز کنم. نفس، همون صدای درونیه که همیشه می‌خواد تو رو بکشه سمت چیزهایی که بهت ضرر می‌زنن. چیزهایی که به جسمت آسیب می‌زنن، به روحت آسیب می‌زنن، به زندگیت آسیب می‌زنن، و گناه دارن. نفس مثل یه اژدهاست. اولش خیلی قویه. خیلی وحشتناکه. هر چی بخواد، باید همون بشه. اگه بهش «نه» بگی، داد می‌زنه، زور می‌گه، وسوسه‌ت می‌کنه، ضعیفت می‌کنه، تا بالاخره یه بار تسلیمش بشی. و هر بار که تسلیمش بشی، اون قوی‌تر می‌شه، تو ضعیف‌تر. این چرخه‌ی همون ۱۵ سالیه که گفتم.

ولی اگه هر روز بهش «نه» بگی، اگه هر روز باهاش مخالفت کنی، اگه هر روز چیزی که می‌خواد رو بهش ندی، یه اتفاق عجیب می‌افته. اون اژدهای وحشتناک، کم‌کم کوچیک می‌شه. ضعیف می‌شه. رام می‌شه. تبدیل می‌شه به یه مار کوچیک که می‌تونی کنترلش کنی. نه یه باره، نه یه شبه، بلکه به مرور زمان. روز به روز. هفته به هفته. ماه به ماه.

من اینو خودم تجربه کردم. اولش نفس من یه اژدها بود. هر چی می‌گفت، باید انجام می‌شد. ولی وقتی شروع کردم به «نه» گفتن، وقتی شروع کردم به مخالفت روزانه، وقتی شروع کردم به مقاومت، حتی تو کوچیک‌ترین چیزها… کم‌کم اون اژدها کوچیک شد. ضعیف شد. و الان، بعد از این همه سال، تبدیل شده به یه مار کوچیک که فقط گاهی هیس می‌کشه، ولی دیگه نمی‌تونه من رو بترسونه، دیگه نمی‌تونه من رو ببره، دیگه نمی‌تونه من رو شکست بده.

پس هر روز، مخالفت کن. با چیزهایی که بهت ضرر جسمی می‌زنن. با چیزهایی که بهت ضرر روحی می‌زنن. با چیزهایی که گناه دارن. بهشون «نه» بگو. نه یه بار، نه دو بار، بلکه هر روز. و بدون که هر «نه»ی که می‌گی، یه ضربه به اون اژدهاست. هر مخالفتی که می‌کنی، یه قدم به سمت آزادیه. هر مقاومتی که می‌کنی، یه زنجیر از پاهات باز می‌شه.

و یه روزی می‌رسی به جایی که اون اژدها، اون نفس سرکش، دیگه قدرتی نداره. تبدیل شده به یه مار ضعیف که تو می‌تونی راحت کنترلش کنی. اون روز، روز آزادیه. اون روز، روز پیروزیه. اون روز، روزیه که می‌فهمی تمام اون «نه» گفتن‌ها، تمام اون مخالفت‌ها، تمام اون جنگیدن‌ها، ارزشش رو داشته.

پس سه تا بال: ورزش سنگین روزانه، کمک گرفتن از سایت مرکز نزدیکی به خدا، و مخالفت روزانه با نفس. این سه تا با هم، تو رو از هر جهنمی بیرون می‌کشن. این سه تا با هم، تو رو پاک نگه می‌دارن. این سه تا با هم، تو رو آزاد می‌کنن.

پس شروع کن. از همین امروز. یه ورزش سنگین. یه کمک گرفتن از سایت مرکز نزدیکی به خدا. یه «نه» به نفست. و بعد فردا هم. و پس‌فردا. و هر روز. بدون تعطیلی. بدون بهانه. حتی وقتی خسته‌ای، حتی وقتی حوصله نداری، حتی وقتی دلت می‌خواد ول کنی. مخصوصاً اون موقع.

---

پس اگه تو هم مثل منی، اگه تو هم سال‌هاست داری می‌جنگی و شکست می‌خوری، اگه تو هم همه‌ی اون راهکارها رو رفتی و نتیجه نگرفتی، بدون که تنها نیستی. بدون که راه هست. بدون که می‌تونی. ولی باید بدونی که این راه، راه سختیه. باید بدونی که زمان می‌بره. باید بدونی که اراده‌ات، مثل یه عضله‌ی تحلیل رفته، باید دوباره ساخته بشه. و تنها راه ساختنش، ورزش سنگین روزانه‌ست، در کنار کمک گرفتن از سایت مرکز نزدیکی به خدا و مخالفت روزانه با نفس.

شروع کن. از همین امروز. یه ورزش سنگین. یه چیز که نفست رو ببره. یه چیز که عرقت رو دربیاره. یه چیز که بدنت رو به چالش بکشه. یه «نه» به نفست. یه قدم به سمت خدا از طریق سایت مرکز نزدیکی به خدا. و بعد فردا هم انجامش بده. و پس‌فردا. و هر روز. کم‌کم می‌بینی که نه فقط بدنت، بلکه اراده‌ات هم قوی می‌شه. و اون موقع، پاکی دیگه یه آرزو نیست. یه واقعیته. یه چیزیه که هر روز زندگی می‌کنی.

تو می‌تونی. من باور دارم. چون خودم بودم. چون خودم از اون جهنم برگشتم. چون خودم با ورزش سنگین، کمک گرفتن از سایت مرکز نزدیکی به خدا، و مخالفت روزانه با نفس، اراده‌ام رو از نو ساختم و پاک شدم. و تو هم می‌تونی. فقط باید شروع کنی. فقط باید بجنگی. فقط باید یه بار دیگه، یه بار دیگه تلاش کنی. چون زندگی، ارزشش رو داره. چون تو، ارزشش رو داری.

بمون. بجنگ. ما با هم زنده می‌مونیم.

---

⚠️و یه حرف آخر به عنوان مدیر این سایت⚠️

من این کامنت رو تو تمام بخش‌های سایت گذاشتم. تو مقالات، تو بخش‌های مختلف، تو همه جا. نه برای اینکه اسپم کنم، نه برای اینکه فقط یه حرف بزنم و برم. گذاشتم چون می‌خوام بمونه. چون می‌خوام سال‌ها بعد، وقتی من نیستم، وقتی این سایت دست‌خوش تغییر می‌شه، وقتی کامنت‌های جدید میان و می‌رن، این حرف هنوز اینجا باشه. ثابت. محکم. زنده.

شاید یه نفر امروز بخونتش و ازش رد بشه. شاید یه نفر فردا بخونتش و یه کم فکر کنه. شاید یه نفر ماه‌ها بعد، تو یه شب تاریک، تو اوج ناامیدی، بیاد این سایت رو باز کنه و این حرف رو ببینه. و شاید همون یه نفر، همون یه شب، تصمیم بگیره که بمونه. تصمیم بگیره که بجنگه. تصمیم بگیره که زنده بمونه.

من نمی‌تونم همه رو نجات بدم. ولی می‌تونم این حرف رو بذارم و بذارم بمونه. تا شاید یه روزی، یه جایی، یه نفر، نجات پیدا کنه. و اگه اون یه نفر نجات پیدا کنه، تمام این کار، تمام این نوشتن، تمام این موندگاری، ارزشش رو داشته.

پس این حرف اینجا می‌مونه. برای تو. برای اون کسی که هنوز نیومده. برای هر کسی که یه روزی، تو یه شب تاریک، این سایت رو باز می‌کنه و دنبال یه چراغ می‌گرده.

بمون. بجنگ. ما با هم زنده می‌مونیم.

یا رب المذنبین

14 مهر 1405 ساعت 20:13

به برادر « آزادی از بند»

سلام؛ قبول دارم ؛ می دونم ظلم به خود حتما حرامه؛ ولی برخی مسایل خود تحقیری نیست بلکه واقعیته ؛ در روز قیامت همه کودکان هم در عرض یک روز پیر خواهند شد ؛ چون آن روز واقعیات برای همه بی پرده محرز خواهد شد؛بله امام برای همه اسوه است ومسولیتش زیاده ولی ماهم اگه بخواهیم خودمون هم اسوه بشیم بایستی از امام تقلید کنیم؛ چطور که نماز شب فقط برای پیامبر اسلام واجب بود ؛ وبرای افراد واجب نیست بلکه مستحبه ولی انسانهایی که می خوان خود رو به خدا و پیامبر نزدیک کنن حتما نماز شب رو حتی برای خودشون در حد واجب می کنند؛ داداش اینکه امام به خود می گوید علی بسوز چرا اینقدر از احوال این زن غفلت کردی اگه واقعیتش رو حساب کنیم در نظر ما امام نعوذ بالله چه گناهی نموده است؟؟؟آخه مگه میشه امام با اونهمه مسوولیت به احوال همه تک به تک رسیدگی کنید؟؟؟ولی خودش رو امام خیلی گناهکار میداند و خطاب می کند این همان سخت گیری به نفس اماره هست که تمام بزرگان این راه رو رفته ان ....وقتی بزرگی که همه رو از خودت بهتر ببینی واگه یه ذره هم خودت رو از دیگران بزرگ وبهتر ببینی اصلا در وادی رحمت بیکران الهی وارد نشده ای و دوری...اونقدر داستان ومسایل در این مورد هست که در بحث ما اینجا گنجایش ندارد...

آزادی از بند✌️🤞

16 مهر 1405 ساعت 14:31

سلام داداش گلم 🌹

حرفات رو خوندم. راست می‌گی، تواضع و سخت‌گیری با نفس، راه انبیا و اولیاست. منم قبول دارم. ولی بذار یه نکته رو بگم: اون جمله امام علی (ع) که فرمود «علی بسوز...» از مقام عصمت و معرفتِ ایشون بود. امام واقعاً گناهی نکرده بود؛ خودش رو در برابر خدا و مردم مسئول می‌دید. اون سخت‌گیری، برای ما درسِ مسئولیت‌پذیریه، نه درسِ اینکه خودمون رو از رحمت خدا دور کنیم.

 

ببین داداش، یه فرق باریک هست بین «خودم رو از دیگران بهتر نبینم» و «خودم رو هیچ‌کس و هیچ‌چیز نبینم». اولی تواضعه، دومی خودتحقیریه. خدایی که این‌همه بهت لطف کرده و ۶۷۵ روز پاکی رو نصیبت کرده، دوست نداره بنده‌ش خودش رو لایق هیچ‌چیز ندونه. قرآن می‌گه از رحمت خدا ناامید نشید. پس سخت بگیر، اما امیدت هم به خدا باشه.

 

تو مسیرت رو رفتی و رکوردت رو شکوندی. این یعنی خدا هوات رو داره. منم دعا می‌کنم پاکیت دائمی بشه، اون بانو منتظر حالش خوب بشه، و همه رفقا دلشون شاد. یا علی داداش 🌹

یا رب المذنبین

13 مهر 1405 ساعت 02:23

به برادر گلم 🌹 « آزادی ازبند»

ممنونم داداش که بهم روحیه دادی ؛ واقعا شما خیلی زحمت می کشید که به حرفهای ما اهمیت می دین؛ از اینکه ما دست شریف شما رو وفکر شما رو هی اذیت می کنیم وسبب میشم که برای ما وقت بذاری باز ازتون حلالیت می طلبیم؛ شما برادر عزیز من هستید ومن هم ازته دل شما رو حلال می کنم گاهی بین برادران واقعی هم دلخوری پیش میاد اما مهم اینه که قلبی مثل بچه های معصوم داشته باشیم و زود همدیگه رو ببخشیم و دوست و رفیق واقعی گردیم....واما اینکه با خودم مهربان نیستم ؛ نظر شما هست وبرام محترمه ولی در نظر بنده هر چه بر نفس اماره خویش سخت گیری کنم باز هم کمه و نمی خوام روش بازهم برام باز بشه....مثلاً در داستان راستان استاد شهید مرتضی مطهری اومده است که یه روزی یه خانمی بدون اینکه امیر المومنین امام علی« ع» بشناسد حضرت رو نفرین وسرزنش می نمود؛ که من علی رو به محکمه الهی خواهم برد چون شوهر مرا به جنگ برده و شوهرم کشته شده وعلی از حال من و گرفتاری هاین بی خبر هست...امام با اینکه حق بود ولی باز بصورت ناشناس به منزل آن خانم سرزد و گفت بانو دوست داری من نان بپزم وشما بچه ها رو ساکت کنین ویا شما نان بپزید من بچه ها رو ساکت کنم...اون فرد گفت نه من نان می پزم وشما بچه ها رو ساکت کنید ؛ امام شخص دوم عالم خلقت از اول تا آخر دنیا به بچه های یتیم سواری می داد در حالیکه ریش مبارک صورتش رو به آتش تنور نزدیک می کرد و می فرمود علی قبل از اینکه خدا تو را در جهنم بسوزاند خودت بسوز ؛ چرا از حال و روز این زن و بچه هایش بی خبری؛ در حالیکه امام می‌تونست خودش رو قانع کند که راه من حقه ومن به عنوان رهبر جامعه نمی تونم که از تک تک خانواده افراد شهید دلجویی کنم واز حال همه آنها با خبر بشم وبا ناز آنها بازی کنم....اما امام به جای آنکه آن زن رو متهم کند خودش رو متهم می نمود و به اتهام علیه خودش ایمان کامل داشت...نه اینکه خدای ناکرده تعارف کند یا فیلم بازی کند...داداش عزیزم؛ انسان اگر خودش رو کمتر از همه افراد نبیند هرگز مقام عارفان رو نخواهد داشت....حتی کسانی که به اندازه سر سوزن در خودشون غرور داشته باشن هرگز وارد بهشت نخواهند شد....انسان اول باید به نفس خودش خیلی سخت بگیرد بعد اگه هم وقتی شد از دیگران هم مسایلی رو بخواد یا انتقاد کند والا کسی که حتی به اندازه نوک سوزن خودش رو بالاتر ببیند اون شخص سوخته است...نمی خوام باز به قول شما فضای اینجا رو سیاسی کنم اما رهبر شهید ما وقتی دشمنانش ندونستن وبازهم نمی دونن که در انتخاب ایشان به رهبری جامعه فرمودن که باید به جامعه اسلامی خون گریه نمود که حتی احتمال رهبری بنده مطرح شود این نهایت خشوع تواضع ایشان بود والا همه می دونستن که فردی لایق تر از ایشان برای رهبری جامعه ایران وجود ندارد...تمام بزرگان عالم با سخت گیری شدید به خودشون مقامات عالیه رو کسب نموده ان....

آزادی از بند✌️🤞

13 مهر 1405 ساعت 19:40

سلام داداش گلم 🌹

ممنون از پیام پرمهرت. اولاً حلالیت نمی‌خواد؛ این چه حرفیه؟ ما اینجا دور هم جمعیم که حرف بزنیم، درد دل کنیم و به هم انرژی بدیم. تو با حرفات به من لطف می‌کنی، نه اذیت. منم از ته دل تو رو حلال می‌کنم و برات دعا می‌کنم.

 

درباره اینکه گفتی با خودت مهربان نیستی: حرفت درسته که آدم باید با نفسش سخت بگیره. داستان امام علی (ع) و اون خانم هم خیلی زیبا و تکان‌دهنده‌ست. امام خودش رو متهم می‌کرد، چون امام بود؛ معصوم و اسوه. ولی ما که معصوم نیستیم. سخت گرفتن با نفس خوبه، اما به شرطی که به جای ساختن، ما رو خرد نکنه. اگه همیشه خودت رو سرزنش کنی، یه جایی روحیه‌ت می‌خوابه. همون خدایی که این‌همه لطفت کرده و ۶۷۵ روز پاکی رو نصیبت کرده، مهربون‌تر از این حرفاست. خودت رو دوست داشته باش، ولی از گناه و غرور فاصله بگیر.

 

در مورد تواضع بزرگان هم کاملاً موافقم. هرچی آدم خودش رو پایین‌تر ببینه، به خدا نزدیک‌تره. اما فروتنی با خودتحقیری فرق داره. تو هم جایگاهت پیش خدا عزیزه. ان‌شاءالله هم پاکیت دائمی بشه، هم دلت آروم، هم اون بانو منتظر حالش خوب بشه، هم همه رفقا.

 

منم برادرتم، هر وقت خواستی حرف بزن. یا علی 🌹

یا رب المذنبین

12 مهر 1405 ساعت 08:23

به برادر عزیزم « آزادی ازبند»

می دونم که شما هم ذاتا طرفدار واقعی آبجی « منتظر » هستین؛ چون ایشون واقعا یه انسان خوب و دلسوز واقعی و در نظر بنده حتما از مقربین وحتی اولیای الهی است...چون واقعا دل هیچ کس رو اصلا تا حتی الامکان نرنجونده ان؛ بااینکه مثل شما از سطح سواد عالی هم بر خوردارن اما واقعا متواضع و فروتن هم هستن؛ تیغ رو به جان خودشون می زنند ولی سعی می کنند هرگز به هیچ کس بی احترامی نکنن؛ من هم مثل شما ۹ ساله که در این سایت هستم؛ با همه افراد کم و بیش آشنا هستم اما واقعا در نظر بنده ایشون یک قدیسه وانسان با قلب فوق العاده پاک وتمام عیار هستن ؛ البته این نظر بنده در مورد ایشونه و شاید نظر برخی ها مثل من نباشه و نظرات همه هم محترمه؛ برادر عزیز شما واقعا دلسوز هستین؛ خیلی هم زحمت می کشید ومن هم واقعا شاهد زحمات جنابعالی در این سایت هستم؛ بازهم می گم ما بنده هستیم و هیچ کاری از دستمون بر نمیاد جز اینکه حتی برخی ها مثل من دانسته یا ندانسته دل شما رو می شکنیم وشاید هم خودمون هم خبر نداریم اما بازهم می گم شما نیت خدایی دارین واجر تان هم با خداست...نه افراد بی لایقی چون من حقیر و وروسیاه و سرتاسر گناه؛ اما من یه خواهش واقعی من بعد از شما دارم دلم می خواهد با شما دو دوست واقعی گردیم؛ چون ارزش دوست شدن رو هم دارین؛ می خوام از این به بعد زود رنج نباشین؛ حتی انسان نادانی مثل من دانسته یا ندانسته دل شما رو رنجوند سعی کنید هرگز بهش جواب تند ندین؛ ازش زود منتقد نباشید؛ بذارید خودش متوجه اشتباهش باشد چون دنیا واقعا دار مکافات هست؛ اینطور نیست که من به عمد دل شما رو به هر نحوی بشکونم وفردا خدا مرا به حالم خودم رها کند؛ مطمعنا مراتنبیه خواهد نمود چون این قانون خدا هست...از ظلم عمدی هیچ بنده ای حتی به ذره مثقال نخواهد گذشت....مگر اینکه واقعا پشیمان گردد واز طرفی که بهش ظلم نموده حلالیت بطلبد...امروز شما در نظر من هم خیلی بزرگ شدید وقتی دیدگاه جنابعالی رو در مورد حجاب شنیدم ؛ متوجه شدم که شما هم انسان بزرگی هستین ودغ دغه دینی دارین اما همه مون در مبارزه با گناهان به نوعی به نظرم عاجز گشته ایم چون دیگه عصر ظهور هم ان شالله نزدیکه؛ این از علایم ظهوره که مومن در آخر الزمان واقعا حرفهاش و...به جایی آنچنانی نمی رسد ؛ چون شیطان در این زمانها قوی می شود چون دلها رو تسخیر می کند مگر بندگان مخلص رو....این مهم نیست که نتونیم تمام جامعه رو با حجاب بکنیم چون شاید دیگه قدرت آن رو هم نداشته باشیم مهم فقط اینه که ما بتونیم با گناهان مبارزه کنیم با هر شیوه ای که بلدیم...من خودم کارم اینه که متاسفانه خیلی با افراد بی حجاب جامعه طرف میشم اما خدا شاهده با اینکه خانواده ما کلا حجاب دارن ومن رو خانواده ومسایل دینی آنها مثل نماز و حجاب وروزه و....خیلی حساسم اما تمام افراد ولو بی حجاب ها رو از خودم بنده بهتر می بینم؛ خیلی از آنها قلبی پاک دارن؛ برخی هاشون از سر ناچاری به این مسیر افتاده آن؛ شاید من خودم رو به خدا نزدیک ببینم اما در واقع من از خدا دورم و آنها به خدا نزدیک تر هستن؛ چون من با یک اطاعت الهی شاید فکر کنم کی هستم اما آنها خودشون رو گناهکار بدونن واز خدا خجالت بکشن ؛ واین خجالت کشیدن آنهاست که آنها به خدا نزدیک تر هستن ومن روسیاه دورتر...آنها همه شون خواهران من هستن آنها همه شون ناموس من هستن ؛ به نوعی خانواده من هستن؛ آنها همه شون خوب هستن ومن بد.... آنها آنقدر از من به ظاهر مذهبی بدی دیده ان که از عناد با من طرف دیگر را انتخاب می کنند ؛ اگه من انسان بودم و آنها رو بال و پرم می گرفتم آنها سراغ گناه نمی رفتند آنقدر مرا دوست داشتن که به خاطر من با خدا هم آشتی می نمودند...می گفتن حالا که خدا بنده خوبی مثل این آدم دارد چرا ما با خدا آشتی نکنیم....پیامبر اسلام فقط یک نفر بود آنقدر خدا را دوست داشت که روی همه افراد دنیا اثر گذاشت....اونعوذ بالله مثل من نادان نبود که حتی نمازهایش قضا بشود واعتنای زیادی هم نکند او از خوف خدا تا صبح گریه می کرد ونماز می خوند به اندازه ای که تمام پیراهنش از گریه هایش خیس می شد....اما من نادان چی؟؟؟ با یک اطاعت الهی کوچک فکر می کنم که من بزرگ هم بندگان الهی هستم.....باور کن داداش عزیزم من فقط خودم رو باور ندارم و همه رو باور دارم... همه افراد از من انسانهای خوبی هستن...خدایا می دونم خیلی بدم ؛ خیلی تورو رنجونده ام اما دلم می خواد با تمام بدی هایم مرا ببخشی ووباهام آشتی کنی...خدایا تو انقدر بنده گان خوبی چون «آزادی از بند » هاو منتظرها رو داری؛؛؛ نمیشه یه فرد گناهکاری مثل مراهم تحمل کنی؟؟؟😭

داداش خیلی پرحرفی کردم مرا واقعا ببخش وحلالم کن

آزادی از بند✌️🤞

12 مهر 1405 ساعت 12:12

درود برادر گلم. پیامت رو خوندم، دلم هم گرفت هم گرم شد. این‌قدر خودت رو نکوب! تو حقیر و روسیاه نیستی؛ تو یه بنده‌ای مثل من و بقیه، با یه دل خیلی پاک و مهربون و زودرنج.

 

اول از همه: من ازت هیچ دلخوری ندارم. حلالت می‌کنم، صدبار. اگه جایی هم من تند شدم یا دلت شکست، تو هم منو حلال کن. ما آدمیم، گاهی دل می‌شکنیم، گاهی آشتی می‌کنیم. مهم اینه که ته دل‌مون همدیگه رو دوست داریم.

 

اینکه خودت رو از بقیه بدتر می‌بینی، نشون می‌ده اون‌قدر که فکر می‌کنی بد نیستی. آدم بد این‌طوری خودش رو سرزنش نمی‌کنه. خدا هم ارحم‌الراحمینه. اگه ما یه ذره پشیمون بشیم، اون با دریای رحمتش می‌بخشه.

 

درباره حجاب و گناه و آدم‌ها هم، خیلی از حرفات قشنگ بود. ما نمی‌تونیم همه دنیا رو عوض کنیم، ولی می‌تونیم با خودمون مهربون‌تر باشیم و با بقیه تندتر نباشیم. همه بچه‌های خدان.

 

قبول، از امروز دو تا دوست واقعی. من سعی می‌کنم زودرنج نباشم، تو هم خودت رو کمتر سرزنش کن. بیا به جای جنگیدن با هم، برای هم دعا کنیم.

 

حلالت کردم و برات از ته دل آرامش می‌خوام. بوس به دلت.

 

برادرت، آزادی از بند.

یا رب المذنبین

11 مهر 1405 ساعت 18:43

به برادر عزیز ا«اازادی از بند »

سلام ؛ با افرادی که گفتین دونستم سابقه شما هم زیاده؛ من هیچ وقت نمی تونم بگم کدوم کاربر یا مدیر دل مرا شکسته؛ چون اکثرا رفته ان و درست نیست که افرادی که این سایت دیگه نیستن من نام ببرم ؛ چون غیبت میشه؛ ولی در طول چندین سال که بانو منتظر بوده ان ‌وخودشون هم میدونن من همیشه از ایشون تعریف و تمجید نموده ام ....من هم مثل شما شاید نامهای دیگر هم داشته ام...شاید شما هم در جواب دادن بد نباشید و زحمت می کشد اما واقعیتش ایشون برای من واقعا جوابهای قانع کننده داشتن اصلا به فرض شما تیم پرسپولیس هستید حالا من تیم استقلال رو دوست دارم یا مثلاً تراکتور را ؛ این ایرادش چیه ؛ مگه خدای ناکرده من به شما بی ادبی می کنم اما همانطور که گفتم سبک من مثلا استقلال هست یا تراکتور...بیشتر سبک استقلال رو دوست دارم؛ اما شما هم تیم بزرگی هستید ؛ شما رو خیلی ها قبول دارن؛ ومن هم بهتون احترام قایل هستم چنانکه قبلاً مثلاً چند جواب قبلی های شما رو خیلی پسندیدم وبهتون هم اعلام نمودم؛ اما برخی جوابهاتون با سبک بنده نمی خونه؛ شاید هم دیدگاه من اشتباهه و دیدگاه شما درسته؛ اما هنوز اون جوابها مرا اقناع نمی کنه؛ اما باز هم این دلیل نمیشه که من درستم وخدای ناکرده شما نادرست؛ حداکثراش اینه که من دیگه به دروغ از شما تعریف اضافه نکنم وبه شما هم نگم من جواب شما رو قبول ندارم؛ چون شاید خودم اشکال دارم وشما صحیح می فرمایید اما متاسفانه من هنوز قانع نمیشم با این مدل جوابها؛ وحالا چون مسأله رو باز کردین بنده مثلاً دیدگاه شما رو در مورد حجاب قبول ندارم و نمی گم من حتما درست می گم وشما نادرست...چون ممکنه اصلا شما درست بفرمایید ونظر من اشتباه باشه...ولی در نظر من حتی اگه تندرو هم امروزه محسوب شوم فقط نظر خدا درسته؛ او که می فرماید حجاب پس فقط حجاب ولا غیر؛ حالا این هم بگم من جامعه رو اصلا سوا نمی کنم ؛ من با بی حجابی مشکل دارم نه افراد بی حجاب؛ چون خیلی دلایل دارد که افراد بی حجاب شده آمد؛ تبلیغات سو دشمنان و ماجراهای مهسا امینی ها و طرفداران آنها که دایم به همه می گن بی حجاب باشید وبی حجابی خوبه ؛ ومساله به نظرم خیلی در این مورد زیاده ونمی خوام سرتان رو بدرد اورم...اما به نظر من هر طوری که خوب باشد با ارشاد یا حتی برخورد منفی ما به نوعی موضع خودمان در این مورد هم اعلام کنیم چون بی حجابی با پاکی منافات دارد...حالا به نظر من در گذشته نظرات آبجی منتظر بیشتر به نظرات بنده نزدیک تر بود...اما حالا باز می گم با شما باز هیچ مشکلی ندارم بلکه بیشتر نظرات آبجی رو می پسندم...

آزادی از بند✌️🤞

11 مهر 1405 ساعت 23:58

 

 برادر عزیز «یا رب المذنبین»

 

 

 

ممنون از پیامتون و اینکه با صبر و احترام نظرتون رو گفتید. واقعاً ارزش داره که آدم با کسی که مثل شما منطقی و باانصاف حرف می‌زنه، گفت‌وگو کنه. من هم سعی می‌کنم صادقانه و بی‌تعارف جواب بدم.

 

 

 

اول از همه، اینکه گفتید نام کسی رو نمی‌برید چون ممکنه غیبت بشه، این کارتون خیلی درسته و نشون میده هم دین‌دار هستید هم بااخلاق. آفرین.

 

 

 

درباره اینکه گفتید «شاید شما هم نام‌های دیگر داشته باشید» — بله، در این فضاها آدم‌ها با اسم‌های مختلف میآن و می‌رن. مهم اینه که نیت و رفتار آدم مشخص باشه. من هم سعی کردم همیشه با احترام برخورد کنم.

 

 

 

مثال تیم فوتبال رو خیلی قشنگ زدید. بله، دقیقاً همینطوره. ممکنه من استقلالی باشم، شما پرسپولیسی یا تراکتوری. این هیچ ایرادی نداره. مهم اینه که به هم بی‌احترامی نکنیم. شما هم گفتید به من احترام می‌گذارید و من هم متقابلاً به شما احترام می‌گذارم.

 

 

 

درباره اینکه گفتید «برخی جواب‌های من با سبک شما نمی‌خونه» — این خیلی طبیعی‌ست. آدم‌ها با هم فرق دارن. ممکنه من یه چیزی رو از یه زاویه ببینم و شما از یه زاویه دیگه. هیچ‌کدوم هم لزوماً «دروغ» یا «اشتباه» نیست. شما هم گفتید «شاید من اشتباه کنم و شما درست بگید» — این نشون میده آدم فروتنی هستید.

 

 

 

اما در مورد حجاب که اشاره کردید، بذارید صریح بگم. من هم به حجاب به‌عنوان یک حکم الهی اعتقاد دارم. اما اختلاف نظر ما احتمالاً در روش و برخورد با بی‌حجابی‌ست. شما می‌گید «با ارشاد یا حتی برخورد منفی موضع خودمون رو اعلام کنیم». من هم قبول دارم که باید موضع داشت، اما شاید روش‌هامون فرق کنه. شما خودتون گفتید «نظر خدا درسته» — بله، ولی تفسیر و اجرای اون نظر هم مهمه. ممکنه یه نفر تندرو باشه و یه نفر معتدل‌تر. هر دو هم می‌خوان به خدا نزدیک بشن.

 

 

 

اینکه گفتید «با بی‌حجابی مشکل دارم نه افراد بی‌حجاب» — این خیلی نکته قشنگیه. یعنی شما با گناه مشکل دارید، نه با گناهکار. این همون چیزیه که دین ما هم می‌گه: «بغض در راه خدا» نه «بغض با مردم».

 

 

 

در مورد آبجی منتظر هم — بله، ایشون زحمت زیادی کشیدن و سبکشون هم برای خیلی‌ها دلنشین بوده. اینکه شما نظرات ایشون رو بیشتر می‌پسندید، حق شماست. هیچ ایرادی نداره. من هم ازشون تشکر می‌کنم.

 

 

 

و اما این نکته‌ای که خودتون اضافه کردید و خواستید من هم بگم — راستش رو بخوای، من هم قبول دارم که در شرایط فعلی، امر به معروف و نهی از منکر اون‌طوری که باید و شاید تاثیر نداره. نه اینکه اصلش باطل باشه — نه، این یه واجب دینیه — ولی وقتی جامعه‌ای به این اندازه از هم پاشیده و تبلیغات دشمن و فضای مجازی و رسانه‌ها این‌قدر روی مردم اثر گذاشته، دیگه یه تذکر ساده یا حتی برخورد فیزیکی هم مشکلی رو حل نمی‌کنه. ممکنه حتی نتیجه عکس بده و طرف رو لج‌تر کنه. پس عملاً ما کاری از دستمون برنمیاد. نه می‌تونیم همه رو هدایت کنیم، نه می‌تونیم جلوی این حجم از فساد و بی‌حجابی رو بگیریم. فقط می‌تونیم وظیفه خودمون رو انجام بدیم: موضعمون رو شفاف بگیم، از گناه بدمون بیاد، ولی با گناهکار دشمنی نکنیم. بقیه‌اش با خداست. شاید حکمتش همینه که آدم بفهمه فقط خدا می‌تونه دل‌ها رو برگردونه، نه ما. ما فقط وسیله‌ایم، اون هم اگه خودش بخواد.

 

 

 

آخرش هم بگم: من با شما هیچ مشکلی ندارم. نه به‌خاطر نام‌های مختلف، نه به‌خاطر اختلاف نظر. اتفاقاً خوشحالم که آدمی مثل شما هست که هم صریحه، هم محترم، هم منطقی. اگه جایی جوابم قانعتون نکرد، حتماً بگید. شاید منم اشتباه کنم. مهم اینه که دنبال حق باشیم، نه دنبال پیروزی.

 

 

 

یا علی.

یا رب المذنبین

10 مهر 1405 ساعت 18:05

سلام 

به برادر عزیژ« آزادی از بند»

نمی دونم چرا به خودتون گرفتین که من هدفم منکر زحمات شما بوده است؟؟؟؟ مگه ما حق نداریم که از یه مدیر دلسوز که وقتش رو کاملا به اینجا گذاشته بود ؛ و دایم وقتش رو برای ما گذاشته بود وسبب پیشرفت معنوی و مادی ما شده است تعریف نماییم؟؟؟؟ من ممکنه شما رو چند ماه شناخته ام اما چندین ساله که بانو « منتظر» رو می شناسم ودرحق بنده بسیار لطف نموده ان وحق خیلی های دیگر در این سایت؛ اینکه شما هم زحمت می کشید و حق به گردن خیلی ها دارید اجرکم عندالله...اما بنده نمی دونم سابقه جنابعالی در این سایت چقدره؟؟؟ اما بنده حقیر نزدیک به ده سال در این سایت حضور دارم و بیش از صد مدیر آشنایی کامل دارم اما باز هم می گم در نظر بنده بانو منتظر از همه مدیران بیشتر گردن من حقیر حق دارند؛ واقعا خیلی ها دل من رو شکستن ولی از ایشون من کوچکترین بی احترامی نسبت به خودم هیچوقت ندیدم...بازهم شما برادر عزیز من هستید ومن از شما هیچ گلایه ای ندارم وان شالله خدا خودش اجرزحماتتون رو بدهد....شاید من قبل ها از شما هم تعریف نموده ام دلیل نمیشه که شما رو نشونه گرفته باشم....

 

آزادی از بند✌️🤞

11 مهر 1405 ساعت 14:17

سلام و درود برادر عزیز، یا رب المذنبین.

در مورد کامنتی که در بخش باشگاه افسانه ای فرستاده بودین بنده نمیگم شما از بانو منتظر تعریف نکنید،اتفاقا من بسیار ایشون رو قبول دارم بسیار خواهری کردن اینجا و زحمت بسیار کشیدن که من کاری نکردم برا بچه های اینجا ولی متنتون منو ناراحت کرد غیرمستقیم دارین تیکه و کنایه به ما میندازین فقط منتظر و بقیه مدیران هیچ نمیدونم میگین نهایت ادب رو به کار برده مگر ما بی ادبی نسبت به شما کردیم یا دلی شکستیم که میگین بعضی از مدیران دل میشکونن غیر مستقیم پیام دادین و فهمیدیم برادر که نمیخوام کامل بگم ولی درست نیست اینطوری.

شما برادر عزیز ما بودین و هستین و خواهید بود ولی اگر پیامتون رو بخونید خودتون متوجه میشین من نمیگم اشتباه کردی از بانو منتظر تعریف کردی ولی طوری حرف زدی که پر کنایه هست خودت بخون فکر کنی میدونی نیازی نیست چیزی بگم به خودم هم نگرفتم ولی پیام شما ایراد داره برادر.

اصلا هم برام مهم هم نیست شما در مورد ما چی فکر میکنین ما طرف حسابمون خداست.

در ضمن بنده از سال ۹۵ در سایت قدیمی فعالیت داشتم و فعال بودم یاد رفقا داداش محمد خادم تواب خواهرم راحیل و... به خیر قبلا یه اکانت دیگه با نام دیگه داشتم ولی چون میخوام گمنام بمونم ریا نشه نمیتونم بگم.

بهترین هارو برات ارزو میکنم امیدوارم همیشه سالم و تندرست و شاد باشی.

بدرود.

یا رب المذنبین

26 شهریور 1405 ساعت 02:31

با سلام 

اون روز که بنده حقیر در مورد حجاب صحبت نمودم برخی از دوستان فرمودن که شاید این مدل برخوردهادر  جامعه دو دستگی بیاورد...امروز خوشبختانه روزنامه کیهان هم حرف‌های بنده رو به نوعی تایید فرمودن وبهتره خودتون در گوگل سرچ کنید و نظرات این روزنامه رو بخونید...گناه گناهه چه این گناه از طرف دیگران باشد یا ما؛ خدا با هیچ یک از بندگان خود تعارف ندارد؛ وقتی در جامعه گناه زیاد می شود چه این گناه از طرف خودی باشد یا نا خودی ؛ هیچ فرقی نمی کند این نافرمانی به خدا تلقی می‌شود و مستوجب عذاب الهی است.‌‌...مبارزه با امپریالیسم وقتی ارزش دارد که فرامین خدا اجرا گردد والا این مبارزه ارزش آنچنانی نخواهد داشت...بایستی در جامعه با بی حجاب ومیخوارگی مبارزه نمود حالا این مبارزه از طریق هر عملی باشد یا ارشاد ویا ممانعت؛ اگه بی تفاوت باشیم در قبال این گناهان ؛ حتما جامعه به جای پیشرفت به پسرفت خواهد رفت متاسفانه؛

آزادی از بند✌️🤞

31 شهریور 1405 ساعت 14:11

حرفت اینه که گناه بده، چه از ما چه از دیگران. می‌گی باید با بی‌حجابی و میخوارگی مقابله کرد، وگرنه جامعه پسرفت می‌کنه. کیهان هم تاییدت کرده.

 

ولی چند تا نکته:

 

· اگه با زور و لحن عذاب الهی پیش بری، جامعه دو دسته می‌شه. همون نگرانی دوستات درسته.

· تشخیص گناه کار هر کسی نیست. اگه هر کی بخواد دخالت کنه، هرج و مرج می‌شه.

· مبارزه با امپریالیسم ربطی به اجبار حجاب نداره. قاطی کردنشون فقط مردم رو فراری می‌ده.

· پسرفت فقط با گناه نمیاد. فقر و فساد و بی‌عدالتی هم هست. فقط گیر دادن به حجاب، مشکلات بزرگتر رو پنهان می‌کنه.

 

ختم کلام: به جای مبارزه، گفت‌وگو بهتر جواب می‌ده.

احمد امیدوار

12 شهریور 1405 ساعت 19:56

به کاربر نگه داشتن گلوله آتش کف دست.

سلام داداش خوبی؟

می‌شه درباره این موضوعاتی که گفتی بیشتر توضیح بدی؟ خوندم همه نظراتت رو. راستش کامل قانع نشدم. کسی جواب گرفته از این روشی که گفتی؟ آخه یکم عجیب به نظر می‌رسه.

اون روشی که گفتی رو هم سعی کردم انجام بدم ولی موفق نشدم.

می‌شه لطفا یه راه ارتباطی بگی که بیشتر صحبت کنیم؟

منتظر

16 شهریور 1405 ساعت 21:38

سلام

ارتباط خصوصی گرفتن کاربران باهم یا با ادمین‌ها خلاف قوانین سایته ولی هرسوالی داشتین درخدمتیم 

پيشاپيش خیلی ممنونم که درکمون میکنین🌱

پاکیتون ابدی 

بنده شرمنده

30 مرداد 1405 ساعت 12:41

سلام تروخدا یکی کمکم کنه من بعد از ۶ سال توبه شکستم نمیدونم باید چیکار کنم مثل مرغ پر کنده شدم واقعا حالم بده

آزادی از بند✌️🤞

02 شهریور 1405 ساعت 12:29

سلام. اول از همه بذار یه نفس عمیق بکشیم با هم... آروم باش، هنوز تموم نشده. اصلاً هم مثل مرغ پرکنده نیستی، فقط خسته‌ای و زخم برداشتی. این خیلی فرق داره.

 

ببین، این که بعد از ۶ سال یه لحظه لغزیدی، یعنی ۶ سال رو داشتی می‌ساختی و این یه خطا بوده، نه این که همه‌ش خراب شده باشه. شیطون الان می‌خواد توی گوشت بخونه که «دیگه فایده نداره، تو خراب شدی، برگرد به همون راه قبلی». نذار این اتفاق بیفته. بزرگترین اشتباه بعد از یه خطا، ناامیدیه، نه خودِ خطا.

 

یه چیزی بگم؟ خدا توی قرآن گفته اگه بنده‌م بیاد و واقعاً پشیمون باشه، نه تنها می‌بخشمش، بلکه گناهاش رو تبدیل به حسنه هم می‌کنم. یعنی همین الان که داری اشک می‌ریزی و حالت بده، همین خودش یه عبادته. همین که ناراحتی یعنی هنوز دلت زنده‌ست، یعنی هنوز بنده‌ی خوبی هستی.

 

حالا چیکار کنیم؟ پاشو برو غسل کن، دو رکعت نماز توبه بخون. بعدم باهاش حرف بزن، خودمونی بگو «خدایا خجالت می‌کشم، ولی اومدم چون غیر تو کیو دارم؟». بعدش هم یه تصمیم کوچیک بگیر که امروز و فردا چطوری می‌خوای خودت رو جمع کنی. لازم نیست قول صد ساله بدی، فقط امروز رو نگه دار.

 

اگه وسوسه داری یا محیطت بده، یه مدت از هر چی که باعث این لغزش شده فاصله بگیر. گوشی رو عوض کن، جای خوابت رو عوض کن، رفیقات رو یه مدت نبین. خودت می‌دونی کجای کار لنگه.

 

و یه وقت فکر نکنی من از بالا بهت نگاه می‌کنم. نه داداش، نه آبجی، من خودم بارها شکستم، ولی یاد گرفتم که بعد از هر شکست، اگه بلند شی، قوی‌تر از قبلی. تو ۶ سال مقاومت کردی، این خیلی بزرگه. بعضیا ۶ ساعتم دووم نمیارن.

 

فقط خواهش می‌کنم تنها نمون. اگه با کسی راحتی، بهش بگو. اگه نه، همین‌جا با من حرف بزن. من کنارتم. الان مهم‌ترین کار اینه که به خودت سخت نگیری ولی جدی باشی.

 

بلند شو، یه دوش بگیر، یه چایی بریز، بعدش بگو «از نو». ما با هم از نو شروع می‌کنیم. ❤️

یا رب المذنبین

18 مرداد 1405 ساعت 16:43

به داداش عزیزم «آزادی از بند»

سلام برادر ممنونم ؛ شما همیشه بهم لطف دارین...

برادر عزیزم من هیچ کس رو قضاوت نمی کنم ؛ به همین دلیله که خودم رو از هیچ احدی بهتر وبرتر نمی دانم بلکه بالعکس...اما متاسفانه این گناهان یه درد است تو جوامع؛ همانطور که بیماری ها بایستی علاج گردن؛ باید گناهان انسان هم معالجه شوند تا انسان روی خوش زندگی رو ببیند...وقرار هم نیست که من این حرفها رو هر روز تکرار کنم  ودوقطبی ایجاد کنم؛ نه؛ فقط یک بار درددل بود واز ته دل امد وبه قلم افراشته شد...دیگه کار از این امر به معروف و نهی از منکر ها گذشته است؛ چون وقتی سیل دیگه آمد هیچ امربه معروفی ونهی از منکری دیگه اون اثربخشی لازم رو ندارد...الان جامعه طوری شده که وقتی از این حرفها می زنی خیلی ها متاسفانه دیگه یا ازت بدشون میاد یا توروعقب مونده وسفیه حساب می کنند؛ دیگه دین خدا داره متاسفانه تعطیل می گردد؛ دیگه همه جای جامعه هم مثل فضای مجازی مون سست وبی رمق می گردد...همه متاسفانه خودشون رو حق به جانب می بینند اما باز متاسفانه حق رو پیدا کردن مثل پیدا کردن نوک سوزن در دل شب تاریک سخت هست....این روزها رو هم باید تحمل نمود چون مشیعت الهی در اینه....وقتی بار اول که کج گذاشته شده تا ثریا هم این کجی خواهد رفت....تا ظهور حضرت مهدی «عج» خیلی هنوز کار داریم داداش...

آزادی از بند✌️🤞

19 مرداد 1405 ساعت 16:36

داداش عزیزم، سلام. حرفت رو خوندم، واقعاً از ته دل بود و تک تک کلماتش درد داشت. ممنونم که اینقدر صریح و راحت باهات درد و دل کردی.

 

راستشو بخوای، حرفات خیلی تلخ ولی متاسفانه خیلی هم واقعی بود. این حس غربتی که میگی، انگار تو یه مهمونی ای که همه دارن یه ساز خودشونو میزنن، تو یه آهنگ دیگه رو زمزمه می‌کنی، خیلی آشناست. اینکه میگی از امر به معروف و نهی از منکرِ زبونی گذشته، یه جورایی درسته؛ چون وقتی دل‌ها کر بشه، دیگه گوشی برای شنیدن باقی نمی‌مونه. سیل که راه بیفته، دیگه بحثِ خشک نگه داشتن یه نقطه نیست، بحثِ بالا رفتن از یه بلندیه.

 

اما ببین، گفتی "این گناهان یه درده". این دقیقاً کلید ماجراست. یه پزشک هیچوقت از مریض بدش نمیاد، حتی اگه مریض خودشو به اون راه بزنه و بگه من سالمم. پزشک از بیماری بدش میاد. تو هم که گفتی من کسی رو قضاوت نمی‌کنم، یعنی دقیقاً به جایگاه پزشک روح رسیدی. این یه نقطه‌ی قوت بزرگه.

 

اینکه میگی حق پیدا کردن مثل نوک سوزن تو شب تاریکه، آره سخت شده، ولی خب همون سوزن رو با یه چراغ قوه هم میشه پیدا کرد، قرار نیست حتماً خورشید رو بیاریم پایین. شاید چراغ قوه‌ی هر کدوممون همون رفتارمونه. قرار نیست همه رو نجات بدیم، شاید فقط کافیه کاری کنیم یه نفر با دیدن ما، یه ذره از اون کجی و سرگیجه‌ش کم بشه.

 

اینکه میگی تا ظهور کلی راهه، کاملاً درسته. ولی خودِ این صبر و انتظار و تحمل، بخشی از همون "عمل صالح" محسوب میشه. اینکه تو این همه بی‌رمقی، تو هنوز یه دل سوزن‌داری، خودش یه معجزه‌ست. ما که دنبال مقبولیت جمع نیستیم، نه؟ حضرت علی (ع) رو هم تو مسجد زدن. پس اگه یه جمعی ما رو عقب‌مونده و سفیه حساب کنن، اتفاقاً شاید جای مون درسته. بذار فکر کنن ما مونده‌گیم، مهم اینه که خودمون می‌دونیم این یه "ماندن" آگاهانه‌ست، یه "ایستادگی" شخصی.

 

داداش، ته دلم می‌خواد همونقدر که غصه‌ی این کجی‌ها رو می‌خوری، یه گوشه‌ی دلت رو هم برای خودت نگه داری. این آرامش و نگاه بدون قضاوتت خیلی قیمتیه، نذار غمِ زمانه خرابش کنه.

 

به قول خودت، مشیت الهی اینه. ما فقط باید حواسمون باشه سهم خودمون از حق رو هر روز زنده نگه داریم، حتی شده به اندازه‌ی چراغ قوه‌ی جیب‌مون. قربانت، برادر. 🌱

یا رب المذنبین

16 مرداد 1405 ساعت 12:37

سلام به همگی☺️

با دعای شما به زیارت کربلا رفتم و برگشتم🤲؛ به سایت سری کشیدم مثل همیشه  متاسفانه خیلی خلوته؛ اون شور و حرارت سالهای ۹۴ الی ۹۸ دیگه توش نیست....البته یه مقدار این سستی برمی گرده به سالهای آخر الزمانی؛ یعنی هر چه زمان می گذره متاسفانه گناهان بیشتر از صوابها می گردد و انسان آخر الزمانی در این گناهان مثل باتلاق فرو می رود...اما شکر خدا بچه ها این هشتمین اربعینی بود که برای بنده توفیق نصیبم گشت و هشتمین اربعین حسینی شورش در نظرم از همه سالها بیشتر بود در کربلا جای سوزن انداختن نبود؛ تقریبا نزدیکی های حرم مطهر حضرت ابوالفضل «س» وحضرت امام حسین علیه السلام و یاران باوفایش حرکت در اثر شلوغی به کندی انجام می گرفت...بچه ها من کربلا را از همه جای کره زمین بیشتر دوستش دارم چون خوشبختانه یه بی حجاب هم در آنجا به سختی مشاهده می گردد؛ من که میتونم بگم اصلا من بی حجاب در آنجا نمی بینم ....بی حجابی بزرگترین گناه قرنه که متاسفانه ما آن رو ساده می انگاریم...واکثرگناهان شهوتی ما از آنجا نشات می گیرد...در پشت هر زن بی حجاب متاسفانه یه مرد ....خوابیده....دیگه این بی حجابی ها ولختی ها که ماها متاسفانه مشاهده می کنیم نشانه کامل آخر الزمانه...باید به هر بلایی خودمون رو آماده کنیم....همه ما می تونیم در مقابل این بی حجابی ها انقلاب کنیم اگه زورت بهشون نمی رسد ؟ اگه با زبان نمی تونی جلوشون بایستی؟؟؟ می تونی با قطع ارتباطت با این آدمها یا با ارشادت اگه اثر داشت ؛ به آنها بفهمونی که با این عمل حرام الهی مشکل داری نه اینکه بری وبا نامحرم دست هم بدهی...به هر حال اگه انسان می خواد پاک بمونه باید حریم الهی رو رعایت بکند؛ البته من اینو بگم که من با انسانهای بی حجاب مشکلی ندارم وانها رو هم دوست دارم؛ وخودم رو از همه آنها گناهکارتر می دونم وخودم رو از هیچ کس بهتر نمی دونم من با عمل بی حجابی مشکل دارم چون همه رو خواه ناخواه به گناه می اندازد ان شالله همه مون توبه کنیم و به راه پاک برگردیم....

آزادی از بند✌️🤞

18 مرداد 1405 ساعت 11:04

سلام به شما و خوش اومدی، واقعاً خوشحالم که سالم برگشتی✨.

زیارتتون قبول باشه ان‌شاءالله، عجب هشتمین اربعینی شده براتون، خدا رو شکر. الحق که امسال شلوغی کربلا واقعاً وصف‌نشدنی بود، همونطور که گفتین جا برای سوزن انداختن نبود.

 

در مورد سایت و خلوت شدنش، راستش این تغییر فضا فقط مختص اونجا نیست، انگار حال و هوای کل فضای مجازی یه جورایی عوض شده. ولی بازم بودن شما و امثال شما غنیمته.

 

اما در مورد حجاب و حرفایی که زدید... ببینید، این یه درد مشترکه و خیلیا دلشون از این وضعیت خونِه. کاملاً درسته که بی‌حجابی می‌تونه سرمنشأ خیلی از ناهنجاری‌ها باشه و حق داریم به عنوان یه مسلمان ناراحت بشیم. این احساس مسئولیت و غیرت دینی‌تون واقعاً قابل تحسینه.

 

اما یه نکته رو همیشه باید یادمون باشه: قرار نیست ما کسی رو قضاوت کنیم یا بگیم "از همه گناهکارترم" چون این حرفا یه کم دوقطبی ایجاد می‌کنه. همونطور که خودتون گفتید، ما با "عمل" مشکل داریم، نه با "آدم‌ها". این خیلی نکتهٔ درست و کلیدی‌ایه.

 

فقط شاید بهتر باشه به جای قطع ارتباط یا برخورد فیزیکی که معمولاً جواب عکس میده، رو بیاریم به "ارشاد با اخلاق و محبت". چون دل خیلی از این دخترا پاکه، فقط یه کم گم شدن تو این هیاهو. اگه قراره "امر به معروف" کنیم، باید شیرین و با حوصله باشه، نه تلخ و طردکننده.

 

شما که دل پاکی دارید و عاشق اهل بیتید، بهترین کار اینه که خودمون رو یه الگوی آرام و باوقار نشون بدیم. اینطوری تأثیرمون بیشتره. حرف دلتون رو زدید و نیتتون پاکه، خدا قبول کنه. امیدوارم این شوری که تو کربلا چشیدید، همیشه تو دلتون زنده بمونه و بتونید با همون شور و محبت، روی اطرافیانتون تأثیر مثبت بذارید. بازم ممنون که نوشتید🌹.

یا رب المذنبین

09 مرداد 1405 ساعت 13:12

سلام به دوستان عزیزم☺️

در «نجف اشرف» محضر مرد دوم جهان برای همیشه بعد از رسول اکرم«ص» حضرت امام علی ابن ابی طالب هستم؛ برای شما همیشه عافیت وسلامتی وجهاد با نفس از امام می خواهم ؛ آن شالله راهی کربلا و...هستم...دعایم کنید تا به سلامتی باز برگردم نزدتان....

آزادی از بند✌️🤞

09 مرداد 1405 ساعت 14:02

سلام عزیزم!😍 چه سفر پربرکتی! الهی که قدمتون مبارک باشه.

 

چه قدر غبطه میخورم بهتون، توی حرم حضرت امیرالمومنین(ع) باشی و ازش برامون عافیت بگیری... آره دیگه، جهاد با نفس که از هر جهادی بالاتره.

 

راه کربلا هم که نور علی نوره، انشاءالله که به سلامت بری و برگردی. حتماً حتماً دعاگوی شما هستیم که سلامت کامل برگردید پیش مون. یاد ما هم توی حرم باشین و یه صلواتی نثار ما بکنین😊

 

سفرتون پر از خیر و برکت، عاقبت به خیر باشه!

خاک🌱

05 مرداد 1405 ساعت 13:33

شایدم چون خیلی بدم کسی درکم نمیکنه :)

انقدر بدم که هرکی بهم میرسه ، باهام بد رفتاری میکنه‌‌...

همیشه یه طوری بود ، انگار که من اصلا وجود ندارم :) مهربونی؟ وظیفه‌ات بود خب...وقتی تنها بودم بودی؟ میخواستی نباشی... چقدر شبیه فلانی هستی ، اون رو یاد من میاری...اینجا بودی که درکم کنی که احساس تنهایی نکنم؟ احساسی که همیشه باهات بود و تلاش کردی یکی دیگه اون حس رو تجربه نکنه؟ هع...آفرین خب چیکار کنم؟ میخواستی نکنی🙂

 

تقصیر بقیه نیست من خیلی بدم...به درد نخورم...اونقد که همه تنهام میذارن و میرن...نمیدونم اگه یه روز تنهایی هم من تنها بذاره و بره به چه دل خوش کنم؟ :)

 

بیخیال...من به هیچ دردی نمیخورم :) امیدوارم ولی شماها همیشه حالتون خوب باشه ، بخندید و... :)

خدافظ :)

آزادی از بند✌️🤞

06 مرداد 1405 ساعت 13:19

ببین، این حرفا رو کی زده به تو؟ کی اینقدر بیرحمانه بهت ثابت کرده که لیاقت محبت نداری؟ چون چیزی که الان نوشتی، حرف خودت نیست. حرف زخماییه که خوردی و تهش باورت شده.

 

گوش کن رفیق... آدمِ بد، انقدر از تنهایی و بدرفتاری دیگران عذاب نمیکشه. آدمِ بد، وقتی کسی بهش محبت میکنه، زورش نمیاد که چرا قبلا تنهاش گذاشتن. این درد تو، این بغضِ "مهربونی؟ وظیفه‌ات بود..."، اصلا نشونه‌ی آدم بده. نشونه‌ی یه آدم عمیقاً تنها و زخم‌خورده‌ست که محبت واقعی رو گم کرده.

 

شاید باورت نشه، اما خیلی از اونایی که رفتن و بد رفتاری کردن، مشکل از خودشون بوده. بعضی آدما بلد نیستن با یه روح حساس و عمیق چطور رفتار کنن. تو شاید مثل یه آینه‌ای که زشتیِ رفتارشون رو نشون میدی و اونا طاقت دیدنش رو ندارن، پس میشکننت یا ازت فرار میکنن. این دلیل بدیِ تو نیست. این نشونه‌ی عمق توئه.

 

اینکه میگی "اگه تنهایی هم من رو تنها بذاره"... این یه ترس واقعیه، ولی بدون که تنهایی، برخلاف آدمای سمی، هیچوقت ولت نمیکنه. تنهایی میتونه تبدیل بشه به خلوتِ امن خودت، جایی که دیگه کسی توش بهت خیانت نمیکنه.

 

تو به درد میخوری، وگرنه انقدر ناراحت نبودی که نتونستی به دیگران محبت کنی. تو هنوز امیدواری "حالتون خوب باشه". این یعنی یه قلب بزرگ زندانیه یه عالمه درد شده.

 

خدافظی نکن. یه کم با خودت مهربون‌تر باش. تو بد نیستی، فقط یه مدت طولانیه که بهت بدی شده. قول بده امشب یه کار کوچیک، فقط برای دل خودت بکنی. باشه؟

یا رب المذنبین

03 مرداد 1405 ساعت 13:28

به داداش عزیزم «ازادی ازبند»☺️

سلام داداش گلم🌹​​​​​؛  ماشاالله به شما😅؛ باورم نمیشه که باشما حرف می زنم؟؟؟؟ چه شما با انرژی شده این ماشاالله!!!!!

از اولش خوب بودین ولی یه کم بی حوصله بودین...یه بار متنی نوشتم ؛ شما فقط نوشتین آبجی منتظر چرا نمیاد؟؟؟ احساس نمودم که بهم بی توجهی نمودین....ولی الان احساس کردم که با یه انسان دیگه حرف می زنم....خیلی خوب به حرفهای دیگران توجه می کنین و خیلی خوب جواب می‌دین...احساس می کنم دو تحول بزرگ در شما صورت گرفته ۱ـ روزهای پاکی خوب و عالی و۲- در مدیریت بودن و کمک به دیگران از شما یه انسان خوب و عالی ساخته هست....مواظب اینهمه خوب بودن خودتون باشین ونذارین شیطان دران طمع کند....داداش عزیزم خودت دویست و خورده ای روز روزهای پاکی داری؛ خوب می فهمی که چقدر اینهمه روز رو رفتن سختی هایی هم بهمراه دارد!!! والله تو هم بگی آسانه ؛من هرگزقبول نمی کنم ؛ حتی ۱۰ روز پاکی رو رفتن سختی هایی به همراه دارد اما با مرور زمان این سختی ها بیشتر و بیشتر می گردد مثلاً هیچ وقت امتحان دبیرستان با مقطع متوسطه یکی نیست و امتحان کارشناسی با امتحان دیپلم مساوی نیست و امتحان پرفسوری با دکتری مساوی نیستن....اما بلاخره کسی که می خواد پرفسور شود بایستی از امتحانات به ترتیب قبول شود و بگذرد...پاکی هم دقیقا مثل اونه ؛ اونی که ۳۰۰۰ روز روزهای پاکی رو رفته هرگز برابر نیست با کسی که هزار روز پاکی تجربه داره....هر چه بزرگتر بشوی مسوولیت تو هم بزرگتر خواهد شد و بایستی فقط تحمل کنی تا رفوزه نشوی هرگز؛ فکر کنم واسه امروز کافی هست والا حرف بسیار است و متاسفانه وقت خیلی کمه...

 

آزادی از بند✌️🤞

03 مرداد 1405 ساعت 18:20

داداش عزیزم سلام دوباره 🌹😊

 

واااای خنده‌ام گرفت از ذوق، وقتی دیدم نوشتی "ماشاالله به شما" و "باورم نمیشه که باشما حرف می‌زنم" 😅❤️ قربون خنده و انرژی مثبتت برم من! اینقدر شیرین و با محبت حرف می‌زنی که آدم کیف می‌کنه.

 

راستشو بگی، یه کم شرمنده شدم از اون خاطره‌ای که تعریف کردی. آره، حق با توئه داداش. یه وقتایی من واقعاً مثل یه آدم بی‌حوصله و عجول برخورد می‌کردم. نوشته بودی و من فقط یه خط جواب داده بودم "آبجی منتظر چرا نمیاد"... آخ که چقدر بد. اون بی‌توجهی رو کاملاً حس کردی و حق هم داشتی ناراحت بشی. 😔 معذرت می‌خوام بابت اون روزا. آدم بزرگ میشه، تجربه پیدا می‌کنه و می‌فهمه که بعضی وقتا فقط شنیدن و همدلی کردن از هزار تا نصیحت و جواب آماده بهتره.

 

اما الان داری دوتا تحول رو می‌گی که منو واقعاً به فکر فرو برد و دلم رو گرم کرد. گفتی ۱- روزهای پاکی خوب و عالی و ۲- مدیریت و کمک به دیگران. داداش، راستش رو بخوای، هردوش با هم اومدن. پاکی به آدم یه آینه می‌ده که خودش رو توش واضح‌تر ببینه. دیگه نمی‌تونه مثل قبل بی‌تفاوت از کنار آدم‌ها رد بشه. مخصوصاً وقتی خودش سختی راه رو چشیده باشه. تو خودت گفتی که ۶۷۲ روز رفتی و شکست خوردی، چند بار ۲۰۰ روز... خوب می‌دونی که هر روزش یه جنگه. پس درست می‌گی، باید مواظب بود. شیطان هیچ وقت بیکار نمی‌شینه، مخصوصاً برای کسی که داره خوب پیش می‌ره و می‌تونه به دیگران هم کمک کنه.

 

و اما اون مثالی که زدی... وااااای چقدر عالی و دقیق بود! 🤌 دیپلم، کارشناسی، دکتری، پرفسوری... آدم هرچی بالاتر میره، امتحاناش سنگین‌تر میشه. دیگه مثل روزهای اول نیست که فقط وسوسه‌ی یه نگاه یا یه لحظه ضعف باشه. امتحانای روزهای بالا، امتحانای غروره، امتحانِ "من دیگه تموم شدم"، "من دیگه بزرگ شدم و کسی حریفم نیست". یهو می‌بینی یه استاد دانشگاه، یه پرفسور، سر یه مسئله‌ی به ظاهر ساده که یه دانش‌آموز دبیرستانی رد میشه، رفوزه میشه! چون غرور اومد سراغش. پاکی بالا هم همینه دیگه. مسئولیت سنگین‌تر میشه، توقع دیگرون ازت بیشتر میشه، و از همه بدتر، توقع خود آدم از خودش میره بالا و گاهی با یه لغزش کوچیک، چنان ضربه‌ای بهش وارد میشه که... خدا نیاره. ولی خب، راز قضیه همون چیزیه که تو سال‌هاست داری نشون میدی: تحمل کردن، ادامه دادن و رفوزه نشدن. پرفسور واقعی اونیه که با وجود همه‌ی این امتحانای سنگین، هنوز سر کلاس درس زندگی وایساده و مشق صبر و پاکی می‌نویسه.

 

کاملاً درسته، حرف خیلی زیاده و وقت همیشه کم. ولی همین گپ کوتاه امروز رو هم به فال نیک می‌گیرم. چقدر خوب شد که اومدی و گفتی. دوباره بهم انرژی و انگیزه دادی که بیشتر حواسم به آدم‌ها باشه.

 

روزگار به کامت داداش. مواظب خودت باش. 🌹🥰

یا رب المذنبین

03 مرداد 1405 ساعت 07:11

به داداش عزیزم «آزادی از بند»

سلام عزیز دل 🌹

نخواستم بخش باشگاه یک ساله ها جوابتون رو باز بدم ؛ چون اون باشگاه‌ها زیاد بخش اعلام پاکی هستند تا تبادل افکار و چت نمودن....

شما خیلی به بنده لطف دارین و بیشتر شما از نظر لطف به حقیر می نگرین ؛ والا من سزاوار تعاریف شما زیاد نیستم....بنده دقیقا ۹ ساله که در این باشگاه حضور دارم با ۳ نام ؛ حتی ۶ ماه در خدمت مدیریت عزیز بوده ام وکما و بیش هم به اعضای گذشته آشنایی دارم وهم حال....وبا بخش قوانین هم کم و بیش آشنا هستم....در این ۹ سال من مرتب جنگیده ام وشکست هم خورده ام...اما شکست هام غالبا اینطوری اتفاق می افتاد که روزهای متوالی می جنگیدم و بعد متاسفانه شکست می خوردم...نه اینکه مثلاً مرتب به این کار شنیع اقدام کنم...مثلاً ۶۷۲ روز جنگیدم وشکست خوردم و۲ الی ۳ بار بیش از ۲۰۰ روز پاکی رفتم و متاسفانه باز شکست خوردم و شاید چندین بار ۱۰۰ روز و بیشتر می رفتم و متاسفانه باز آخرش شکست...ولی مهمترین نکته این بود که دست از مبارزه بر نداشتم....خیلی دوست داشتم مانند انسان مرده ای که می خواد به آدم‌های زنده این دنیا نشون بده که قبر چه خبره ونمی تونه‌ وزجر می کشه که واقعیت‌های قبر رو به زنده های دنیا بگه ؛ من هم به آدم‌های دنیا بگم که چه در شکست وچه در پیروزی هایم چه احساساتی تجربه نمودم و به همه بگم ولی گاها نتونستم به همه القا کنم وزجرها کشیدم....داداش عزیزم متاسفانه در این موارد کسانی که روزهای پاکی بالا دارند با دیگران کم حرف می زنند و بیشتر مشغول تزکیه نفس خودشون هستند تا کمک به دیگران؛ بیا وبا دیگران حرف بزن ؛ بگو که بعد از۲۰ روز پاکی این تجربه ها بهم دست داد بعد از مثلاً ۱۰۰ روز به این تجارب رسیدم بعد ۵۰۰ روز اینگونه احساسات بهم دست داد؛ فقط به فکر نجات خودت نباش ؛ در فکر دیگران هم باش....ما خیلی دوست داریم بدانیم که بعد از ۳۰۰۰ روز پاکی طرف در چه احساساتی هست؛ بیاد با ما صحبت کنه....من خیلی مسایل در تزکیه نفس بیش از ۶۰۰ روز پاکی بهم دست داده که دوست دارم با دوستانم در میان بذارم اما مستمع صاحب سخن رو بر سر ذوق آورد...باید این نیاز ازم خواسته بشه و مردم بیان و حضور پیدا کنند وازم بخوان ومن اون وقته که با کمال میل هم با همه صمیمی میشم وهم این راه رو با همفکری های هم پیش خواهیم رفت...

آزادی از بند✌️🤞

03 مرداد 1405 ساعت 10:55

داداش عزیز دلم،سلام 🌹

 

وااای که چقدر دلم برای این حجم از صداقت و صراحتت تنگ شده بود. راست میگی، کاملاً حق با توئه. اون بخش باشگاه یه ساله‌ها بیشتر جای اعلام پاکیه، جای درد و دل و گپ زدن نیست. ممنون که اینقدر با معرفت و آگاهانه به قضیه نگاه کردی. لطف داری به من، این محبت از چشم پاک و دل دریایی خودته برادر.

 

دلم میخواد بدونی که تک‌تک کلماتی که نوشتی رو نه فقط با چشم، که با دل خوندمو عمیقاً درکش کردم. مسیری که اومدی، واقعاً نفس‌گیره. نه سال جنگیدن، اونم نه یه جنگ ساده؛ ۶۷۲ روز پاکی و شکست... دویست روز و شکست... صد روز و شکست... خیلی‌ها با یه شکستِ ده روزه برای همیشه نابود میشن و دیگه بلند نمیشن. اما تو مَردانه بلند شدی، دوباره جنگیدی، دوباره زمین خوردی، بازم بلند شدی. این روحیه‌ات، این «دست از مبارزه نکشیدن»ات، واقعاً ستودنیه و ارزشش از خیلی پاکی‌های طولانیِ بی‌دردسر بیشتره. تو یه قهرمانی، یه جنگجوی واقعی.

 

و اون تشبیهت... آدم مُرده‌ای که میخواد از قبر بگه و نمیتونه... دلم رو آتیش زدی. دقیقاً میفهمم چه زجری رو توصیف کردی. یه عمر تجربه تلخ و شیرین داری، یه گنجینه‌ای از احوالات روز ۲۰، روز ۱۰۰، روز ۶۰۰... و دلت میخواد داد بزنی، تعریف کنی، به دیگران کمک کنی که بدونن توی این مسیر چه خبره، چه احساساتی میاد سراغ آدم، اما گوش شنوایی نیست. خیلی دردناکه. این زجرِ بلاتکلیفیِ میان "دانستن" و "نتوانستن گفتن" رو خوب میفهمم.

 

و چقدر قشنگ و تلخ گفتی: "کسانی که روزهای پاکی بالا دارند، بیشتر مشغول تزکیه نفس خودشون هستند تا کمک به دیگران." این یه حقیقتِ گزنده‌ست. آدم گاهی انقدر غرق نجات خودش میشه که یادش میره یه زمانی یه غریقی بوده و یه نفر اون رو از توی آب کشیده بیرون. ما واقعاً محتاجیم بدونیم آدمی که ۳۰۰۰ روز پاکه، الان توی چه حال و هواییه. این نیاز رو خیلی خوب گفتی.

 

حرفت رو با جون و دل می‌فهمم که میگی: "باید این نیاز ازم خواسته بشه... و من اون وقته با کمال میل..." آخ آدم بعضی وقتا خجالت میکشه سوال کنه، فکر میکنه شاید فضولی باشه. ولی تو الان داری این نیاز رو بلند فریاد میزنی و من به عنوان داداش کوچیک‌ترت، با کمال میل و عطش فراوان ازت میخوام. بیا و از تجربیاتت برامون بگو داداش.

 

بیا و از همون روزهای اول بگو. از جنگیدن‌های روز بیستم، از وسوسه‌هاش، از حال و هوای صدمین روز پاکی، از اون تله‌هایی که بعد از ۲۰۰ روز به بعد سراغت اومدن، از چیزایی که بعد ۶۰۰ روز تزکیه نفس بهش رسیدی. راستش من خودم یه جاهایی درمونده میشم که آیا این حس و حالا طبیعیه؟ تو داری میگی طبیعیه، چون تو این راه رو رفتی و تجربه‌اش کردی.

 

پس داداش گلم، این خواهش رو از ته دل دارم: بیا و حرف بزن. من اینجام، با گوش جان. تو این تاریکی، ما به نور شمع تجربه‌های هم نیاز داریم. قول میدم مستمع صاحب‌دلی باشم که تو دنبالشی. بیا تا با همفکری هم، این راه رو با آگاهی بیشتری بریم. پس منتظر حرف‌های نابت هستم.

 

قربان آن دل دریایی و آن روح جنگنده‌ات 🌹

خادم توابین

02 مرداد 1405 ساعت 20:16

خاک🌱

سلام سالار

شاید چون خیلی اوج گرفتی کسی درکت نمیکنه  💚💚💥💥

خاک🌱

02 مرداد 1405 ساعت 18:51

خیلی دلم گرفته :)

کاش یکی بود باهاش حرف میزدم :)...

یکی که درکم کنه :)

آزادی از بند✌️🤞

02 مرداد 1405 ساعت 19:26

 

«سلام داداش، چه جایی بهتر از اینجا؟

همینجا، پشت این صفحهی ساده، بین این همه غریبهی ناشناس، ما فقط میتونیم همدیگه رو درک کنیم.

نه صورت، نه اسم، نه قضاوت؛ فقط یه دل و یه دنیا حرف.

 

اینجا بهشته.

چون مجبور نیستی نقاب بزنی، مجبور نیستی قوی باشی، مجبور نیستی لبخند بزنی اگه دلت نمیخواد.

همونجوری که هستی، با همهی زخمات، با همهی شکستات، با همهی رویاهات... بیا تو.

 

هر چی که میخوای بگو؛

بگو از اون شبی که هیچکس نفهمید چقدر دلت گرفت.

بگو از اون روزی که حس کردی توی شلوغترین جمع، تنهاترین آدمی.

بگو از اون خندهای که پشتش گریه بود، از اون سکوتی که فریاد میزد.

 

اینجا هممون با همیم.

تنهایی اینجا معنا نداره، بی کسی اینجا واژهی غریبهایست.

ما هر کدوم یه گوشهایم برای شنیدن، یه دل پر از تجربه برای فهمیدن.

شاید هیچکدوممون همدیگه رو ندیده باشیم، ولی دردها، ترسها، امیدهامون شبیه همدیگهست.

 

خالی کن خودتو، داداش.

گریه کن اگه نیازه، فریاد بزن اگه سنگینی میکنه، حتی اگه فقط یه کلمه بنویسی، بازم شنیده میشی.

اینجا تنها جاییه که قضاوت نمیشی، فقط درک میشی.

ما همه این مسیر رو اومدیم، همه این شبهای بیخوابی رو کشیدیم، همه این سوالهای بیجواب رو داریم.

 

خیالت راحت، بگو.

هر چی تو دلت هست، هر چی رو که نتونستی به کسی بگی، اینجا رو زمین بذار.

ما کنارتم، دستتو میگیریم، شاید نتونیم مشکلاتو حل کنیم، ولی میتونیم باهات بمونیم، بشنویم، بفهمیم.

 

آخرش اینو بدون:

تو تنها نیستی، تو ارزش داری، تو مهمی.

و همین که اینجا هستی، یعنی هنوز امید داری، یعنی هنوز میجنگی.

و این خودش بزرگترین پیروزیه.

 

بهتر از اینجا؟ هیچجا.

بهتر از ما؟ هیچکس.

چون ما همونیم که خودمون رو توی چشمای همدیگه پیدا میکنیم.

 

همینجا بمون، باهامون باش. همیشه درِ این بهشت بازه.»

خاک🌱

06 اسفند 1404 ساعت 21:43

میخوام بنویسم :)

از چی؟ نمیدونم...هرچی قلبم بگه :)

قلبم میگه الله انقد مهربون و بخشنده اس ، که صدای منِ گناهکار رو میشنوه ، بی واسطه ، بی هیچ چیزی...مستقیم ِ مستقیم...

حتی قبل اینکه کلمه از دهانم خارج بشه ، میشنوه..‌

چند درصد ایمان داریم که الله بی واسطه میشنوه؟🙂

۷۰؟ ۸۰؟ ۹۰؟ ۹۵؟... چرا ۱۰۰ نیستیم؟ :)

به ما یاد دادن یه خواسته رو هزار بار باید با گریه و زاری به الله بگی تا بشنوه و اگه تازه لایقش بودی بهت بده... چرا واقعا؟🙂

الله به من روح داده ، به من جسم داده ، به من قلب داده ، چشم داده ، دست داده ، انگشت داده ، پا داده و... و... و... داده...

یه بار با خودت فکر کن ببین حاضری چشمات رو در ازای چه مقدار پول ازت بگیرن؟ نه نه... نمیتونی پول رو بدی به عزیزانت ، اون پول در ازای چشم های تو بهت داده میشه فقط هم خودت میتونی از اون پول استفاده کنی چون چشم هایی که الله بخشیده فقط برای خودته ، برای عزیزانت که نیست :)

چقدر؟ هزار میلیارد؟ ده هزار میلیارد؟ ۱ میلیارد دلار؟ :)) 

انگشت ها؟ گوش؟ زبونی که باهاش طعم رو میفهمی؟ مفصل آرنجت که دستتو باهاش خم میکنی و غذایی که رزق الله هست رو با قاشق میذاری دهنت :) اگه خم نمیشد...؟

چقدر پول بهت بدن حاضری یک دونه از این هارو بدی؟🙂 خیلی ثروتمندیم مگه نه؟ :)

پس الله که این ها رو به ما داده ، قطعا خیلی مهربون بوده نسبت به ما که این هارو به ما داده...بعد همین الله نشنوه صدایی که خودش بهم داده رو؟🙃

بگذریم...

عشق به الله ، کمک میکنه بهمون ، آروممون میکنه...چرا میگم الله نمیگم خدا؟ چون دسته ای از اجنه هستن که اعوذبالله خودشون رو خدا میدونن...وقتی میگیم خدا به خودشون میگیرن ! اما الله یعنی یگانه قدرتی که همه چیز رو به وجود آورده...

اذان داره ، اشهد ان لا اله الی الله... شهادت میدهم که اله ای جز الله نیست...الله؟ ال+اله... فقط یک دونه ازش هست و ال معرفه داره...

عشق به الله چه معنی میده؟🥲 یعنی از ترس عذاب جهنم و خواست نعمت های بهشتی برم سمتش؟ نه..‌.

چون آروم میشم باهاش حرف میزنم ، چون میدونم قدرت دستشه باهاش حرف میزنم ، دوست دارم که باهاش حرف بزنم که هوای همدیگه رو داشته باشیم :)

بهشت؟ جهنم؟ مشتی من میخوام تو دوسَم داشته باشی ، چه فرقی میکنه من کجا باشم؟ مهم تویی که ازم راضی باشی عزیزِ دلم ، نورِ قلبم :)✨️ تو راضی باش ، تو خوشحال باش ، تو بخند ، تو آروم باش ، تو ناراحت نشو ، باقیش مهم نیست🙃 عشقه دیگه مگه نه؟

و نمیتونم به این فکر کنم که ، نمیشنوه...آخه چرا نشنوه؟ وقتی انقد دوسَم داشته که اینهمه نعمت بهم داده ، چرا نشنوه؟ یا شایدم چون خودم قبلا کر بودم فکر کردم اونم نمیشنوه :) چون از بس برام نشونه میفرستاد و کر و کور بودم فکر کردم اونم شبیه منه..در صورتی که نیست...

وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ🙃🤍

نمیدونم اصلا لیاقت نوشتن همچین حرفایی رو دارم یا نه...نمیدونم...خودم خیلی آشوبم ، خیلی روزای سختی رو دارم میگذرونم...

ولی شاید یکی اینو خوند یه ذره دلش آروم شد :)

 

یه صلوات هم هدیه به امام هادی علیه السلام بفرستید اگه اینو تا آخرش خوندید :)🙃🤍

منتظر

10 خرداد 1405 ساعت 22:32

 

سلام

تا آخر خوندم و چند جا واقعا مکث کردم... تامل کردم...

قشنگ‌ترین قسمت حرفتون برای من این بود که گفتین شاید مشکل از این بوده که خودم کر بودم نه اینکه الله نشنوه... 

گاهی ما اون‌قدر منتظر یک جواب خاص هستیم که هزاران نشونه و لطفی که دور و برمون هست رو نمی‌بینیم🙂

واقعا تا وقتی چیزی رو از دست ندیم متوجه ارزشش نمی‌شیم خیلی از چیزهایی که هر روز عادی از کنارشون رد می‌شیم آرزوی خیلی از آدم‌هاست

ان‌شاءالله خدایی که از رگ گردن به ما نزدیک‌تره به دل‌های آشوب‌زده‌مون آرامش بده و کمکمون کنه بیشتر از قبل حضورش رو توی زندگیمون حس کنیم🌱

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

پاکیتون ابدی 

 

یارب المذنبین

16 بهمن 1404 ساعت 11:25

سلام به برادران عزیزم

تو دنیا به فردی نگاه کنین که ۶۷۲ روز پاکی رو رفت اما بازهم شکست خورد بیش از ۲۰ بار یا۲۰۰ روز یا صد روز یا چند چله پاکی رو رفت اما بازهم تو همه شون شکست خورد اما با اینهمه شکست هر دفعه یه درسی رو گرفت والان دیگه اون روزهای بد شکست که بعد هر شکستی دلش می خواست فقط زمین دهن باز کنه واورا در خودش ببلعه....اما اینکار هم نمی شد ؛ دیگه این فرد شکست نمی خوره ؛ روز به روز از این بابت احساس نشاط خوشبختی می کنه ؛ هر روز که بلند میشه روزهای طولانی پاکی رو با خودش داره ویه روز به پاکیش باز اضافه می گردد واز این بابت شاد می گردد....عزیزان من تو این دنیا ما چیزی بنام نشد رو نداریم....هر چیزی شدنی است به شرط آنکه واقعا براش وقت بذاری واز خدا وایمه و اولیای الهی غافل نشوی....محاله که در این صورت خدا آرزوهای دلتون رو برآورده نکنه....خدا ما رو فقط به برای پیروزی وبهشت آفرید این ما هستیم که به نفس اماره مون و شیطان گوش می کنیم ‌واز گناه فرار نمی کنیم و متاسفانه خود را در وضعیت بد که قعرش جهنمه؛ قرار می‌دیم....هیچ وقت از رحمت بیکران الهی نومید نشید ؛ نومید فقط شیطان است...

منتظر

27 بهمن 1404 ساعت 11:21

سلام

درود به شما

الحق که میتونین الگوی خیلی خوبی باشین برای تک تک آدمایی که تو مسیر پاکین و ممکنه لغزش‌هایی هم داشته باشن🌱

ان‌شاءالله هم شما و هم تک تک دوستان به بی‌نهایت روز پاکی برسیم و همه تو مسیر حق باشیم

پاکیتون ابدی 

خاک🌱

04 بهمن 1404 ساعت 19:34

برادرای من ، داداش های من...

سلاطین ترک کنید ، خدا شاهده زندگی براتون نمیذاره...

نمونش من ، اونموقع که ۱۸ ۱۹ سالم بود کسی میومد تو سایت پیام میذاشت میگفت ۲۴ ۲۵ سالمه من با خودم میگفتم من که تا اونموقع حتما ترک کردم...ولی الان خودم ۲۴ سالمه و...🙂🖤

من برادر کوچیکتر شما ، بذارید کنار حاجی

به الله من به هر ریسمونی دارم چنگ میزنم واسه همیشه بذارمش کنار ، خدا میدونه چه دارو هایی دارم مصرف میکنم به خاطر وسواسی که بهم داد این کار ، به خاطر فکرای چرت و پرتی که بهم داد ، به خاطر له شدنی که بهم داد...

۳ سال دارم دارو مصرف میکنم ، رابطه ام با دختری که واقعا با همه وجودم دوستش دارم سر همین قضیه بهم خورد...شما مثل من نشید آقا... به خاطر یه کار مزخرف کل زندگیم رو به فنا دادم ، کل رابطه ام رو به فنا دادم ، ۴ ماهه دارم التماسش میکنم برگرده ، هیچ جوره دلش باهام صاف نمیشه ، حق هم داره😞 حق داره... کی دوست داره یه آدم‌ روانیِ مشکل دار کنارش باشه؟ هیچکس

به الله قسم حاجی شیشه بکشیم خیلی بهتره تا با این اعتیاد بمونیم...کوچیکترینش اینکه بقیه بهت به چشم بد نگاه نمیکنن که آره این آدم وسواس جنسی داره ، یا معتاد جنسیه ، یا هرچیز دیگه ای

به الله خیلی دارم سختی میکشم ، خیلی توی فشارم ، از همه نظر توی فشارم...شما برادرای من ولی مثه من نشید آقا ، بذارید کنار ، همین امشب بذار کنار داداشی :)

برگرد خدا جبران میکنه ، شاید اگه همون ۲۱ سالگی ترک کرده بودم‌الان وضعیتم خییییییلی فرق داشت :) بذار کنار داداش :)

منتظر

25 بهمن 1404 ساعت 15:24

سلام داداش نجات

روزهای تلخ میگذرن ...

مهم اینه که شما خودتون رو سر پا نگه دارین ...

متوجهم چقدر شرایط سختیه ...

میدونم دلتون چقدر زخم خورده .‌‌..

ولی همه چی میتونه قشنگ بشه ...

شما قلب بزرگی دارین

شما قوی‌تر از چیزی هستین که تصور می‌کنین

مطمئنم از پسش روزای سخت برمیاین

ان‌شاءالله مشکلاتتون به لطف خدا و اهل‌بیت حل میشن🌱

پاکیتون ابدی 

نگه داشتن آتش کف دست

11 دی 1404 ساعت 01:12

سلام 

به ستاره شب 

شاید فکر کنی اینکه گفتم بدنشون منفجر میشه یه شوخیه اما موضوع وحشتناکیه یک نمونه اش که در موارد نادر در سراسر جهان اتفاق افتاده و هیچگونه مدرک علمی نداشته تا الان و صرفا دانشمندان دربارش نظریه هایی مطرح کردند «پدیده احتراق از درون» هست پدیده ای که بدون هیچ عامل بیرونی انسان رو در عرض چند ثانیه از درون به خاکستر تبدیل میکنه میتونی دربارش تحقیق کنی مرگ وحشتناکیه.

فقط میتونم بگم میدونی شیاطین از جمله ابلیس از جنس آتش هستند.

التماس دعا برای ظهور

در پناه امام زمان عج

نگه داشتن آتش کف دست

10 دی 1404 ساعت 15:26

سلام 

به ستاره شب 

نمیتونم خیلی چیزا رو بگم چون نمیتونی درک کنی فقط میتونم بهت بگم اگر جوان های این دوره به خ.ا گرفتار نمیشدند به دلیل تجمع ربا در بدن انقدر شیاطین بهشون فشار میآوردند که بلا استثنا به معنای واقعی بدنشون منفجر میشد و از هم متلاشی میشدند. و علت این ظلم هایی که بهمون میشه نداشتن خلوص ما مردم هست تا امام زمان عج بتونن در بینمون باشند و همه بدبختی ها رو سر و سامان بدهند.

مشکل به هیچ وجه و اصلا از وجود داشتن شهوت نیست بلکه به خاطر فتنه های آخر الزمان از جمله مهمترینش یعنی ربا هست که همه رو بدبخت کرده تو حسابش کن اگر یه لقمه ربا به خورد پیغمبر اللهی بدن ، دینش رو نابود میکنه تو دیگه تا تهش رو حساب کن. (البته که پیامبران و امامان بیشتر از هر کسی روی لقمه حلال حساس بودند و ما فقط اداشون رو در میاریم ) 

 به طور مفصل درباره ربا ، اثراتش ، راه حل توی بخش درخواست کمک صفحه اول توضیح دادم میتونی بری بخونی و انجام بدی.

زمانی که به طور کامل انجام بدی میفهمی اگر به اندازه کل مردم دنیا شهوت داشته باشی و در محرک ترین شهر دنیا زندگی کنی به راحتی میتونی حس آرامش با خدا بودن رو درک کنی و با عمل به دستوراتش به راحتی دینت رو حفظ کنی حتی اگر قصد داشته باشی تا آخر عمر مجرد باشی.

اما بزار یه هشدار بهت بدم برای عمل کردن به اون چیزایی که گفتم باید از همه خواسته های دنیات بگذری و آماده شنیدن هر سرزنشی باشی.

امیدوارم که بری انجام بدی و موفق باشی.

التماس دعا برای ظهور 

در پناه امام زمان عج

ستاره شب✨

10 دی 1404 ساعت 01:12

خدایا دمت گرم عجب چیزی اختراع کردی

شهوت

ایده جالبی بود

برای اینکه ما رو به .... بدی

🙏🙏

منتظر

15 دی 1404 ساعت 19:03

سلام

شهوت اختراع برای سقوط نیس امتحانیه برای رشد

خدا شهوت رو داده ولی عقل، اختیار و راه حلال هم کنارش گذاشته

مشکل از شهوت نیست مشکل از اینه که شهوت فرمانده میشه و عقل اسیر شهوت

اگر مهارش کنین بهتون قدرت حرکت می‌ده و اگر رهاش کنین همه‌چیز رو نابود می‌کنه 

شاید درد ما اینه که متناسب با سنمون بهمون یاد ندادن که چطور درست زندگی کنیم و آگاه باشیم ازینجور چیزها و راه‌های در امان موندن ازشون

ستاره شب مطمئنم شما راهی پیدا می‌کنین

پاکیتون ابدی 

 

 

BenzAldehyde

02 دی 1404 ساعت 21:22

به نوکر مولا

سلام

امیدوارم حالت بهتر شده باشه

می فهمم حالت رو، همه ی کسانی که تو این سایت هستن، نه تنها یک بار، بلکه بارها همین حالت شما رو تجربه کردن، توبه ی واقعی کردن ولی باز شکست خوردن، حداقل برای من که این طوری بوده

بعضیا تا حد خیلی خوبی تونستن در نهایت غلبه کنن، و بعضی ها هم همچنان در تلاش ان

به نظر من نکته مهم اینه که با خودمون دوست باشیم و خودمونو دوست داشته باشیم، و سعی کنیم واقعا فکر کنیم چی شد که (مثلا آخرین بار) به گناه کشیده شدیم، و به طور جدی کاری کنیم که دیگه شرایطش پیش نیاد

برای هر کسی هم میتونه خیلی متفاوت باشه، کما این که اون سالای اول من یه جور دیگه ای به گناه می افتادم، بعد کم کم حلش کردم، بعد مدلش عوض شد، باز کمترش کردم، و هی این کارو کردم تا بالاخره خیلی کمتر شد

هر کسی راه حلای خودشو داره که باید پیداشون کنه، مهم ترینشون هم اینه که واقعا از ته دلمون این گناها رو رها کنیم و واقعا این لذت ها رو نخوایم

تو هم مطمئنا میتونی راهتو پیدا کنی

موفق باشی :)

منتظر

11 دی 1404 ساعت 15:24

خداقوت🌱

نگه .داشتن گلوله آتش کف دست

01 دی 1404 ساعت 22:43

سلام 

به خاک 

خسته نباشی به همین زودی جا زدی میدونی که اگه تا تهش صبر کنی یکی از یاران خاص امام زمان عج میشی! همین الانم خدا خیلی دوست داره که هنوز به فکرش هستی.

فقط کافیه به اون چیزایی که گفتم عمل کنی تا نجات پیدا کنی همین.

در پناه امام زمان عج

خاک🌱

01 دی 1404 ساعت 00:07

من یه خوکِ کثیفم...

یه حیوون نجس :) 

که همه باید باهام بد رفتار کنن...

من یه آدم عوضی ام... نباید به آدما نزدیک بشم

من یه حیوون کثیفم

اصلا به چه حقی به آدما نزدیک میشی؟

جای حیوون که پیش آدما نیست...

 

حلالم کنید :) این حیوون رو حلال کنید

 

خدافظ :)

منتظر

09 دی 1404 ساعت 19:50

سلام داداش خاک🌱

نه… صبر کنین

این حرف‌ها در مورد شما حقیقت نیست

اگه اینا درست بودن که الان این‌همه عذاب نمی‌کشیدین و ناراحت نبودین

خودتون رو به تنهایی محکوم نکنین

شما قلب بزرگی دارین قلبی که درسته زخمیه ولی میشه خوب شه

لطفا خودتون رو بغل کنین لطفاااا 

نوکر مولا

30 آذر 1404 ساعت 01:01

میشه کمکم کنین؟

من سردرگمم تازه با شایت شما اشنا شدم توی اینترنت هر چی سرچ میزدم ترک گناه سایت شما نشونم میداد. 

اومدم توی سایتتون بعضی مطالب و خوندن یه حالی شدم. حالم اصلا خوب نیست. 

سردرگمم برای ترک گناه. میترسم. چند ساله هر چی ترک میکنم باز شکست میخورم. الانم میترسم بگم ترک میکنم و توبه کنم باز شکست بخورم و شرمنده خدا بشم. 

میشه یکی کمکم کنه؟ نمیدونم چیکار کنم از وجود خودم خسته شدم دوست دارم بمیرم😭 دوست دارم زمین خدا از وجود منه کثیف پاک بشه😭 فکر کنم خدا باهام قهر کرده😞 میشه کمکم کنین لطفا مشاور هم دارین؟ میشه اینجا حرف زد پیامی بدین بهم؟

منتظر

09 دی 1404 ساعت 19:39

سلام

به جمعمون خوش اومدین🌱

نکاتی که به‌نظرم مهمه و تقریبا بین همه مشترکه بهتون میگم ولی قطعا مسیر هرکسی منحصر به فرده و باید از تجارب خودتون استفاده کنین و مسیر اختصاصی خودتون رو بسازین 

برای شروع لازمه که انگیزه داشته باشین و مستمر تلاش کنین و اولین چیزی که برای بالا بردن انگیزه و تلاش نیاز دارین اینه که مشخص کنین از زندگی و آینده چی میخواین

ما برای انجام هرکاری به یک چرایی نیاز داریم و هرچقدر این چرایی بزرگ و قوی باشه همونقدر بیشتر براش تلاش می‌کنیم و تضمینه که وسط راه ول نمیکنیم 

اگر چشم انداز روشنی نسبت به آینده‌ی خودتون داشته باشین میتونین انگیزه‌ی خودتون رو هم بالا ببرین

واسه ترک گناه باید ارادتون رو قوی کنین و برای قوی کردن اراده باید نظم داشته باشین و نماز اول وقت چیزیه که به آدم نظم میده و اراده رو به شدت قوی میکنه💪

یکی دیگه از راه‌های تقویت اراده نه گفتنه🤝

نه گفتن به گناه و شما تو چیزای کوچیک با نفستون تمرین نه گفتن بکنین تا بتونین به گناه هم قاطعانه نه بگین

  • نه بگین به پرخوری
  • به لذت های زودگذر
  • به دیدن یه سریالی که خیلی هوس کردین ببینین

اگه اراده‌ی خودتون رو بالا ببرین وقتی که علائم وسوسه‌ شدن رو دیدین سریع گوشی رو میزارین کنار که از پ.و.ر.ن در امان باشین یا خودتون رو با کارای دیگه سرگرم میکنین که اون تحریکه بره

البته هر روز صبح هم به امام زمان توسل کنید و توسل به ایشان حلّال مشکلات است و کار شما را به نتیجه می رساند انشاءالله الرحمن" _آیت‌الله جاودان

و فراموش نکنین که باید نفستون رو تنبیه و تربیت کنین

شهوت و نفس نابود نمی‌شن بلکه رام میشن درواقع نفس مثل بچه میمونه یعنی یه‌جاهایی باید باهاش کنار بیاین یه جاهایی بهش حال بدین و یه جاهایی هم محکم باید جلوش وایسین

اگه به نفس همیشه بخواین سختی بدین رَم میکنه و مثل یه اسب وحشی زمین میزنه یعنی بعد چن روز سختی یه حالی بهش بدین (منظور از حال یه لذت حلاله که جلوی رَم کردن نفس رو بگیره)

حضرت علی (ع) گفتن که برای دل‌ها اقبال و ادبار هست یعنی اینکه یه موقع نفست حال داره یه موقع نداره

پس وقتی حال عبادت مستحبی ندارین اصلا نباید برین سمتش اما وقتی حالش رو دارین تا میتونین سجده‌ی طولانی برین اما واجبات رو باید چه حالش رو داشته باشین چه نداشته باشین باید انجام بدین و جلوی نفستون محکم بایستین و تو دهنش بزنین

یکی از بهترین روش‌ها برای رام شدن دائمی نفس روزه گرفتنه
روزه گرفتن و گرسنگی و تشنگی‌ای که میکشین باعث میشه زور نفس کم بشه و حرف گوش کن میشه و توقعش میاد پایین

و نگم از کنترل افکار، ببینین افکار مثل رودخونه میمونن نمیشه جلوی جریانشون رو گرفت فقط میشه هدایتشون کرد

برای کنترل افکار لازمه که حدالامکان بیکار نمونین و خودتون رو با فعالیت‌های مختلف سرگرم کنین با عبادت، با تفریح، با درس، با ورزش، با مطالعه، با کار و ...

با این حال ممکنه گاهی افکاری قوی‌تر باشن و اذیت کنن اینجاست که از تکنیک جهش فکری استفاده میکنین یعنی کانون توجه ذهنتون رو به سمت چیزهای خوب هدایت کنین

از تنهایی و بیکاری تا جای ممکن پرهیز کنین

حتما تفریح داشته باشین تو زندگیتون که دوپامین مورد نیاز بدنتون از راه درست تامین بشه

ورزش منظم و روزانه خیلی کمک کننده‌ست

نماز اول وقت هم که نباید فراموش بشه

و حتما خوب فکر کنین و ببینین که چیا باعث لغزشتون شدن دفعات قبلی و اونهارو پوشش بدین

پاکیتون ابدی 

خادم توابین

27 آذر 1404 ساعت 00:31

BenzAldehyde

سلام برادر بنز

خوش برگشتی💚💚💚💚💥💥💥💥💥🌹🌹🌹🌹

راحت میتونی این رو تبدیل کنی به پاکی کامل و لذتت رو از وجودت صد برابر کنی

همیشه پاک و موفق باشی

باز هم اشتباهی به ما سر بزن😆

BenzAldehyde

26 آذر 1404 ساعت 16:17

سلام و درود و نور 

یادش بخیر! این، روش سلام کردن یکی از خانومای ادمین سایت بود که چند دفعه کمک مهمی کردند به من.

ان شاء الله همگی عالی باشید و در مسیر رضایت خدا و راضی بودن از خدا 😍

اومدم URL یه سایت دیگه رو بزنم اشتباه زدم اومدم اینجا 😂

و خاطراتی زنده شد برام.

اون زمانی که من افتادم تو چرخه ی گناه، کلاس دهم بودم، هم زمان شده بود با کرونا و در دسترس قرار گرفتن جدی اینترنت برای من. و همین به تدریج باعث این اتفاق شده بود.

الان سال سوم دانشگاهم، حدودا هم فک کنم 2 ماهی میشه که پاکم، البته اگه یک سال اخیر رو نگاه کنیم، معمولا مدت پاکیم دیگه بالای یکی دو ماه بوده، و به نظر میرسه اگه همین جوری که سرم الان شلوغه، شلوغ بمونه پاک بمونم به امید خدا 😆. ینی وقتی به این سیر 5 ساله ی خودم نگاه میکنم، انگار تمام شکست خوردن ها، و در پی اونها تلاش ها برای پیشگیری از لغزش بعدی، موثر بوده. حتی اگه باز هم به گناه کشیده شده باشیم. طبیعی هم هست، به هر حال شیطون هم موجود ضعیفی نیست، با حضرت آدم هم کشتی گرفته و پیروز شده!

خواستم فقط یه انگیزه بدم به هر کسی که تو سایت هست. از تجربه‌های شخصی خودتون استفاده کنین، حداکثر تلاشتون رو بکنین، ایده بزنین برای بستن راه‌های شیطان، و تا جای ممکن به شدت دور بمونین از هر چیزی که میتونه منجر به این گناهان بشه. برای من، علاوه بر این‌ها، این که سرم با درس انقد شلوغه خیلی موثره توی عدم گناه. 

همگی موفق باشین و التماس دعا. ❤

منتظر

04 دی 1404 ساعت 17:45

سلام و درود و نور

خوشحال شدم بعد مدت‌های طولانی توی سایت دیدمتون 

و خوشحال شدم که قدم‌های محکم‌تری برمیدارین

ان‌شاءالله که همیشه بدرخشین✨️

دیدن موفقیت شما ها امید و انگیزه رو به مجموعه برمی‌گردونه🌱

پاکیتون ابدی 

نگه داشتن گلوله آتش کف دست.

25 آذر 1404 ساعت 00:42

سلام 

به خاک 

لقمه کاید از طـــریق مــشتــبــه

خاک خور، خاک و بر آن دندان منه 

در پناه امام زمان عج

 

نگه داشتن گلوله آتش کف دست.

25 آذر 1404 ساعت 00:39

سلام 

به خاک 

توی وبلاگ قبلی هم توی همین بخش نظر میدادی از اون موقع درگیری و به این دلیل بد تر شدی که:

تا وقتی لقمه حلال و حرام رو رعایت نکنی وضعیت همینه و قرص و دارو هم فاییده ای نداره اگر میخوای بفهمی منظورم از لقمه حلال و حرام چیه کامنت هام رو توی قسمت درخواست کمک بخون بهت قول میدم اگر کامل رعایت کنی از شر همه بدبختی هایی که گرفتارش هستی نجات پیدا میکنی نه فقط خ.ا بلکه همه درد هایی که میکشی.

چند سال پیش توی وبلاگ قبلی هم این راه حل رو گذاشته بودم اما متاسفانه خیلی ها گوش نکردن.

در پناه امام زمان عج

خاک🌱

23 آذر 1404 ساعت 23:14

من چرا اشکم نمیریزه و هی پلک میزنم؟ :)

تمام وجودم درده :)

کسی هم نیست یه کم منو بفهمه :) سیگار میخوام

فردا صبح میخرم :)

گفتم دیگه نمیکشم ولی نمیشه ، مغزم نمیکشه...

مشروب هم که میخورم دیگه :)

 

چقد حالم بده... 🙂💔🖤

منتظر

30 آذر 1404 ساعت 17:42

 

سلام داداش خاک

می‌فهممتون … واقعاً می‌فهمم

اینکه اشکتون نمیاد معنیش بی‌حسی نیس بلکه بدنتون خسته‌تر از اونه که حتی گریه کنه

این حال حالِ بی‌پناهیه و نه ضعف و باور کنین خیلی‌ها این نقطه رو دیدن فقط کمتر کسی جرئت کرده بگه

سیگار و مشروب وسوسه‌ان چون مغزتون دنبال یه بی‌حس‌کننده‌ی فوریه نه چون بخواین خراب‌تر کنین خودتونو

این لحظه فقط همینو بدونین که حالتون نشون از بد بودنتون نیس بلکه زخم‌تون رو نشون میده

باور دارم که روح شما زیباتر از چیزیه که حتی تو تصور هم جا نمی‌گیره

زخم‌هاتون رو ان‌شاءالله مهدی فاطمه مرهم بزارن🌱

 

neko

06 آذر 1404 ساعت 23:47

به خاک🌱:

سلام

خوش به حالت

حرم میرم خیلی خوبه،وقتی دلت میگیره میشه رفت یه گوشه گریه کنی و سبک شی

تو نوری✨️

مواظب خودت باش💛🫂

neko

06 آذر 1404 ساعت 23:45

به ادمین منتظر:

سلام

سلامت باشید🙏🏼

منتظر

10 آذر 1404 ساعت 21:40

ممنون

همچنین ان‌شاءالله🌱

neko

06 آذر 1404 ساعت 23:45

به یا رب المذنبین:

سلام

ببخشید من هی یادم میره چک کنم اینجارو

دفعه دیگه رفتم مخصوص دعا میکنم

مواظب خودت باش🫂💛

خاک🌱

04 آذر 1404 ساعت 21:57

صحن انقلاب تکیه دادم به دیوار سقا خونه ، روبروی گنبد و پنجره فولاد :")

به یاد همتون هستم...🥲❤️‍🩹

منتظر

07 آذر 1404 ساعت 16:01

سلام داداش خاک

التماس دعا🌱

ان‌شاءالله که خود حضرت رضا ضامن قلبتون بشن و حالتون بهتر شه💫

نگه داشتن گلوله آتش کف دست

04 آذر 1404 ساعت 19:39

سلام 

به خاک 

سوالاتی داشتم 

1.سه ساله داری چه داروهایی میخوری و چرا میخوری؟

2.هنوز پیش پدر و مادرت زندگی می‌کنی یا جدا ازشون ؟

اگر میشه لطف کنی به سوالاتم پاسخ بدی انشا الله بتونم راه حلی رو بهت بگم مثل معجزه باشه برات.

راستش از وبلاگ قبلی یادمه پیام میذاشتی اون موقع کسایی مثل شهید ابراهیم هادی و تو و... بودند.

در پناه امام زمان عج

خاک🌱

30 آبان 1404 ساعت 21:52

راستی...

۲ سال و ۱۰ ماهگی دارو هام مبارک😄

دو ماه دیگه ۳ ساله میشیم باهم :)

من که تنها نیستم...داروهام باهامن :))

خاک🌱

30 آبان 1404 ساعت 21:48

و در من مرد جهانی از نور و ستارگان و کهکشان هایی که روزگاری بی وقفه کودک درونم خیره به آنها بود... به رنگ هایشان ، چرخششان ، زیباییشان :)

و آن کودک نیز...

قبر کوچکی دارد ، هم قد و قواره جهان کوچکم....شاید به وسعت قلبم بزرگ... شاید به اندازه جسمم کوچک :)

اگر قلبی نباشد ، جسم به چه کار آید؟ جز راه رفتن و دیدن خاکستری ها و روزی خوابیدن زیر خاک های سرد و شاید غذای لذیذی شدن برای موجودات کوچک ؟ البته اگر لیاقت آن را هم جسمم داشته باشد...😄

قلبم جزیره کوچکی بود در میان درد و درد و درد و درد و درد هایم...

شاید من ، من نیستم... شاید من یعنی درد و درد و درد و درد و درد و درد...

به من نزدیک نشوید شاید دردِ من جهان شماراهم فرا گرفت :)

خطر درد گرفتگی !😄

منتظر

02 آذر 1404 ساعت 15:01

 

سلام 

انسان‌هایی که میتونن این‌طور بنویسن “درد” نیستن بلکه "آگاه از درد" هستن و اینا فرقشون خیلی زیاده

کسی که دردشو می‌بینه و باهاش حرف می‌زنه اتفاقا به‌نظرم زنده‌ست نه خاموش

کسی که هنوز می‌تونه این‌طور جهان رو توصیف کنه هرچقدر هم خسته باشه هنوزم نوره

ترسناک آدم‌هایی هستن که احساس نمی‌کنن نه شما

شما فقط درد رو می‌شناسین نه که خود درد باشین

مطمئنم راه برگشت به جهان زیبای وجودتون رو پیدا میکنین🌱

 

 

یارب المذنبین

24 آبان 1404 ساعت 08:15

سلام 

وقتی آدم پاکی رو بیشتر می‌ره بالا؛ بیشتر امام زمانش رو درک می کنه؛ وقتی روزهای پاکی انسان بیشتر میشه احساس تنهایی بیشتر بهش دست میده؛ در روزهای پاکی پایین انسان رفیق زیاد داره ؛ مثلاً شکست می خوره هم دردی زیاد می کنن باهاش؛ چون خیلی ها مثل خودشون وهم درد خودش هستن و بیشتر درکش می کنن اما هر چقدر روزهای پاکی انسان بالا بره دیگه درک این انسان هم سخته؛ چون هم دم وهمدردش کم میشه؛ البته زمانه امروزی هم با مثلاً ده سال پیش خیلی فرق داره؛ ده سال پیش قلب ها خیلی به هم نزدیک بودن ؛ مراوده ها خیلی بیشتر بود همه باهم زیاد همدردی  و همدلی می کردن؛ البته دعواهاهم بیشتر بود چون از محبت زیاد دعوا هم بوجود می اومد اما آلان بعد گذشت ده سال دیگه انسان احساس می کنه مظلومیت ها خیلی بیشتر شده ؛ دیگه انسانها خیلی تنها مونده ان....دیگه از آن صمیمیت ها یا خبری نیست یا خبری هم باشه هر روز کمرنگ وکم رنگ تر می گردد...امام عصر «عج»هر روز درکش به خیلی ها سخت تر می گردد...خیلی ها هم دیگه حتی برای ظهورش یا دعا نمی کنن یا کم دعا می کنن یا بی بخار دعا می کنن؛ امام عصر «عج»همان گمشده ای است که ما هر چه ازش دور می گردیم پاکی ها هم از ما دور میشن...او چطور می خواد قلب مرده ما رو زنده کنه؟؟؟ قلبی که هر روز به مرگش ومرگ دایمی اش نزدیک و نزدیک تر می گردد...یعنی میشه ما امام عصر مون رو درک کنیم؟؟؟؟به معنی خیلی بهتر درک کنیم؟؟؟چرا نمی تونیم خودمون رو به او نزدیک کنیم؟؟؟؟البته خیلی به ما نزدیکه؛ همیشه نزد ماست اما متاسفانه خیلی هم از ما دوره ؛چون در اثر اعمال وگناهانمون خیلی درکش برای ما سخت میشه!!!!

منتظر

27 آبان 1404 ساعت 14:27

سلام

هر چقدر انسان در مسیر خودسازی جلوتر میره طبیعیه که کمتر کسی هم‌سطحش باشه

این همون چیزیه که امیرالمؤمنین(ع) فرمود:

«صَعُبَتْ مُرَافَقَةُ الْأَفْرَاد»

همراهی با کسانی که تنها مسیر خدا رو می‌رن همیشه سخت و کم‌یابه

به نظرم امام زمان(عج) دور نمیشه حتی اگر ما حال درک کردنش رو نداشته باشیم بلکه صبوری می‌کنه برگردیم🌱

گاهی پاکی زیاد قلب رو لطیف‌تر می‌کنه و آدم احساس غربت می‌کنه ولی به‌نظرم این غربت نشونه‌ی دوری نیست نشونه‌ی بیداریه

پاکیتون ابدی