همفکری بانوان

Blog title

# در این بخش میتونید از برنامه ها و اهداف آیندتون بگید، و با دوستانتون در این زمینه همفکری کنید.

# طرح مشکلات اخلاقی و رفتاری که با آنها مواجه هستید، بلا مانع است.

# این بخش جهت همفکری کاربران با همدیگه است. و چه بسا پیامها از سوی مدیران، بدون پاسخ بماند.
لذا با توجه به این مساله و نیز زیادی حجم پیامها، مواردی که نیاز به پاسخ مدیران دارند را در دیگر بخشهای مربوطه مطرح نمایید.

# مشکلات مربوط به خودارضایی رو در بخش «درخواست کمک» نیز میتونید مطرح کنید، و اونجا هم میتونید در کنار مدیران، به دوستانتون کمک کنید.

 

برگرفته شده از وبلاگ توبه 94 | همفکری بانوان

نظرات این مقاله

نظر شما
عکس العمل شما:

آزادی از بند✌️🤞

19 مهر 1405 ساعت 21:49

امشب حالم گرفته شد… برای اوضاع جوونامون، برای رفقامون تو اینجا. به یاد گذشته‌ی جهنمی خودم می‌افتم، حالم خراب می‌شه. عجب جهنمی بود؛ قابل توصیف نیست. یک چرخه‌ی بی‌نهایت از شکست و درد، بعد از اون چیزی که استخون آدم رو ذوب می‌کرد. بی‌نهایت شکست خوردیم، زمین خوردیم، گریه کردیم، داد زدیم، هوار کشیدیم، غم خوردیم، ناله زدیم… تا جایی که به خودکشی رسید. اون موقع بود که بیدار شدیم و با تمام وجود برای پاکی جنگیدیم. با تمام وجود جنگیدیم، مثل کسی که داره غرق می‌شه و داره می‌میره. من به دلیل باور مذهبی نمی‌تونستم خودکشی کنم، ولی از اون طرف من زندگی نمی‌کردم؛ مرده‌ی متحرکی بودم که زندگیم داغون و نابود شده بود.

هر روز صبح که چشم باز می‌کردم، انگار توی یه اتاق تاریک بدون در و پنجره گیر افتاده بودم. نفس می‌کشیدم، ولی هوا به ریه‌هام نمی‌رسید. راه می‌رفتم، ولی پاهام روی زمین نبود. با آدم‌ها حرف می‌زدم، ولی صدای خودم رو از دور می‌شنیدم. انگار توی یه فیلم بودم که نقش اولش رو یه جسد بازی می‌کرد. همه فکر می‌کردن من خوبم، چون لبخند می‌زدم. ولی اون لبخند فقط یه ماسک بود، یه سپر که پشتش یه دنیا آشوب و ترس و پوچی قایم شده بود.

شب‌ها که همه می‌خوابیدن، من با خودم می‌جنگیدم. با فکرهایی که مثل خوره می‌افتادن به جونم. با یاد روزهایی که می‌تونستم یه آدم معمولی باشم، ولی نبودم. با حسرت کارهایی که نکردم، حرف‌هایی که نگفتم، راه‌هایی که نرفتم. و بدتر از همه، با این سوال لعنتی که «چرا من؟» چرا من باید این‌طوری بشم؟ چرا من باید این همه درد رو بکشم؟ مگه من چه گناهی کردم؟

اون چرخه‌ی بی‌نهایت شکست، مثل یه گرداب بود. هر بار که سعی می‌کردم ازش بیرون بیام، یه موج جدید می‌اومد و من رو می‌برد تو عمق. هر بار که بلند می‌شدم، یه چیزی من رو زمین می‌زد. هر بار که امیدوار می‌شدم، یه اتفاق همه چیز رو خراب می‌کرد. کم‌کم باور کردم که من لیاقت خوبی رو ندارم. باور کردم که این دنیا برام جای نیست. باور کردم که من یه اشتباهم، یه موجود اضافی که باید از صحنه‌ی روزگار محو بشه.

و خودکشی… آره، خودکشی. اون فکر همیشگی. اون راه فراری که همیشه ته ذهنم بود، مثل یه چراغ قرمز که تو تاریکی چشمک می‌زد. می‌گفتم شاید اگه نباشم، همه چیز راحت‌تر بشه. شاید اگه نباشم، این درد لعنتی تموم بشه. ولی من نمی‌تونستم. باور مذهبی‌ام مثل یه زنجیر بود که من رو به زندگی می‌بست، ولی نه زندگی واقعی. یه زندگی که توش فقط نفس می‌کشیدم، ولی زنده نبودم. مرده‌ی متحرک بودم. یه جسد که راه می‌رفت، حرف می‌زد، می‌خورد، می‌خوابید… ولی روحش مدت‌ها بود که مرده بود.

زندگیم داغون و نابود شده بود. همه چیز رو از دست داده بودم. اعتماد به نفس، امید، آرزو، هدف… همه رفته بودن. جای خالیشون یه مشت ترس و تنهایی و خشم بود. به خودم می‌گفتم «چرا باید ادامه بدم؟ چرا باید هر روز این کابوس رو زندگی کنم؟» ولی یه صدای کوچیک ته دلم می‌گفت «بمون. یه بار دیگه تلاش کن. شاید فردا فرق کنه.» و من موندم. نه به خاطر خودم، نه به خاطر زندگی، بلکه به خاطر اون باور که می‌گفت خودکشی گناهه. موندم، ولی مرده بودم.

تا اینکه یه روز… نمی‌دونم چطور شد. شاید خسته شده بودم از مردن. شاید یه جرقه تو دلم زده شد. شاید یه نفر، یه حرف، یه اتفاق کوچیک باعث شد که یه ذره امید تو وجودم بیدار بشه. اون موقع بود که با تمام وجود برای پاکی جنگیدم. جنگیدم مثل کسی که داره غرق می‌شه و داره می‌میره. جنگیدم چون دیگه هیچ راهی نداشتم. یا باید می‌جنگیدم، یا باید می‌مردم. و من تصمیم گرفتم بجنگم. نه برای دیگران، نه برای دنیا، بلکه برای خودم. برای اون بچه‌ی درونم که یه روز آرزوهای بزرگ داشت. برای اون آدمی که می‌تونست خوب باشه، ولی راه رو گم کرده بود.

جنگیدن آسون نبود. هر روز یه نبرد بود. هر لحظه یه آزمون. گاهی می‌افتادم، گاهی می‌شکستم، گاهی می‌خواستم بی‌خیال بشم. ولی این بار فرق می‌کرد. این بار دیگه تنها نبودم. این بار یه هدف داشتم: پاکی. پاکی از اون افکار لعنتی، از اون عادت‌های مخرب، از اون گذشته‌ی سیاه. می‌خواستم خودم رو از نو بسازم. می‌خواستم ثابت کنم که می‌تونم. می‌خواستم به اون مرده‌ی متحرک بگم «تو زنده‌ای. تو می‌تونی. تو ارزشش رو داری.»

و کم‌کم… کم‌کم شروع کردم به زنده شدن. اولش خیلی کند بود. مثل کسی که بعد از یه بیماری طولانی، تازه داره راه رفتن رو یاد می‌گیره. ولی هر قدم کوچیک، یه پیروزی بود. هر روز که بدون شکست به خودم می‌گذشت، یه جشن بود. کم‌کم یاد گرفتم که خودم رو ببخشم. یاد گرفتم که گذشته رو رها کنم. یاد گرفتم که به خودم محبت کنم، همون‌طور که به یه دوست قدیمی محبت می‌کنم. یاد گرفتم که زندگی کردن، نفس کشیدن نیست. زندگی کردن، انتخاب کردنه. انتخاب اینکه هر روز بلند بشی، حتی وقتی سخته. انتخاب اینکه لبخند بزنی، حتی وقتی دلت گرفته. انتخاب اینکه امیدوار باشی، حتی وقتی همه چیز تاریکه.

الان که به عقب نگاه می‌کنم، می‌بینم که اون جهنم، اون چرخه‌ی بی‌نهایت شکست، اون مرده‌ی متحرک… همه‌شون بخشی از من بودن. بخشی از داستان من. و من بهشون افتخار می‌کنم. چون اون‌ها من رو ساختن. اون‌ها به من یاد دادن که چقدر قوی‌ام. چقدر مقاومم. چقدر ارزشمندم. و حالا، وقتی به جوون‌های این دور و زمونه نگاه می‌کنم، وقتی می‌بینم که اون‌ها هم دارن تو همون جهنم می‌سوزن، دلم می‌سوزه. می‌خوام بهشون بگم «بمونید. بجنگید. یه روزی این تاریکی تموم می‌شه. یه روزی خودتون رو پیدا می‌کنید. یه روزی زنده می‌شید. نه مرده‌ی متحرک، بلکه واقعاً زنده.»

و اینو می‌دونم که اون روز می‌آد. چون من خودم اون روز رو دیدم. من خودم از اون جهنم بیرون اومدم. من خودم زنده شدم. و شما هم می‌تونید. فقط باید باور کنید. فقط باید بجنگید. فقط باید یه بار دیگه، یه بار دیگه تلاش کنید. چون زندگی، ارزشش رو داره. چون شما، ارزشش رو دارید.

---

و حالا این رو بدون…

هیچ تاریکی‌ای ابدی نیست. هیچ دردی همیشگی نیست. هیچ شبی تا آخر صبح ادامه نداره. تو الان شاید وسط گردابی، شاید فکر می‌کنی راهی نیست، شاید باور کردی که تموم شدی. ولی تموم نشدی. تو فقط خسته‌ای. تو فقط زخمی‌ای. تو فقط یه آدمی که خیلی چیزا رو تحمل کرده و دیگه طاقتش تموم شده. ولی همین که هنوز اینجایی، همین که هنوز نفس می‌کشی، همین که هنوز داری می‌خونی… یعنی یه چیز تو دلت هنوز زنده‌ست. یه جرقه. یه امید کوچیک. همون امیدی که یه روز من رو از اون جهنم بیرون کشید.

تو قوی‌تری از اون چیزی که فکر می‌کنی. تو مقاوم‌تری از اون چیزی که باورت می‌شه. تو ارزشمندتری از اون چیزی که به خودت می‌گی. گذشته‌ت رو ول کن. شکست‌هات رو ببخش. به خودت یه فرصت بده. یه فرصت دیگه. یه بار دیگه. چون یه روزی، شاید نه امروز، شاید نه فردا، ولی یه روزی می‌رسی به جایی که به عقب نگاه می‌کنی و می‌گی «خدایا، چقدر قوی شدم. چقدر جنگیدم. چقدر ارزش داشت که موندم.»

زندگی سخته، آره. ولی تو از سختی‌اش قوی‌تر می‌شی. تو از دردش می‌سازی. تو از خاکسترش بلند می‌شی. و یه روزی، تو هم دست کسی رو می‌گیری که داره غرق می‌شه، و بهش می‌گی «بمون. بجنگ. من هم اینجا بودم. من هم از این جهنم برگشتم. تو هم می‌تونی.»

تو تنها نیستی. این متن حرف دل یه نفره، ولی مال همه‌ست. مال هر کسی که یه شب، یه جایی، تو تاریکی با خودش جنگید و صبح بلند شد. مال هر کسی که هنوز وسط اون گردابه و دنبال یه دسته که بگیره. اگه تو هم این‌طوری بودی، یا الان هستی، بدون که تو فقط یه نفر نیستی تو این داستان. ما با هم بودیم، با هم جنگیدیم، و با هم زنده موندیم.

پس بلند شو. نه فردا. همین الان. یه قدم کوچیک. یه نفس عمیق. یه لبخند تلخ، ولی واقعی. تو می‌تونی. تو ارزشش رو داری. و این دنیا، بدون تو یه چیز کم داره. بمون. بجنگ. ما با هم زنده می‌مونیم.

---

و یه حرف آخر، از ته دل…

بذار برات بگم، چون شاید تو الان فکر می‌کنی هنوز یه راهی هست که تو نرفتی، یه دوره‌ای، یه کتابی، یه انجمنی، یه معجزه‌ای که فرق کنه. شاید فکر می‌کنی مشکل از توئه که هنوز پیداش نکردی. من این حس رو می‌شناسم. سال‌ها همین حس رو داشتم. ولی بذار از کسی بشنوی که خودش این راه رو تا ته رفته:

من بالای ۱۵ سال جنگیدم. ۱۵ سال. و توی این ۱۵ سال، تمام راهکارهای جهان رو امتحان کردم. هر چیزی که فکرش رو بکنی. دوره‌های مختلف مثل «مس به طلا» رو رفتم. انجمن معتادان جنسی گمنام رو رفتم. جلسه‌هاش رو نشستم، گوش دادم، قدم‌ها رو خوندم، کار کردم. داداش رضا رو گوش دادم. «راز حفره‌ها» رو خوندم. کتاب «راز کنترل شهوت» رو خوندم و بهش عمل کردم. سابلیمینال مسیج گوش دادم. هیپنوتیزم رو امتحان کردم. دوره‌ی دکتر میلاد رو رفتم. دوره‌ی سایت رهایی رو انجام دادم. دوره‌ی سایت ترک سریع رو دیدم. اپارات و یوتیوب و گوگل رو زیر و رو کردم. هر کلیپی که فکرش رو بکنی دیدم. هر مقاله‌ای که فکرش رو بکنی خوندم. هر کتابی که فکرش رو بکنی خوندم. هر روشی که فکرش رو بکنی امتحان کردم. به ریز به ریز همه‌شون عمل کردم.

پس اگه تو فکر می‌کنی یه راهی هست که من نرفتم، یه دوره‌ای هست که من ندیدم، یه کتابی هست که من نخوندم… احتمالاً نیست. من تقریباً همه‌شون رو رفتم. و بذار صادق باشم: هیچ کدوم جواب نداد. هیچ کدوم. هر بار یه مدت خوب بودم، بعد دوباره لغزش. دوباره برگشتم سر خونه‌ی اول. دوباره اون چرخه‌ی لعنتی. ۱۵ سال. ۱۵ سال شکست، ۱۵ سال درد، ۱۵ سال خودخوری.

تا اینکه یه چیز رو فهمیدم. یه چیز ساده، ولی بزرگ. فهمیدم که مشکل من «وسوسه» نبود. مشکل من «اراده» بود. من ۱۵ سال شهوترانی کرده بودم، ۱۵ سال به خودم و جسمم و روحم ظلم کرده بودم. و همین باعث شده بود که اراده‌ام نابود بشه. مثل عضله‌ای که سال‌ها بهش ورزش نرسیدی و کاملاً تحلیل رفته. اراده‌ی من مرده بود. و کسی که اراده‌اش مرده، نمی‌تونه جلوی وسوسه رو بگیره. نمی‌تونه. حتی اگه بخواد. حتی اگه هزار بار تصمیم بگیره. حتی اگه تمام کتاب‌های دنیا رو بخونه، تمام دوره‌های دنیا رو بره، تمام انجمن‌های دنیا رو شرکت کنه. چون اون عضله‌ی اراده، اون ستون اصلی، مرده. و تا وقتی اون زنده نشه، هیچ راهکاری جواب نمی‌ده. هیچ راهکاری.

و تنها راهی که جواب داد؟ تنها راهی که من رو از اون جهنم بیرون کشید و پاکم نگه داشت؟ ورزش سنگین روزانه.

آره. همین. ساده، ولی معجزه‌آسا. وقتی هر روز ورزش سنگین می‌کنی، وقتی بدنت رو به چالش می‌کشی، وقتی عرق می‌ریزی، وقتی عضلاتت می‌سوزه، وقتی نفست می‌بره… یه چیزی تو وجودت بیدار می‌شه. اراده‌ات. همون اراده‌ای که ۱۵ سال خواب بود. همون اراده‌ای که فکر می‌کردی مرده. کم‌کم، روز به روز، قوی‌تر می‌شه. مثل یه عضله که دوباره داره ساخته می‌شه. اولش سخته، اولش می‌خوای ول کنی، ولی اگه ادامه بدی، اگه تسلیم نشی، اگه هر روز بجنگی… یه روزی می‌رسی به جایی که وسوسه می‌آد، ولی تو ردش می‌کنی. راحت. بدون جنگ. بدون درد. چون اراده‌ات اون‌قدر قوی شده که دیگه وسوسه جلوش زانو می‌زنه.

من این رو با تمام وجودم تجربه کردم. این تنها راهی بود که جواب داد. این تنها راهی بود که من رو پاک نگه داشت. و الان، بعد از این همه سال، می‌تونم بگم که پاکم. نه به خاطر معجزه، نه به خاطر شانس، نه به خاطر اون دوره‌ها و کتاب‌ها و انجمن‌ها، بلکه به خاطر ورزش سنگین روزانه. به خاطر اینکه هر روز با خودم جنگیدم و هر روز قوی‌تر شدم. به خاطر اینکه تسلیم نشدم.

و یه چیز مهم رو یادت نره…

ورزش سنگین روزانه، ستون اصلیه. بدون اون، هیچی جواب نمی‌ده. ولی در کنار ورزش، تو به یه بال دیگه هم نیاز داری: کمک گرفتن از سایت مرکز نزدیکی به خدا. همون سایتی که بهت یاد می‌ده چطور به خدا نزدیک بشی، چطور با اون ارتباط بگیری، چطور ازش کمک بخوای، چطور تو لحظه‌های وسوسه بهش پناه ببری. مقالاتش رو بخون، محتواش رو دنبال کن، راهنمایی‌هاش رو بگیر. چون ورزش اراده‌ات رو می‌سازه، ولی اون سایت بهت یاد می‌ده چطور از این اراده استفاده کنی، چطور افکارت رو مدیریت کنی، چطور لغزش‌هات رو تحلیل کنی، چطور وسوسه‌ها رو بشناسی و جلوشون رو بگیری. ورزش بدنت رو قوی می‌کنه، اون سایت روحت رو.

من خودم این دو تا رو با هم ترکیب کردم. هر روز ورزش سنگین، و در کنارش، کمک گرفتن از سایت مرکز نزدیکی به خدا، خوندن مقالات، دیدن محتواها، استفاده از تجربه‌ی کسایی که این راه رو رفتن. مقالاتشون رو می‌خوندم، بهشون فکر می‌کردم، سعی می‌کردم توی زندگیم پیادشون کنم. بعضیاشون همون چیزایی رو می‌گفتن که من تو دلم می‌دونستم ولی نمی‌تونستم اجراش کنم. اون‌ها بهم کمک کردن که بفهمم چرا لغزش می‌کنم، چرا وسوسه می‌آد، چرا اراده‌ام ضعیف شده، و چطور می‌تونم این چرخه رو بشکنم.

پس تنها راه، ورزش نیست. ورزش شروعشه. ورزش پایه‌ست. ولی بعدش باید بری سراغ سایت مرکز نزدیکی به خدا، سراغ کمک گرفتن از اون سایت، سراغ استفاده از تجربه‌ی دیگران. این دو تا با هم، مثل دو بال می‌مونن. با یه بال نمی‌تونی پرواز کنی. با دو بال، آسمون مال توئه.

و یه چیز دیگه، که خیلی مهمه…

روزی که شروع کردی به ورزش و کمک گرفتن از سایت مرکز نزدیکی به خدا، یه کار دیگه هم باید بکنی: مخالفت با نفس. هر روز. بدون تعطیلی. اینو خیلی جدی بگیر، چون بدون این، اون دو تا بال هم کار نمی‌کنن.

بذار برات باز کنم. نفس، همون صدای درونیه که همیشه می‌خواد تو رو بکشه سمت چیزهایی که بهت ضرر می‌زنن. چیزهایی که به جسمت آسیب می‌زنن، به روحت آسیب می‌زنن، به زندگیت آسیب می‌زنن، و گناه دارن. نفس مثل یه اژدهاست. اولش خیلی قویه. خیلی وحشتناکه. هر چی بخواد، باید همون بشه. اگه بهش «نه» بگی، داد می‌زنه، زور می‌گه، وسوسه‌ت می‌کنه، ضعیفت می‌کنه، تا بالاخره یه بار تسلیمش بشی. و هر بار که تسلیمش بشی، اون قوی‌تر می‌شه، تو ضعیف‌تر. این چرخه‌ی همون ۱۵ سالیه که گفتم.

ولی اگه هر روز بهش «نه» بگی، اگه هر روز باهاش مخالفت کنی، اگه هر روز چیزی که می‌خواد رو بهش ندی، یه اتفاق عجیب می‌افته. اون اژدهای وحشتناک، کم‌کم کوچیک می‌شه. ضعیف می‌شه. رام می‌شه. تبدیل می‌شه به یه مار کوچیک که می‌تونی کنترلش کنی. نه یه باره، نه یه شبه، بلکه به مرور زمان. روز به روز. هفته به هفته. ماه به ماه.

من اینو خودم تجربه کردم. اولش نفس من یه اژدها بود. هر چی می‌گفت، باید انجام می‌شد. ولی وقتی شروع کردم به «نه» گفتن، وقتی شروع کردم به مخالفت روزانه، وقتی شروع کردم به مقاومت، حتی تو کوچیک‌ترین چیزها… کم‌کم اون اژدها کوچیک شد. ضعیف شد. و الان، بعد از این همه سال، تبدیل شده به یه مار کوچیک که فقط گاهی هیس می‌کشه، ولی دیگه نمی‌تونه من رو بترسونه، دیگه نمی‌تونه من رو ببره، دیگه نمی‌تونه من رو شکست بده.

پس هر روز، مخالفت کن. با چیزهایی که بهت ضرر جسمی می‌زنن. با چیزهایی که بهت ضرر روحی می‌زنن. با چیزهایی که گناه دارن. بهشون «نه» بگو. نه یه بار، نه دو بار، بلکه هر روز. و بدون که هر «نه»ی که می‌گی، یه ضربه به اون اژدهاست. هر مخالفتی که می‌کنی، یه قدم به سمت آزادیه. هر مقاومتی که می‌کنی، یه زنجیر از پاهات باز می‌شه.

و یه روزی می‌رسی به جایی که اون اژدها، اون نفس سرکش، دیگه قدرتی نداره. تبدیل شده به یه مار ضعیف که تو می‌تونی راحت کنترلش کنی. اون روز، روز آزادیه. اون روز، روز پیروزیه. اون روز، روزیه که می‌فهمی تمام اون «نه» گفتن‌ها، تمام اون مخالفت‌ها، تمام اون جنگیدن‌ها، ارزشش رو داشته.

پس سه تا بال: ورزش سنگین روزانه، کمک گرفتن از سایت مرکز نزدیکی به خدا، و مخالفت روزانه با نفس. این سه تا با هم، تو رو از هر جهنمی بیرون می‌کشن. این سه تا با هم، تو رو پاک نگه می‌دارن. این سه تا با هم، تو رو آزاد می‌کنن.

پس شروع کن. از همین امروز. یه ورزش سنگین. یه کمک گرفتن از سایت مرکز نزدیکی به خدا. یه «نه» به نفست. و بعد فردا هم. و پس‌فردا. و هر روز. بدون تعطیلی. بدون بهانه. حتی وقتی خسته‌ای، حتی وقتی حوصله نداری، حتی وقتی دلت می‌خواد ول کنی. مخصوصاً اون موقع.

---

پس اگه تو هم مثل منی، اگه تو هم سال‌هاست داری می‌جنگی و شکست می‌خوری، اگه تو هم همه‌ی اون راهکارها رو رفتی و نتیجه نگرفتی، بدون که تنها نیستی. بدون که راه هست. بدون که می‌تونی. ولی باید بدونی که این راه، راه سختیه. باید بدونی که زمان می‌بره. باید بدونی که اراده‌ات، مثل یه عضله‌ی تحلیل رفته، باید دوباره ساخته بشه. و تنها راه ساختنش، ورزش سنگین روزانه‌ست، در کنار کمک گرفتن از سایت مرکز نزدیکی به خدا و مخالفت روزانه با نفس.

شروع کن. از همین امروز. یه ورزش سنگین. یه چیز که نفست رو ببره. یه چیز که عرقت رو دربیاره. یه چیز که بدنت رو به چالش بکشه. یه «نه» به نفست. یه قدم به سمت خدا از طریق سایت مرکز نزدیکی به خدا. و بعد فردا هم انجامش بده. و پس‌فردا. و هر روز. کم‌کم می‌بینی که نه فقط بدنت، بلکه اراده‌ات هم قوی می‌شه. و اون موقع، پاکی دیگه یه آرزو نیست. یه واقعیته. یه چیزیه که هر روز زندگی می‌کنی.

تو می‌تونی. من باور دارم. چون خودم بودم. چون خودم از اون جهنم برگشتم. چون خودم با ورزش سنگین، کمک گرفتن از سایت مرکز نزدیکی به خدا، و مخالفت روزانه با نفس، اراده‌ام رو از نو ساختم و پاک شدم. و تو هم می‌تونی. فقط باید شروع کنی. فقط باید بجنگی. فقط باید یه بار دیگه، یه بار دیگه تلاش کنی. چون زندگی، ارزشش رو داره. چون تو، ارزشش رو داری.

بمون. بجنگ. ما با هم زنده می‌مونیم.

---

⚠️و یه حرف آخر به عنوان مدیر این سایت⚠️

من این کامنت رو تو تمام بخش‌های سایت گذاشتم. تو مقالات، تو بخش‌های مختلف، تو همه جا. نه برای اینکه اسپم کنم، نه برای اینکه فقط یه حرف بزنم و برم. گذاشتم چون می‌خوام بمونه. چون می‌خوام سال‌ها بعد، وقتی من نیستم، وقتی این سایت دست‌خوش تغییر می‌شه، وقتی کامنت‌های جدید میان و می‌رن، این حرف هنوز اینجا باشه. ثابت. محکم. زنده.

شاید یه نفر امروز بخونتش و ازش رد بشه. شاید یه نفر فردا بخونتش و یه کم فکر کنه. شاید یه نفر ماه‌ها بعد، تو یه شب تاریک، تو اوج ناامیدی، بیاد این سایت رو باز کنه و این حرف رو ببینه. و شاید همون یه نفر، همون یه شب، تصمیم بگیره که بمونه. تصمیم بگیره که بجنگه. تصمیم بگیره که زنده بمونه.

من نمی‌تونم همه رو نجات بدم. ولی می‌تونم این حرف رو بذارم و بذارم بمونه. تا شاید یه روزی، یه جایی، یه نفر، نجات پیدا کنه. و اگه اون یه نفر نجات پیدا کنه، تمام این کار، تمام این نوشتن، تمام این موندگاری، ارزشش رو داشته.

پس این حرف اینجا می‌مونه. برای تو. برای اون کسی که هنوز نیومده. برای هر کسی که یه روزی، تو یه شب تاریک، این سایت رو باز می‌کنه و دنبال یه چراغ می‌گرده.

بمون. بجنگ. ما با هم زنده می‌مونیم.

سلام۶

17 مهر 1405 ساعت 16:53

سلام

روز 39 

با افتخار🩷

آزادی از بند✌️🤞

18 مهر 1405 ساعت 11:42

سلام به شما.

 

آفرین بهت! روز ۳۹ پاکی واقعاً عالیه، داری خوب پیش می‌ری. بهت افتخار می‌کنم که اینقدر محکم ادامه دادی. 💪

 

همین‌طوری قوی ادامه بده، هر روز که می‌گذره قوی‌تر می‌شی. 

 

پاکیتون بینهایت.✌️

سرو

05 مهر 1405 ساعت 20:24

سلام و وقت بخیر

با تشکر از پاسخ‌های دلسوزانه‌ی آقای آزادی از بند

برای سرفصل بانوان ادمین خانم وجود نداره؟ 

به نظرم بهتره خانم باشن.

 

آزادی از بند✌️🤞

11 مهر 1405 ساعت 16:45

بانو منتظر بودن، ولی به دلایلی الان دیگه نمیتونن 

در ضمن مهم اینه همه در یک کشتی هستیم برادر و خواهر فرقی نداره همه یه هدف مشترک داریم ازادی و رهایی و پیشرفت در تمام عرصه های زندگی.

منتظر

12 مهر 1405 ساعت 13:51

سلام سرو عزیزم💛

عذرخواهی منو بپذیر 

این مدت با یک بیماری دست و پنجه نرم میکنم و از نظر جسمی ضعیف شدم و نرسیدم مثل قبل تو سایت فعال باشم

ان‌شاءالله ان‌شاءالله سعی میکنم باشم و در این بخش کنار هم باشیم💜

موفق ببینمت خواهر خوبم

Bullet proof 💜✨️

20 شهریور 1405 ساعت 21:30

سلام به همه 

ممنونم از برادر آزادی از بند 💙🙏🏻

والا چی بگم تو این ۵ سال هر راه و روشی رو امتحان کردم ولی پاکی پایدار ندارم ...

 

آزادی از بند✌️🤞

21 شهریور 1405 ساعت 10:50

سلام و درود.

 

خواهش می‌کنم، کاری نکردم. ولی این ۵ سالی که گفتی هر راهی رو امتحان کردی، خودش نشون میده که داری تلاش می‌کنی و این خیلی ارزشمنده.

 

ببین، پاکی پایدار یه شبه به دست نمیاد. منم اگه جای تو باشم و ۵ سال درگیر باشم، خسته می‌شم. ولی نکته اینجاست که تو هنوز داری ادامه میدی، هنوز ناامید نشدی. همین یعنی یه قدم از خیلی‌ها جلوتری.

 

ممکنه مشکل این باشه که دنبال یه راه‌حل جادویی می‌گردی. ولی واقعیت اینه که ترکیبی از چند تا کار جواب میده: تغییر محیط، مشغول کردن خودت، قطع کردن محرک‌ها، و از همه مهم‌تر بخشیدن خودت وقتی لغزش داری.

Bullet proof 💜✨️

18 شهریور 1405 ساعت 20:47

سلام دوباره شکست 💔

همه فیلتر شکن هام رو‌ پاک کردم 

آزادی از بند✌️🤞

20 شهریور 1405 ساعت 13:40

سلام رفیق 💔

خیلی سخته، می‌فهمم.

وقتی همه‌چیز رو پاک می‌کنی، یعنی واقعاً به آخر خط رسیدی.

ولی بدون که این «دوباره شکست» آخرش نیست.

گاهی آدم باید زمین بخوره تا بفهمه چقدر می‌تونه بلند شه.

اگه الان حالش رو نداری، اصلاً اشکالی نداره.

فقط یه نفس عمیق بکش.

من اینجام، هر وقت خواستی حرف بزن.

قرار نیست همیشه قوی باشی.

:) ...

30 مرداد 1405 ساعت 10:51

میدونید مشکل من چیه

من نه اینستا دارم نه از فیلتر شکن برای رفتن به سایت‌های ناجور استفاده میکنم 

یه برنامه هست یه مرورگره که بدون نیاز به فیلتر شکن همه چی رو بالا میاره برات مشکل من اونه ایکاش میشد یکاری کنم اسمش از ذهنم پاک بشه تا دیگه اگر وسوسه هم شدم راهش نباشه

هر کاری که بگید یا گفتید اینجا انجام دادم ورزش به طور حرفه ای کار میکنم روزی ۲ ساعت رو ورزش دارم توی کارای خونه مشغول میشم حتی ترم تابستونی برداشتم تا سرم شلوغ تر بشه کتاب غیر درسی میخونم حتی قالی باقی انجام میدم یه لیست فیلم و سریال خوب و حال خوب کنی که صحنه ی نامناسب هم نداشته باشه دارم و وقتایی که کاری ندارم میبینم مسئله ی من فقط یه چیزه اونم فکرمه که چرا باز دنبال یه سوراخ کوچیک توی روزم میگرده تا احساس نیاز بهم بده که تو نیاز داری به این کار بدنت نیاز داره من میدونم نیاز ندارم اما ذهنم منو گول می زنه بعد هی روزنه ی فکری بزرگ و بزرگتر میشه تا جایی که یه روزی مثل امروز با اینکه کلی کار ریختم روی سر خودم و باید جواب هم پس بدم یعنی از من کار رو میخوان همه چی رو ول کنم و اینا

خلاصه که بهم راهکار بدید با اینکه میدونم پیام قبلیم پر نا امیدی بود اما من نمیخوام تسلیم بشم(همین پذیرش سریع اوضاع و گفتن کلمه تو میتونی به خودم و بیرون اومدن از عذاب وجدان باعث میشه احساس کنم این یه دروغه و دارم خودمو گول میزنم که بدم میاد شاید دارم خودمو گول میزنم که مسلمونم و این خیلی برام بده ) ولی خب من شروع کردم لذت پاکی رو چشیدم اگر ۶ ماه تونستم نبینم و با وجود دسترسی ها نرفتم سمتش پس یعنی میتونم اینو دائمی کنم مشکل اینکه کنترل ذهنم رو از یه جایی به بعد از دست دادم دیگه تکرارش نمیکنم بهم راهکار بدید من میخوام ادامه بدم من قول دادم و باید پای قولم بمونم مگه نه؟

آزادی از بند✌️🤞

01 شهریور 1405 ساعت 10:26

اول از همه یه نفس عمیق بکش. اینکه این همه تلاش میکنی، ورزش میکنی، درس میخونی، قالیبافی میکنی، حتی لیست فیلمِ سالم درست کردی... اینا نشونهی یه آدمِ شکستخورده نیست. اینا نشونهی یه آدمیه که داره با تمام وجودش میجنگه. پس انقدر به خودت سخت نگیر.

 

مشکل تو چیزایی که گفتی نیست. مشکلت اون حلقهی فکریه که میاد سراغت، یهو یه جرقهی کوچیک میشه، بعد تو بهش فکر میکنی، بعد بزرگتر میشه، تا وقتی که دیگه منطقت خاموش میشه و فقط میخوای بری سمتش. این چرخهی وسوسهست، نه نیاز واقعی بدنت.

 

راهکاری که بهت میدم رو جدی بگیر:

 

اول: اسمش رو از ذهنت پاک نکن، کمش کن.

وقتی میگی «ایکاش از ذهنم پاک بشه»، داری به ذهنت دستور میدی که «این چیز مهمه، پس باید بهش فکر کنم». در عوض، وقتی اسمش اومد تو ذهنت، به خودت بگو: «آها، باز اومد. باشه، تو همون فکر همیشگی هستی. حالا برو سراغ کارم.» مثل یه آگهیِ مزاحم که میاد وسط فیلم. نمیذاری آگهی فیلم رو عوض کنه، فقط ردش میکنی.

 

دوم: قانون ۵ دقیقه.

وقتی اون فکر اومد، نگو «نه، حرامه، بده، گناهه». این کار ذهن رو خسته میکنه و بعدش میزنه بیرون. به جاش بگو: «باشه، ۵ دقیقه دیگه بهش فکر میکنم. الان باید این کارو تموم کنم.» بعد برو یه کار فیزیکی بکن. ظرف بشور، دراز و نشست بزن، یه لیوان آب بخور، برو بیرون یه دور بزن. اون ۵ دقیقه معمولاً تموم میشه و وسوسه هم باهاش ضعیف میشه.

 

سوم: از «قول» به خودت استفاده نکن، از «قرارداد» استفاده کن.

قول یعنی احساسی، یعنی اگه شکستی همهچیز تمومه. قرارداد یعنی منطقی، یعنی اگه یه روز خطا کردی، قرارداد باطل نشده، فقط یه بندش نقض شده و فردا ادامه میدی. تو که ۶ ماه دوام آوردی، یعنی قراردادت خیلی محکمه. یه روز بد داشتی؟ اشکال نداره، فرداش دوباره همون قرارداد سر جاشه.

 

چهارم: اون مرورگر رو بذار یه جا که دسترسی بهش سخت باشه.

نه اینکه پاکش کنی و دوباره نصب کنی. اگه میشه، رمزش رو بده به یکی که بهش اعتماد داری، یا یه لایهی اضافه براش بذار. هر چی فاصله بین فکر و عمل بیشتر بشه، شانس نجاتت بیشتر میشه.

 

پنجم: این جمله رو هر روز صبح بگو:

«من مسلمونم، نه به خاطر اینکه گناه نکردم، به خاطر اینکه وقتی افتادم، بلند شدم و برگشتم سمتش.»

این خیلی مهمه. تو داری با عذاب وجدان خودتو خفه میکنی. اسلام دین رحمته، نه دین کمالگراییِ فلجکننده. اگه یه روز خطا کردی، توبه کن و ادامه بده. همین.

 

ششم: یه کاری کن که اون لحظهی وسوسه، تنها نباشی.

بیشتر وسوسهها وقتی میاد که تنهایی. سعی کن تا جایی که میشه خودتو تو جمع بذاری، حتی مجازی. با رفیقات حرف بزن، زنگ بزن به خونواده، حتی اگه شده یه استوری بذار. تنهایی خاکِ این فکرهاست.

 

و در آخر، تو داری از خیلیا بهتر عمل میکنی. خیلیا اصلاً به خودشون زحمت نمیدن. تو داری میجنگی، یعنی زندهای، یعنی هنوز اون نور هست توش. پس سرت رو بگیر بالا، ادامه بده، و بدون که من و خیلیای دیگه بهت افتخار میکنیم. قوی باش، نه به معنی بینیاز بودن، به معنی اینکه با وجود سختی، ایستادی. 🤝

:) ...

30 مرداد 1405 ساعت 10:20

اگه تا مرحله قهرمان اومده باشم بالا بعدش اون افکار مزاحم ولم نکنن و آخر باز یه فیلم بد ببینم 

دوباره باید از اول شروع کنم.؟ 

اون موقع همه چی فیلتر بود خیلی راحت ول کردم ولی الان چی 

خیلی ناراحتم چرا آخه اینکارو کردم چرا دوباره رفتم سراغ این ویدئوهای کثیف حال بزن 

کلا یه ربع دیدم ولی پاکیمو شکستم مگه نه؟

باید از ذهنم کامل پاک میشد ولی من نتونستم 

حالم بده ناراحتم من خوشحال بودم برای اینکه دیگه این چیزارو نمی بینم خوشحال بود که چند ماهه با اینکه فیلترینگ رو میتونم دور بزنم اینکارو نمیکنم چرا آخه باید اینکار انجام بدم دوباره چرااااا

حالم از خودم بهم میخوره یه انسان ضعیف النفس که گیر یه گناه کبیره کثیف افتاده و میدونه بده ها ولی باز میاد تو فکرش انقد میاد تا دوباره ببینه 

اما من تا مرحله قهرمان اومدم بالا دلم نمیخواد از اول شروع کنم فقط برای یه ربع دیدن اما خب اگر منطقی فک کنم من فقط جلوی ویدئو دیدن رو گرفتم جلوی افکارم رو نگرفتم که اگر گرفته بودم دوباره تو دام نمی افتادم 

من نمیخوام باز فکرم درگیر بشه و همش تو غیاب وجدان و بار گناه زندگی کنم من خوشحال بودم از ندیدنش از فکر نکردن بهش از انجام ندادنش چرا باید دوباره بیاد سراغم چرا نمیتونم جلوش وایسم چرا ضعیفم دیگه خسته شدم چرا باید از بچگی درگیر این مسئله باشم و همش درحال تلاس باشم برای رها کردنش و مدام شکست بخورم هی توبه کنن هی شکست بخورم انگار خودم و نعوذبالله خداوردی مسخره کردم با کارام احساس میکنم دیگه توبه هام واقعی نیست انگار قلبم کدر شده دیگه خسته شدم از دیدن شکست هام من خیلی ناتوانم همینجوریش توی زندگی احساس ضعیف بودن به انداره کافی بهم داده میشه چرا باید خودمم باعث احساس ضعف در خودم باشم چرا عین حیوونا رفتار میکنم و نمی تونم از این کار حیوانی دور باشم چرا نمیشه 

دلم میخواد بمیرم خسته شدم از این وضعیت ولی اگر بمیرمم میرم جهنم چون کار بدی کردم چون گناه کبیره مرتکب شدم من یه آدم تو خالی ام همه فک میکنن من آدم خوبی ام ولی من آدم بدی ام من کار بد انجام دادم زیاد انجام دادم از بچگی انجام دادم توی من این نقش بسته چرا باید از کودکی درگیر این میشدم چرا نفهمیدم از اول اینا چیه تا جلوش رو بگیرم 

من چشمام پاک سده بود حداقل دهنم داشت خالی میشد از تصور فقط مونده بود عادت بدنم رو کنترل کنم تا همه‌چی تموم بشه برای همیشه 

من نمیخوام این وضعیت رو به خدا دوست ندارم این گناه رو بهم احساس پوچی میده از درون منو خالی و پوچ میکنه بی وجود میشم نمیخوام تو زندگیم باشه 

لعنت به عادت و وابستگی لعنت به اراده ضعیف من دیگه نمیتونم مثبت اندیش باشم خسته شدم دیگه 

اینجور که پیداس حتی اگه یه سال هم ترکش کنم باز فکر ممکنه مشغول بشه باز ممکنه گیرش بیفتم من میخوام  اصلا قابل فکر نباشه برام میخوام نابود بشه این بی همه چیزی که زندگیم رو خراب کرد من به خودم ظلم کردم به چشمام به بدنم من گناهکارم و با گفتنش اینجا دارم یه گناه دیگه میکنم چون خدا گفته نباید درباره‌ی گناهان صحبت بشه 

آزادی از بند✌️🤞

01 شهریور 1405 ساعت 07:43

سلام . خیلی خوب میدونم چی میگی. این حس رو که انگار با یه نخ باریک آویزونی و یه لحظه غفلت همه زحمات رو بر باد میده.

 

اول از همه، یه نفس عمیق بکش. تو گناهت رو نمیشکنی با گفتنش، داری کمک میخوای. پس اشکالی نداره.

 

بیا چندتا نکته رو با هم صاف کنیم:

 

۱. مرحله قهرمان رو از دست ندادی

اگه یه سال دووم آورده بودی و یه ربع افتادی، یعنی تو ۹۹.۹ درصد مواقع قوی بودی. اون یه ربع نمیتونه ۳۶۵ روز رو نابود کنه. تو هنوز همون آدمی هستی که ماهها مقاومت کردی، فقط یه لغزش داشتی. از اول شروع نمیکنی، از همونجا که هستی ادامه میدی.

 

۲. چرا دوباره اومد سراغت؟

چون اعتیاد و افکار مزاحم، مثل یه جاده خاکی تو ذهنت هستن. هرچقدر بیشتر روش راه بری، عمیقتر میشه. تو جلوی دیدن رو گرفته بودی ولی جلوی فکر کردن رو نه. این طبیعیه که مغزت به سمت چیزایی که ممنوع کردی کشیده بشه. قضیه جنگ با فکر نیست، قضیه اینه که وقتی اومد، بهش بگی "اوکی، تو هستی، ولی من باهات نمیام" و بعد مشغول کار دیگه بشی.

 

۳. توبهات بیخود نبوده

این حس که "دوباره شکست خوردم" یعنی دلت پاکه. یه آدم بیخیال که به این حرفا اهمیت نمیده، اینقدر ناراحت نمیشه. ناراحتیت نشون میده که دلت زندست. توبهات واقعیه چون دلت میخواد برگردی، نه اینکه گناه رو عادی کنی.

 

۴. اون فیلم کثیف رو دیدی، ولی پاکی تو فقط با یه ربع از بین نمیره

پاکی یعنی تلاش برای دوری. نه اینکه هیچوقت خطا نکنی. هیچکس معصوم نیست. تو که تا مرحله قهرمان اومدی، یعنی خدا داشت بهت قدرت میداد. اگه اون یه ربع رو بیار به کل زمانی که پاک موندی، میبینی که چقدر پیشرفت کردی.

 

۵. درباره مرگ و این حرفا

این افکار، همون تله شیطونه. میخواد ناامیدت کنه که ول کنی. ولی تو میدونی که ناامیدی از رحمت خدا، خودش یه گناه بزرگتره. اینکه میگی "میرم جهنم" یعنی داری نقش قاضی رو بازی میکنی. فقط خدا میدونه که قلب تو چی میگه. تو که داری اینقدر ناراحت میشی، معلومه که عاشق پاکی هستی.

 

۶. حیوانی یا انسانی؟

حیوانات بدون اراده هستن. تو که داری گریه میکنی، داری از کاری که کردی ناراحتی، یعنی اراده داری. یعنی انسان هستی. حیوان پشیمون نمیشه.

 

---

 

حالا چکار کنی؟

 

· حسابت رو با خودت صاف کن: به خودت بگو "بله، این کار رو کردم. اشتباه بود. ولی من همون آدم دیشب نیستم. دارم از اینجا برمیگردم."

· یک غسل یا وضو بگیر و دو رکعت نماز توبه بخون. نه برای اینکه خدا رو راضی کنی، بلکه برای اینکه به خودت بگی "تموم شد، بریم جلو."

· به جای اینکه به فکر "آینده دور" باشی که نکند دوباره بیفته، روی امروز و الان تمرکز کن. فقط امروز رو کنترل کن. همین.

· وقتی فکر مزاحم اومد، بهش توجه نکن. بگو "آهان، تو دوباره اومدی" و برو یه کار فیزیکی انجام بده: آب بخور، قدم بزن، با یه دوست حرف بزن.

 

راستش رو بخوای، خیلی از ما همینجاییم. فقط خیلیها نمیگن. تو شجاعی که داری میجنگی. 

این آخر خط نیست. این یه چاله کوچیک تو مسیر طولانیه. بلند شو گردگیریت رو تکون بده و ادامه بده. خدا نگفته که هیچوقت زمین نخورید، گفته که هر بار بلند بشید، دوستتون داره.

 

 به خودت قول بده که از این لحظه به بعد، فقط به "همین الان" فکر کنی. 

تو ضعیف نیستی، تو خسته ای. و خستگی، جایزست که استراحت کنی، نه اینکه تسلیم شی.

سرو

28 مرداد 1405 ساعت 18:03

خب همین روز اول پاکی ام به هم خورد یعنی بهمش زدم. :/ 

انگار کلا تو دلمم نباید بگم قصد ترک دارم. :/ 

آزادی از بند✌️🤞

29 مرداد 1405 ساعت 22:34

ناراحت نباش. این یه قدمه، نه یه سقوط. همهی ما اینجای کار رو بلدیم.

 

ببین، اینکه گفتی قصد ترک داری و همون روز اول بهم خورد، اصلاً عجیب نیست. مغزت هنوز عادت قدیمی رو می‌خواد و بهونه می‌گیره. مهم اینه که فردا دوباره شروع کنی، نه اینکه فکر کنی خراب شده و ولش کنی.

 

تو دلت گفتن قصد ترک، خودش یه شجاعته. فقط اینو بدون که ترک یه مسیره، پر از عقب و جلو رفتن. دفعه‌ی بعد یه کار کوچیک کن؛ مثلاً وقتی هوس اومد سراغت، پنج دقیقه فقط به تعویق بنداز، یه لیوان آب بخور، برو یه جای دیگه. همین قدم‌های ریز.

 

امشب به خودت سخت نگیر. فردا صبح که پا شدی، انگار امروز هیچی نشده، دوباره بگو «امروز نمی‌زنم». همین.

سرو

28 مرداد 1405 ساعت 14:09

سلام 

من امروز فیلترشکن + اینستاگرامم رو برای بار هزارم حذف کردم.

اینستاگرام چون حالمو خیلی بد میکنه با مقایسه کردن و شلوغی اش،

فیلترشکن هم چون بدون اینستاگرام بهش نیازی ندارم و بهانه ی رفتن سمت سایتای ناجور میشه.

حداقل اینطوری با حذفش یه مانع ایجاد میشه.

نمی دونم اینطوری از دنیا و اخبار عقب می مونم؟ 

به نظرم میشه با ایتا و بله و تلگرام، روابط اجتماعی و اخبار رو داشت. 

تلگرام هم فقط چون دوستام رو اونجا راحت تر پیدا می کنم.

نظر شما چیه؟ 

آزادی از بند✌️🤞

29 مرداد 1405 ساعت 20:22

سلام به شما. حرفت رو کاملاً متوجه میشم. این تصمیم خیلی خوبیه که گرفتی، خصوصاً اونجاش که گفتی با حذف فیلترشکن یه مانع ایجاد میکنی، دقیقاً همینه. خیلی از ماها همینجوریم، وقتی وسیلهش رو داشته باشیم، وسوسه میشیم بریم سمت چیزایی که حالمو بد میکنه.

 

اما در مورد عقب موندن از دنیا و اخبار:

 

نه عزیزم، اصلاً اینطوری نیست. راستش رو بخوای، خیلی از اخبار مهم و روز دنیا رو میشه از تلگرام و حتی پیامرسونهای داخلی مثل ایتا و بله دنبال کرد. کلی کانال خبری معتبر توشون هست. علاوه بر این، خیلی از آدمها الان اصل خبرهای مهم رو از توئیتر (ایکس) میخونن، نه اینستاگرام. اینستاگرام بیشتر یه جای نمایشی و شلوغه تا یه منبع خبریِ درجه یک.

 

پس از نظر اخبار، اصلاً نگران نباش.

 

در مورد روابط اجتماعی:

 

دقیقاً همونطور که گفتی، تلگرام برای ارتباط با دوستات کافیه. اونجا جو صمیمیتر و خصوصیتره. اینستاگرام بیشتر به درد نمایش دادن میخوره تا ارتباط واقعی. اگه دوستات واقعاً برات مهم باشن، راهشون رو توی تلگرام یا واتساپ یا حتی پیامک پیدا میکنی.

 

راستش من فکر میکنم تصمیمت خیلی هوشمندانهست، چون:

 

۱. سلامت روانت رو در اولویت قرار دادی (که خیلی کار درستی بود).

۲. دلیل حذف فیلترشکنت کاملاً منطقیه (قطع کردن وسوسه).

۳. یه جایگزین مطمئن برای ارتباطاتت در نظر گرفتی (تلگرام).

 

فقط یه نکته: اگه حس کردی واقعاً نیاز داری گاهی از شبکههای اجتماعی تصویری استفاده کنی، میتونی یه قانون بذاری برای خودت که مثلاً فقط آخر هفتهها نیم ساعتی از طریق مرورگر (نه اپلیکیشن) چک کنی. ولی اگر الان حذفش کردی و حال دلت خوبه، به راهت ادامه بده.

 

دنیا بدون اینستاگرام نمیچرخه، ولی زندگی بدون اضطرابِ مقایسه کردن، حتماً میچرخه! موفق باشی. ✌️

هدیه

09 مرداد 1405 ساعت 00:41

سلام

منم بعد از مدت ها یاد اینجا افتادم... 

به عطیه بانو

ایا شما از رفقای قدیمی ما هستی؟

 من از قدیمی ها نیلوفران، مائده گلی،. بند انگشتی

رویادمه... 

حیف با عوض شدن سایت دیگه نتونستم با اینجا ارتباط بگیرم اصلا این سایت رو دوس ندارم...

___________

 امدم بگم دوستان با دلهای پاکتون مارو هم دعا کنید...

نزدیک اربعین هستم دعا کنید امام حسین به مشهد بهم هدیه بده خیلی دلم برای حرم و ارامشش تنگ شده

خیلی ساله نطلبیده... 

عطیه

05 مرداد 1405 ساعت 07:48

سلام

من یکی از مدیران قدیمی سایتم

آقای مترصد هنوز در سایت فعالیت دارن؟

 

آزادی از بند✌️🤞

06 مرداد 1405 ساعت 13:12

سلام به شما خوش اومدین.

خیر آقای مترصد خیلی وقته نیستن، و فعالیت ندارن.

در حال ساخت دختر قوی

02 مرداد 1405 ساعت 19:40

سلام به تمامی دوستان بعد از نه سال دارم میام این سایت نه سال پیش من هم مثل شما درگیر مشکل خ بودم وقتی فهمیدم چیه گناهه شروع کردم به تلاش کردن برای ترک همیشگی ش ولی هی شکست میخوردم  بقدری که یادمه ناامید شده بودم میگفتم باید برم روانشناس یا قرصی چیزی بخورم عذاب وجدانش داشت منو میکشت و هی فکر کردم تا اخر عمرم خراب کردم و درگیر این موضوع خواهم موند ولی همه ی اون افکار اشتباه بودن و من تونستم برای همیشه بزارمش کنار و الان میگم فک نکنید نمیشه بلکه میشه و کم نیارین میدونین چن بار چله مو خراب کردم یادمه اولین بار فقط تونستم سه روز موفق بشم بعدش دو روز بعد شد پنج روز ببین چقدر کم یبار رفت تو سی روز باز شکست انقدر شکست شکست تا اینکه آخر یبار موفق شدم برای همیشه 

الانم یه مشکل دیگه دارم در مورد فکرمه دعا کنید اینم موفق بشم الان روز دومه بماند که برای اینم هزار بار تلاش کردم ولی بالاخره اینم موفق میشم اینم میشه مهمه نیت منه که خدا میبینه دارم تلاش میکنم موفق بشم 

آزادی از بند✌️🤞

02 مرداد 1405 ساعت 20:22

سلام خواهرم بهت افتخار میکنم والله. نه سال پیش اونجا بودی، امروز اومدی به بقیه امید بدی، این خودش یه کار بزرگیه.

 

دقیقاً همونطور که گفتی، همون مسیر رو همه ما تجربه کردیم. اون روزایی که فکر میکردی تا آخر عمرت درگیر میمونی، اون روزایی که چلهات یکی بعد از دیگری میریخت، اون روزایی که با خودت میگفتی "دیگه تمومه، این منم" – همهاش دقیقاً همون پلههایی بودن که آخرش رسوندنت به اون روزی که گفتی "تمومش کردم".

 

این خیلی مهمه که گفتی: "فک نکنید نمیشه، کم نیارین". راست میگی، اون همه شکست، اون همه روز شمردن و خراب شدن، بهای همون یه موفقیت موندگار بود.

 

 

تو خودت بهترین رو ثابت کردی. اون موقع گفتی "نمیشه"، ولی شد. الانم بگو "میشه"، اونم میشه.

 

و راست میگی، نیتت رو خدا میبینه. اون تلاشی که داری میکنی، اون شبهایی که داری میجنگی، اون لحظاتی که میخوای رها کنی ولی میمونی – همهاش تو ترازوی خداست. شکستهای قبلیت پوچ نمیشه، اونها دارن برات یه فتح بزرگ میسازن.

 

دعا میکنم برات از ته دل. روز دومه، خسته نشو. اگه امروز سخت بود، بگو "این هم میگذره" و یه کار دیگه بکن. قدم بقدم. هروقت حس کردی افتادی، بیا همینجا به خودت یادآوری کن که چطور از اون ور اومدی.

 

تو برنده‌ای، فقط کافیه صبر کنی تا خودت ببینی. 🤲💪

در حال ساخت دختر قوی

02 مرداد 1405 ساعت 19:35

سرو عزیز اگه پیاممو میبنی این رو بدون خداوند به احکام تو در حد توانت قابل قبولشه و چیزی که از تو میخواد توحید و من بخوام خلاصه کنم میگم قدرت دادن به خدا ست اگه میخوای برای این موضوع خودتو نگرشتو درست کنی برو سایت داداش رضا  میدونی داداش رضا پدرش و مادرش اصلا براش ارزش قایل نبودن قهر بودن که یه چیز ساده ست به حرف من گوش کن برو کانال داداش رصا تو بله خیلی خوب میشی مطمعن باش 

سرو

31 تیر 1405 ساعت 21:13

سلام

من حالم خوب نیست

شکستام به هم وصل شدن

مامانم هم دائم قهره

و دائم بیرون از خونه است

چون روابط نامشروع داشته همه اش حس میکنم بیرون مشغول این قضیه است. صبح تا شب بیرونه. شاغل هم نیست در ضمن.

روانپزشکم هم هر چی میگم نمی فهمه. میگه حالت خیلی خوبه خیلی پیشرفت کردی.

ولی من روز به روز بدتر شدم.

از اونطرف ده سال نماز قضا

روزه های قضایی که تکلیفشو نمیدونم و سوال شرعی هم میپرسم جواب نامشخص میدن و مامانم گفته کفاره هامو داده ولی به حرفش اطمینانی نیست به خاطر عادتش به روابط نامشروع و پنهانکاری. 

احکام واقعا سخته

اینکه میگن دین آسونه یه دروغ بزرگه.

آزادی از بند✌️🤞

01 مرداد 1405 ساعت 16:23

 

سلام.

روانپزشکت اشتباه میکنه. تو خوب نیستی. بهش صاف بگو: «حالم بدتر شده، کمکم کن.» اگه بازم گوش نکرد، یعنی به دردت نمیخوره. دنبال یکی دیگه بگرد.

 

«میدونم که دغدغهی مادرت رو داری و این نشون میده که دل بزرگی داری. ولی گاهی باید یادمون باشه که هر کسی مسئول زندگی خودشه، حتی اگه مادر یا پدرمون باشن. تو نمیتونی همه ی بارِ اون رو بکشی، چون خودت هم نیاز به نفس کشیدن داری. بذار مادرت راه خودش رو بره، تو هم بدون گناه و با خیال راحت، به فکر ساختن زندگیت باش. این یعنی مرزگذاری سالم، نه بی احترامی یا بی عاطفگی.»

 

· خدا خیلی مهربونه. اون نمیخواد عذابت بده.

· نماز قضا: هر چند تا که میتونی بخون، اگه نتونی، خدا میبخشه.

· روزه: اگه شک داری مامانت کفاره داده، خودت اگه پول داری بده به یه فقیر. اگه پول نداری، نیت کن به محض اینکه دستت رسید میدی.

· این حرف که «دین آسونه» برای کساییه که زندگیشون عادیئه. تو شرایط سختی، خدا ازت انتظار کمتری داره.

 

 

تقصیر تو نیست که اینجوری شدی. تو قربانی شرایطی. اما میتونی آروم آروم خودت رو نجات بدی. از امروز، فقط یک قدم کوچیک بردار.

 

شکستهِ بال

16 تیر 1405 ساعت 16:49

سلام ممنونم جواب دادید من هم حرفام درمورد همین اعلام لغزش بود که خصوصی فرستادم پس چه فایده ای داره خصوصی پیام فرستادن؟؟جوابی از طرف شما به ما نمیرسه که بخونیم

کاش میشد جواب حرفامو ببینم و بخونم 🫠

اگر الان بخوام درمورد همین لغزشا صحبت کنم وکمک بخوام و از مشکلم حرف بزنم باید توی همین همفکری بیام یا برم درخواست کمک یا توی خصوصی چیطوریه؟؟

آزادی از بند✌️🤞

16 تیر 1405 ساعت 17:23

سلام،خواهش میکنم.

به امید خدا،در اینده بخش خصوصی به سایت اضافه میشه و کلی تغییرات دیگه قراره رخ بده.

باید تو بخش درخواست کمک سوالاتتون رو بپرسین.

 

منتظر

21 تیر 1405 ساعت 13:32

سلام عزیزم

ایمیلی که از طریق اون ثبت نام کردی واقعیه؟ اگه واقعیه از طریق اون بهت جواب داده میشه

جواب پیام‌های خصوصی از طریق ایمیل ارسال میشه گلم♥️

 

شکستهِ بال

15 تیر 1405 ساعت 20:40

سلام تازه با سایت اشنا شدم و پیام نوشتم و گزینه ثبت نظر خصوصی رو زدم چطور بفهمم که پیامم جواب داده شده و جوابش کجا میاد؟؟ببخشید اگه همچین سوالی اینجا میپرسم

آزادی از بند✌️🤞

15 تیر 1405 ساعت 20:59

سلام خواهر گرامی؛‌ بخشِ خصوصی برای اعلامِ لغزش مناسبه.

 

متأسفانه تو بخشِ خصوصی، جوابِ کامنت رو نمیشه داد؛‌ چنین قابلیتی وجود نداره.🙃

 

اگر میخواین سؤال بپرسین و جواب بگیرین، باید تو بخشِ عمومی سؤال بپرسید و جواب بگیرین✨

سرو

14 خرداد 1405 ساعت 14:01

سلام منتظر جان

ممنونم از وقت و حوصله ای که میذاری برای جواب دادن به نظرها.

راستش خبر تازه ای نیست.

هم چند باری در ترک شکست خوردم حتی وقتی اصلا مایل به این کار نبودم. و غسل های متعدد کلافه ام کرده. 

هم خیلی غصه ی موهامو میخورم. یه دارویی هست که دفعه ی قبل هم دکتر دیگه ای برام تجویز کرده بود به اسم ماینوکسیدیل. اگه بخورمش دیگه نمیتونم باردار شم چون منع مصرف داره و وقتی هم قطع بشه همه ی موها دوباره میریزه. ببخشید این به موضوع سایت ربطی نداشت. ولی لطفا دعا کنین این دفعه دکتر جدید درمان بهتری رو پیش بگیره و جواب بگیرم.

و اینکه با کمک هوش مصنوعی یه برنامه ی ورزشی تدوین کردم تا ورزش رو شروع کنم. 

ولی خلقم پایینه.

مدام خودم رو ظاهری و دستاوردی با همسن هام مقایسه میکنم. 

روانپزشکم هم چندین ماهه میگه خلق پایینت طبیعیه. 

احتمال زیاد مورد دوقطبی ام. 

حس میکنم از هر نظر یه غول بی شاخ و دمم توی جامعه. 

روانپزشک اصرار به مشاوره با روانشناس هم داره اما هر روانشناسی من دیدم یه سری جمله ی زرد رو تکرار می کردن یا راهکارهای خانمان برانداز می دادن. اونم با دستمزدهای میلیونی. منم با خوشحالی این روند استرس زا رو قطع کردم. 

مشکل فقط اینجاست که مادرم ازدواجم رو مشروط به نظر روانپزشک و روانپزشک هم مشروط به نظر روانشناس کرده! همه دارن برای من تصمیم می گیرن! و من اعتماد به نفس وایسادن جلوشون رو ندارم! 

بگذریم که خودم هم تا وقتی متناسب نشم و موهام سر و سامون نگیره میخوام موردها رو رد کنم. 

یعنی کی نوبت من میشه؟ خدا می دونه. 

طولانی شدن دعا یه وقتایی همه ی پیش فرض های ذهنی آدمو به هم می ریزه. 

در مورد همخونه بودن با آدم های شل دین هم، گاهی می بینم رفتارهای مادرم روم اثر گذاشته. بیخیالی هاش نسبت به حق الناس، نماز، و... فکر کن من وسواس شدید دینی دارم، اون هم بی خیالی شدید. مثلا وقتی بهش میگم غیبت نکن یا یه دستی رانندگی نکن و سبقت نگیر، فوری اون از من طلبکار میشه یا نهایت میگه به تو چه. 

متنفرم از آدم هایی که هم نماز میخونن و هم غیبت می کنن. 

من خودم از وقتی افسردگیم شروع شد نماز نخوندم مگه جسته گریخته. ولی حواسم به غیبت هست. یعنی به موارد انسانی و اخلاقی حواسم جمع ه. 

مشکلی که هیچوقت تو ذهنم حل نشده خیانت مادرمه که وقتی نوجوون بودم فهمیدم. اخیرا چند بار چتش با اون طرف رو نشونم داده که رسمی حرف میزنن ولی من تو کتم نمیره. انقدر بی وقت از خونه بیرون میره که برام باورپذیر نیست. حتی شک دارم که با خواستگار سابق من هم در رابطه است چون یه بار یه قرار دو نفره بدون اطلاع من باهاش گذاشته بود بین جلسات ما. و کلا مستعده. 

برادر بزرگم هم که به من تعرض کرده و اخیرا حرفای ناجوری پیامی فرستاده بود که من دیگه پیاماشو نگاه نکردم. یه مشاور از سایت پرسمان بهم گفت وقتی خواست برگرده ایران، تو از وکیل حکم بگیر تا بفهمه قانونی اقدام می کنی. 

میخوام بگم چقدر شرایط خانوادگی ام افتضاحه. درباره پدرم هم ترجیح میدم کلا صحبت نکنم. 

متاسفانه امکان استقلال مالی و مکانی هم ندارم چون پول زیادی جمع نکردم و درآمد هم ندارم. :( 

یعنی چند ساله توی بن بستم. موهام نمیریخت جای تعجب داشت. ولی این حق من نبود هم سلامتی ام هم زیبایی ام هم خانواده رو با هم و یکجا نداشته باشم. 

یعنی خدا همه ی این بلاها رو به خاطر این گناه سرم اورده؟ 

بعیده! 

این همه دختر همه چی تموم رو می بینیم که انواع دوستی با جنس مخالف هم دارن. خدا با موها و خانواده شون عذابشون نکرده. 

راستشو بگم فکر می کنم و مطمئنم بدبخت تر از من توی دنیا نیست. اطرافیانم از یه مشکلاتی می نالن که دلم میخواد بگم شما دیگه چقدر دلتون خوشه. 

چند بارم خواستم نماز رو شروع کنم، همون اطرافیان گفتن از نماز توقع معجزه نداشته باش. فقط به عنوان وظیفه بخون. 

نمیدونم هدفشون از این حرف چی بود ولی دیگه به نماز هم حسی ندارم. اگه قراره کمکم نکنه و فقط تکلیف باشه، پس ارزشش از تکالیف فارسی و ریاضی دبستان هم کمتره چون اونا فایده داشتن. 

من به امید معجزه زنده ام. 

:) 

منتظر

19 خرداد 1405 ساعت 18:56

سرو عزیزم

سلام❤️

اسم سرو واقعا برازندته

تو واقعا دختر خیلی قوی‌ای هستی ...🌱

حجم زیادی از درد و فشار رو داری همزمان تحمل میکنی و طبیعیه که خسته باشی و حتی گاهی احساس ناامیدی کنی

ولی سرو عزیزم تو دختر محکمی هستی و می‌تونی خودتو از زیر دردا نجات بدی

وقتی سال‌ها تو محیطی پر از تنش و بی‌اعتمادی یا آسیب زندگی می‌کنیم، کم‌کم روحمون زخمی میشه

وقتی حرفاتو می‌خونم می‌بینم بخش زیادی از رنجت فقط مربوط به خودارضایی و موها یا حتی افسردگی نیست و بلکه زخم‌های عمیق‌تری هم وجود داره که نیاز به رسیدگی دارن

درباره روانشناس حق داری از تجربه‌های بد قبلی ناراحت باشی ولی همه درمانگرها شبیه هم نیستن و روان‌شناس‌های خوب هم پیدا میشن

اگه روانپزشکت همچنان روی مشاوره تأکید داره شاید ارزشش رو داشته باشه که این بار با دقت بیشتری دنبال فرد متخصصی بگردی مخصوصا کسی که تو زمینه افسردگی و وسواس یا تروما تجربه داشته باشه

یه چیزی هم تو حرفات جلب توجه میکنه اینکه بارها از موها، ازدواج، خانواده و آینده گفتی اما از خودت هیچی

پس سرو چی؟ سرو از تک تک اینها مهمتره

انگار همه تمرکزت روی حل کردن ده تا مشکل بزرگه و شاید فعلا بهتر باشه فقط روی یه قدم کوچیک تمرکز کنی مثلا همین برنامه ورزشی که نوشتی، به جای اینکه هدفت این باشه که حال روحی و موها و ازدواج و کل زندگیت یکجا درست بشه فقط هدف این هفته رو انجام دادن ورزش و یکم مراقبت از خودت قرار بدی

لازم نیست بار اشتباهات مادرت رو روی دوش خودت حمل کنی

اینکه تو از بعضی رفتارهاش ناراحتی یا نمی‌تونی هضمشون کنی کاملا قابل فهمه اما تو مسئول انتخاب‌های مادرت نیستی

در مورد برادرت هم چیزی که تجربه کردی شوخی نیست بلکه خیلی سخته خیلیی

اگه هنوز از پیام‌ها یا رفتارش احساس ناامنی و اضطراب یا فشار می‌کنی حق داری برای خودت مرز تعیین کنی و از خودت محافظت کنی

هیچ‌کس صرفا به خاطر نسبت خانوادگی حق نداره حریم تو رو نقض کنه

عزیزم می‌تونی از الان برای خودت شروع کنی به ساختن یک زندگی بهتر

میتونی کم کم مهارت یاد بگیری و کم کم به استقلال مالی برسی و مهم اینه شروع کنی

با شروع کردن تغییرها هم اتفاق میفتن ...

عزیزم یادت باشه سرو از هرکس و هرچیزی مهمتره

سرو لایق زیبایی‌هاست

تجربه‌هایی که پشت سر گذاشتی واقعا راحت نبوده ولی تو نشون دادی محکمی

شروع کن به تغییر و ساختن و البته به خودت زمان بده و توقعتو از خودت تو آغاز مسیرت بیار پایین

مطمئنم خبرهای خوبی ازت میشنوم ان‌شاءالله❤️

سرو

02 خرداد 1405 ساعت 23:05

سلاام

ظاهرا دسترسی به سایت باز شده 🤩

سرو

07 اردیبهشت 1405 ساعت 03:50

دیروز یه ردیاب عادت توی گوشی ام نصب کردم و روز اول پاکیمو علامت زدم. ولی طبق معمول انگار یه چیزی مجبورم کرد چون یه روز پاکی دارم، روز بعدی رو خراب کنم. حتی با اینکه زیاد تمایلی نداشتم. شاید اگه نماز میخوندم وضعم بهتر بود ولی تا میخوام بخونم یاد یه سری احادیثی میفتم که ناراحتم کردن و می بینم اصلا از دین بدم میاد. مثلا احادیثی که نقل به مضمون میگن خدا مجردها رو دوست نداره... الان هم که دارم این کامنت رو می نویسم اذان صبح شده. ولی من چون پاک نیستم نمیتونم نماز بخونم. میدونم هم که الان از روی جوگیری میخونم اگه بخونم، و فردا ظهر باز وسوسه و تنبلی ام میگیره. تو خونه ی چهار نفره ی ما جز من دو نفر نماز نمیخونن و یه نفر هم گاهی که حال نداره نمیخونه. اینکه بگم کاش یه خانواده ی متدین واقعی داشتم بهانه است؟ هیچوقت فکر نمیکردم اونی که باید یه تنه برای دینش بجنگه من باشم. آخرشم کاش نبازم. 

منتظر

13 خرداد 1405 ساعت 21:01

سلام عزیزم♥️

دین ما واقعا زیباست

هر حدیثی برای شرایط و موقعیتیه نه که برای هر شرایطی باشه

اصلا بعضی حدیث‌ها سندیت ندارن هرچند که خیلیم مشهورن و تو جامعه استفاده میشه

دین اسلام رو باید مثل یه پازل باید دید که تکه‌هاش کنار هم معنی میدن و هر تیکه جداگانه شاید مفهموم درستی رو بهمون منتقل نکنه

عزیزم این خصلت آخرالزمانه، درسته بودن تو یک خونواده متدین کار رو شاید برامون راحت کنه ولی دلیل هم نیس که اونایی که خونواده متدین دارن خدایی ناکرده راه گم نکنن یا اونایی که خونواده‌شون متدین نیس نتونن تو راه درست باشن 

تو انسان آگاه و عاقلی هستی و میتونی مسیر درست رو پیدا کنی و در اون مسیر گام برداری

از خدا فاصله نگیر، تو هر موقعیتی سعی کن بری سمتش

ان‌شاءالله که عاقبت بخیر شی🌱

یه خبر از خودت بده گل دختر

سرو

07 اردیبهشت 1405 ساعت 03:42

و سلام و سلام

دوستان به نظرتون اگر برم دکتر پوست و مو برای ریزش موهام، بهش بگم که به این گناه هم مبتلا بودم؟ نکنه اشتباه تشخیص بده و تجویز کنه در حالی که علتش فقط همین بوده باشه. ولی واقعا و اصلا روم نمیشه بگم. چطوره اول ترک کنم و چند ماه بگذره بعد برم دکتر؟ یه مدت که بگذره شاید موهام برگرده و معلوم شه از همین بوده. 

منتظر

12 خرداد 1405 ساعت 19:54

سلام

لازم نیست به دکتر چیزی بگی

اصولا قرص خاصی نمیدن، ویتامین و مکمل و اینجور قرصای تقویتی میدن که برای جبران عوارض خ.ا هم خوبه کمکت میکنه

در کنارش ترک هم بکن که کنار هم عالیه

پاکیت ابدی 

سرو

07 اردیبهشت 1405 ساعت 03:39

شکست بیخود و بی جهت...

اونم وقتی میخوام کامل ترک کنم و اثر ترک رو روی بهبود وضعیت ریزش موهام ببینم... 

این دفعه به حداقل ده روز میرسونم...

من می تونم... 

بعد از ده روز هم مجوز انجامش رو ندارم...

اون لحظه ی حال بهم زن پشیمونی رو باید یادم بمونه... 

آدمای پاک و درست و نابی که دیدم...

میخوام شبیهشون بشم...

میخوام بشم یکی از اونا...

اونقدر که یادم نیاد یه روزی چجور آدمی بودم...

یا فقط یه شکرگزاری بابت تغییر تو وجودم باشه و بس...

منتظر

12 خرداد 1405 ساعت 19:49

سلام رفیقم❤️

اول از همه بدون که یه لغزش به معنی از بین رفتن تمام زحماتت نیست چیزی که مهمه اینه که بعد از شکست چه برداشتی ازش می‌کنی

فقط یه نکته رو یادت باشه سعی نکن انگیزه‌ت فقط فرار از حس پشیمونی یا دیدن نتیجه روی موها باشه بلکه این‌ها می‌تونن کمک‌کننده باشن ولی چیزی که موندگاره ساختن سبک زندگی جدیده

یه برگه بردار و دقیق بنویس

قبل از لغزش چه اتفاقی افتاد؟

چه فکری از ذهنت گذشت؟

چه احساسی داشتی؟ (استرس، بی‌حوصلگی، تنهایی، خستگی و...)

دفعه‌ی بعد در همون شرایط چه کار دیگه‌ای می‌تونی انجام بدی؟

این کار باعث میشه به جای جنگیدن با خودت الگوی لغزش‌هات رو بشناسی که خیلی می‌تونه کمک کننده باشه

و یه نکته مهم اینکه هدفت فقط ۱۰ روز نباشه بلکه هدفت این باشه که هر روز مهارت مدیریت وسوسه رو تمرین کنی چون وقتی روی مهارت تمرکز می‌کنی عددها خودشون میرن بالا

یادت باشه اون آدم‌ها که بهشون میگیم پاک و درست، یک‌ شبه به اونجا نرسیدن 

پس به جای اینکه مدام به شکست قبلی نگاه کنی روی انتخاب بعدی تمرکز کن

پاکیت ابدی 

سرو

18 بهمن 1404 ساعت 11:27

بچه ها قاطی پستای پرونده اپستین دیدم یه آقایی می گفت این قدرتا حتی موقع تماشای فیلم های مستهجن توسط افراد، سابقه بازدید و دوربین گوشی ها رو ضبط می کنن تا بعدا علیه افراد استفاده کنن. اگه ما شخصیت مهمی شدیم چی؟ چی میشه؟ 🥲

منتظر

27 بهمن 1404 ساعت 12:17

سلام گلم❤️

تو با خدا ببند، خدا آبروی آدما رو حفظ می‌کنه

اپستین یا هر آدم کثیف دیگه‌ای نمیتونه جلو خدا وایسته، قدرت هیچ ابرقدرت کثیفی به خدا نمیرسه

اشتباه کردیم؟؟ بله ولی اگه برگردیم سمت خدا، خدا ما رو در آغوشش میگیره و ولمون نمی‌کنه

آبرو و عزت آدما دست خداست اونیکه خدا بخواد بالا ببره همه دنیا هم جمع بشن نمیتونن زمینش بزنن

فقط اینو یادمون باشه که بخاطر خودمون سرنوشت‌ و آینده‌ی کسی رو قربانی نکنیم

پاکیت ابدی 

سرو

16 بهمن 1404 ساعت 21:13

سلام دوستان. 

عیدتون مبارک.

چند روزیه دلم گرفته. فکر می کنم دیگه یه دختر پاک و سر به زیر مذهبی نیستم. به خاطر گناهایی که توی اینترنت کردم. هیچوقت یادم نمیره. و بین من و اون کسی که هیچوقت گناه نکرده فرق هست حتی اگه توبه کنم. یعنی همسر پاکی قسمتم میشه اصلا؟ 😪🥲🫠

راستی چشمم افتاد به تاریخ این پست و ساخت سایت که ۴ سالی ازش گذشته ولی با فعالیت نسبتاً کم. کاش منم حد نصاب پاکی رو داشتم می تونستم کمکی بکنم. تا جایی که یادمه شرط کمک به ادمین ها حد نصاب پاکی بود. خدا قسمت کنه 🌿🥲

منتظر

27 بهمن 1404 ساعت 11:27

سلام سرو عزیزم❤️

سرو عزیز خدا گفته میبخشم و فراموش میکنم و فرقی نیس حالا من و تو کی باشیم که بگیم هست؟؟

حساب و کتاب خدا با ما زمینیا متفاوته

ما چون خودمون نمیتونیم بگذریم و فرق میزاریم فکر می‌کنیم خدا هم مثل ماست

ان‌شاءالله یه همسر خیلی خوب نصیبت بشه🌱

ان‌شاءالله به زودی میای و کمکمون میکنی که به کمک نیاز داریم

پاکیت ابدی 

 

سرو

14 دی 1404 ساعت 20:51

ممنونم از همفکری تون دوستان 🌿🌟

منتظر

09 بهمن 1404 ساعت 19:24

❤️🌹

بدبخت خدا زده

05 دی 1404 ساعت 20:32

سلام 

به دوست عزیزمون سرو

عزیزم، من هیچ وقت اینستا نداشتم و هیچ وقت هم احساس نمی کنم از دنیا عقب موندم.

اتفاقا اونایی که بیشتر توی فضای مجازی ان، از دنیای دور و برشون عقب می مونن نه اونایی که کنارش میذارن

اگه فرد یا افراد خاصی هم توی این مورد روی تو تاثیر گذارن، باید انعطاف پذیریتو در مقابلشون کمتر کنی و از راه خودت کوتاه نیای

منتظر

12 دی 1404 ساعت 12:20

👌🌱

سرو

17 آذر 1404 ساعت 01:10

سلام ⚘️

هر بار میرم اینستاگرام تهش به حذف کردنش می رسه.

چون بخوام نخوام نگاه نادرست یا هدر دادن وقت توش هست.

ولی اینطوری از دنیا و خبرهاش و جو جامعه عقب نمی مونم؟ 

اگه بخوام کلا فیلترشکن نداشته باشم که یوتیوب هم حذفه.

خودم راضی ام ولی یهو آدم می بینه از حتی جو مذهبی ها دور افتاده. :( 

منتظر

18 آذر 1404 ساعت 15:54

سلام

خاصیت اینستاگرام همینه که من و تورو انقدر درگیر زندگی بقیه بکنه که از زندگی خودمون غافل بشیم

انقدر ظاهر قشنگ ولی فیک زندگی بقیه رو ببینیم که قشنگی‌های واقعی زندگی خودمون رو نبینیم

کدوم جو جامعه؟؟ جوی که همه درگیر حرص زدن و حسرت خوردن برای داشته‌های تو خالی بقیه هستن؟؟ جوی که فقط تو رویاهاشون تلاش میکنن؟؟

تو مسیر خودتو برو مسیری که یه زندگی خوب برای خودت بسازی 

میتونی از فیلترشکن به صورت کنترل شده و فقط برای دیدن محتواهای مفید در یوتیوب استفاده کنی

اون جوی که تأثیر منفی برات داره حتی اگه از جمع مذهبی هاهم باشه باید مدیریت کنی

پاکیت ابدی 

سرو

27 آبان 1404 ساعت 11:42

سلام

 

ممنونم از توصیه های منتظر عزیز

 

یه سوال داشتم شما هم با والدینتون درگیر هستید؟ 

 

بخصوص دخترهای مجرد با رفتارهای مادر. بخصوص اگر زمان بیشتری داخل خونه اید. 

 

من ۲۶ سالمه و مجردم. مادرم رفتارهای معیوب تکرارشونده ای داره مثلا از محتوای چت های من سوال می کنه، در اموری مثل خواستگاری دخالت شدید میکنه مثلا با طرف میره بیرون، چیزهایی که می دونه من ناراحت میشم رو مدام به زبون میاره و...

 

چیزی که مطمئنم اینه که ابدا تغییر نخواهد کرد.

 

از طرفی من هم تا حدی درونگرا ام هم مبتلا به اختلال خلقی و خیلی نمی تونم آدمی باشم که میره بیرون و خودشو بیرون سرگرم می کنه. حداقل فعلا ابتدای درمانم. 

 

با این شرایط خیلی دارم فرسوده میشم. دائم روح و جسمم در تنشه اونم به خاطر مادر. 

 

به نظرتون چیکار می تونم بکنم؟ 

 

این فعالیت هایی که گفتید رو نمی تونم انجام بدم دائم مثل یک لاک پشت یا خارپشت در خودم پیچیده شدم.

 

مادرم تاکید داره مدیر خونه است و غالبا هم قهره. و انگار خونه قلمروی اون شده. و حریم شخصی من هم همینطور.

 

از مشاور به شدت بدم میاد... انگار کل هفته امو میگیره فکرش و دستورالعمل هاش. لطفا پیشنهاد مشاور اصلا ندید امتحان شده است 😅 :)

 

و اینکه آیا مادر من فقط اینطوریه؟ 

 

جلوی دخالتاشون وایسیم مصداق عاق والدینه؟ 

 

( سرو هستم لطفا اگه با این اسم درج میشه ثبت بفرمایید ☆ )

منتظر

30 آبان 1404 ساعت 14:01

سلام سرو عزیزم

خیلی‌ها مخصوصاً وقتی دختر مجرد هستن و بیشتر خونه‌ن با همین سبک رفتارهای مادرشون درگیر می‌شن

این فقط مشکل تو نیست ولی خب شدت و مدلش برای هر کسی فرق می‌کنه

مرزبندی محترمانه هیچ‌وقت بی‌احترامی یا عاق‌والدین نیست

بی‌احترامی اینه که داد بزنی توهین کنی یا تحقیر کنی

ولی این‌که آروم و شمرده مثلا بگی که مادرم ممنون که بهم مشورت میدی و به فکرمی ولی اجازه بده خودمم تصمیم بگیرم

یا

وقتی از چت‌هام میپرسی اذیت می‌شم

این یعنی بالغی نه بی‌ادب

برای خیلی از مادرها سخت قبول کنن که دخترشون بزرگ شده و حریم می‌خواد

بیشتر امنیت‌طلبی و نگرانیه تا بدذاتی ولی این نگرانی نباید باعث آزار تو بشه

تو حق داری آرامش داشته باشی

می‌فهمم الان حالت این نیست که بری بیرون با کسی معاشرت کنی یا فعالیت سنگین انجام بدی همین که داری وضعیت رو بررسی می‌کنی یعنی یک قدم جلو رفتی

اگر بخوام یک توصیه کاربردی بگم:
تو اول باید حریم ذهنی و احساسی‌تو بسازی حتی اگر نتونی حریم فیزیکی بسازی

این یعنی بعضی حرف‌ها رو رد کنی، بعضی رو جواب کوتاه بدی و بعضی رو اصلاً وارد ذهنت نکنی

این دفاع از خودته نه جنگ با مادرت

می‌دونم نمی‌خوای پیش مشاور بری و احترام می‌ذارم

ولی بدون تو تنها کسی نیستی که این تجربه رو داری و اتفاقا آدم‌هایی مثل تو زیادن

نمیشه مادرت رو تغییر بدی ولی می‌تونی خودتو تغییر بدی

هرگز بی‌احترامی نکن ولی مودبانه از حریم خصوصی خودت دفاع کن و سعی کن رابطه‌تون رو داوطلبانه بهتر کنی

از درون خودتو قوی‌تر کن ، زندگی خیلی می‌تونه بی‌رحم‌تر هم باشه نبايد زود بشکنی

یه بنده خدائی

20 آبان 1404 ساعت 05:58

سلام رفقا.تونستم به 286 روز پاکی برسم

البته لغزش هم داشتم ولی تا آخر نرفتم

#رهایش میکنم

منتظر

20 آبان 1404 ساعت 19:41

سلام

ماشاءالله

۲۸۶ روز یعنی کلی مسیر رشد و مجاهدت🌱

خوبه که ادامه ندادین و شکر که تصمیم گرفتین محکمتر ادامه بدین

خدا خودش فرموده: «إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ التَّوَّابِينَ»

پس با قدرت ادامه بدین

پاکیتون ابدی

سرو

19 آبان 1404 ساعت 20:59

سلام...

وقتی یه مدت انجامش نمی دم انگار خمارم.

وقتی مرتکب میشم انگار چشمم باز می شه.

درست مثل موادی ها شدم.

طبیعیه؟

چیکار کنم؟ 

کِی درست میشه؟

( لطفا اگه اسمم سرو درج شده ثبت کنید... )

منتظر

19 آبان 1404 ساعت 21:38

سلام گل دختر

بله طبیعیه

ببین وقتی مدتی خودارضایی نمی‌کنی مغزت از ماده‌هایی مثل دوپامین محروم می‌مونه چون قبلش بارها از این مسیر بهش پاداش داده بودی (بیش از نیاز بدن)

حالا وقتی اون پاداش قطع میشه بدن و مغزت دقیقا مثل کسی که از مواد فاصله گرفته واکنش نشون میده:

بی‌قراری، وسوسه، خستگی، بی‌حوصلگی، حتی حالت خماری

و وقتی دوباره انجامش می‌دی یه‌هو مغزت پر از دوپامین میشه و حس می‌کنی انگار چشم باز شد یا حتی آرامش برگشت اما اون فقط آرامش مصنوعی مغزه نه واقعی

اما خبر خوب اینکه مغزت قدرت ترمیم داره

اگه چند هفته مداوم مقاومت کنی گیرنده‌های دوپامین دوباره تنظیم می‌شن و حالت طبیعی بدن برمی‌گرده معمولاً بعد از دو ماه میل و احساساتت طبیعی‌تر و سالم‌تر میشه

برای اینکه این دوره راحت‌تر بگذره:

1. ذهن رو مشغول کن: ورزش، کار فکری، یادگیری یا حتی کار دستی

2. محرک‌ها رو حذف کن: هر چیزی (تصویر، خیال، پیج یا فیلم) که مغزت رو تحریک می‌کنه

3. دفع انرژی سالم: ورزش منظم مخصوصا کار با وزنه یا دویدن

4. دعا یا ذکر وقت وسوس

5. صبور باش: هر بار مقاومت مغزت رو قوی‌تر می‌کنه

پاکیت ابدی 

بدبخت خدا زده

14 مهر 1404 ساعت 17:52

اگه ازدواج نکردین زیادم ناراحت نباشین، بعضی وقتا تو روند ازدواج پدر و مادر خود آدم یه بلایی سرش میارن که آرزوی مرگ می کنه

من چکار کنم که پدر و مادرم خوب بشن باهام آخه؟ 

منتظر

15 مهر 1404 ساعت 06:14

سلام

 

چیزی که من از حرفات متوجه شدم اینه که تو پروسه‌ی ازدواجی و خونواده موانعی رو سر راهت گذاشتن

نمیدونم مشکل چیه که اگه تونستم بهتر راهنمایی کنم

اول از همه اینو بدون که پدر و مادرت دوست دارن ولی احتمالا بلد نیستن درست ابرازش کنن و اگر سخت گیری می‌کنن به ظن خودشون دارن ازت مراقبت می‌کنن و با توجه به جامعه‌ای که توش زندگی می‌کنیم اونها هم حق دارن بیشتر نگرانت باشن ، اون‌ها فقط بلد نیستن درست ابراز محبت کنن و درست بهت منتقل کنن که براشون مهمی و نگرانتن پس سعی کن تو متوجه این باشی هرچند میدونم که گاها سخت‌گیری‌ها چقدر می‌تونه آزاردهنده باشه و بهت حق میدم

تفاوت نسلی که وجود داره و تفاوت دیدگاه‌ها باعث میشه همچین مشکلاتی پیش بیاد ، دوره‌ای که ما توش زندگی می‌کنیم با دوره‌ی زندگی اون‌ها کاملا متفاوته

سعی کن به نگرانی‌هاشون احترام بزاری و درکشون کنی

شرایطش رو فراهم کن و در یه موقعیت آروم باهاشون حرف بزن و بهشون بگو برات خیلی مهمه که نظرشون رو بدونی ولی اینم بگو که اجازه بدین که برای زندگیم خودمم تصمیم بگیرم

البته وقتی حتی باهاشو​​​​​​​ن مخالفی احترام رو نگه دار که اینطوری هم دل خودشون نرم‌تر میشه هم بهت کمتر سخت می‌گیرن

 

 

 

 

بعضی وقتا بحث مستقیم نتیجه نمی‌ده و بهتره روی جاهایی که اختلاف خیلی شدیده کمتر وارد بحث بشی و روی موارد مشترک تمرکز کنی

 

 

و اگر کسی در خانواده یا فامیل هست که حرفش روی والدینت اثر می‌ذاره و باهاشون ارتباط خوبی داری و میدونی که می‌تونن دکت کنن و کمکت کنن می‌تونی از اون‌ها کمک بگیری که واسطه بشن

برات بهترین‌هارو آرزو میکنم

 

 

 

 

 

منتظر

01 شهریور 1404 ساعت 12:44

سلام به همه

لطفا یه سر به این لینک بزنین و چند دقیقه‌ای از زمانتون رو که خیلی ارزشمنده صرفش کنین که برامون خیلی مهمه

ممنون از همراهی همیشگیتون🙏🌱

بدبخت خدا زده

10 مرداد 1404 ساعت 11:05

سلام 

به دوست خوبم یسنا جان: ببین وقتی که تنها هستیم، البته با اطلاعاتی که من به دست آوردم، این شکلی باید عمل کنی که حواس پنجگانه ات رو درگیر کن

مثلا یه آهنگ بذار برای خودت و همراه اون ورزش کن ، یا یه فیلم سرگرم کننده بذار که چشم و گوشت درگیر اون بشه و همزمان یه چیزی بخور

خلاصه هر کاری که میدونی حواس پنجگانه ات رو حسابی درگیر خودش می کنه انجام بده و اینجوری ناجی خودت باش✨

منتظر

12 مرداد 1404 ساعت 11:50

در واقع ذهن رو نباید بزاریم بیکار بمونه👌

یسنا.

07 مرداد 1404 ساعت 17:12

سلام بچه ها من فهمیدم که تنهایی خیلی روم اثر داره و هر چقدر هم می‌خوام جلو خودمو بگیرم بازم نمیشه و توبه ام رو میشکونم چکار کنم وقتای تنهایی؟ 

 

یکی هم اینکه وقتایی که عذر شرعی دارم هم خیلی راحت تر میرم سمت خ ا ولی زمانی دیگه کمتر شاید به خاطر نماز خوندنم باشه نمی‌دونم 

 

من چکار کنم هر وقت تنها میشم با اینکه می‌دونم ولی بازم تنبلی میکنم و نه پا میشم برم جایی که تنها نباشم نه چیزی چکار کنم آخه من

Ashkan.rus

09 مرداد 1404 ساعت 15:51

درود و سلام 

ببینید چون شکل گیری اعتیاد شرایط خاص خودشو داره و مسیر های عصبی مربوط به اون اعتیاد در ذهن شکل میگیره و شرطی سازی میشه حالا با چیزهای مختلف مثل تنهایی مثل گوشی یا هرچیز دیگری این کاملاً طبیعیه که شما زمان تنهایی تحریک بشید و به سمتش شوق داده بشید در وهله اول یاد بگیرید علتش چیه و در وهله دوم راهکار براش پیدا کنید 

من توصیه می‌کنم برای زمان تنهایی برنامه داشته باشید یکی از این تکنیک ها گول زدن ذهنه به این صورت که به خودتون تلقین میکنید شما تنها نیستید و یه نفر همین الانش داره نگاهتون می‌کنه و اون خداست شاید در ظاهر خیلی ساده به نظر برسه اما کاربردیه و توصیه می‌کنم انجامش بدین 

یکی دیگه از تکنیک ها دوری از سرنخ هاست ، ببینید خیلی از اوقات ما فکر می‌کنیم که داریم دور میشیم اما در واقع نزدیک انبار بنزینیم و هر لحظه ممکنه با یه کبریت همه چی نابود بشه بخاطر همین سعی کنید وقتی تنها هستین از همه سرنخ ها دور باشید و یه برنامه خوبی داشته باشید مثلاً گیم زدن می‌تونه خوب باشه یا موزیک گوش دادن می‌تونه گزینه خوبی باشه یا حتی فیلم دیدن، سعی کنید از بین کارایی که گفتم انجام بدین چون حالا بخاطر دلایل علمی و ترشح هورمون دوپامین میتونن جایگزین جالبی برای خودارضایی باشن 

af

01 مرداد 1404 ساعت 22:44

کسی که ۱۶ سال درگیر و الان ۲۷ سالشه میتونه ترک کنه؟ 

شنتیا

02 مرداد 1404 ساعت 22:40

سلام و خدا قوت شب شما بخیر باشه 

بله می‌تواند ترک کند اما باید برنامه ترک رو داخل سایت با توجه نسبتاً خوبی ادامه بدهد و از تلاش برای ایجاد تغییر کوتاه نیاید. 

 

اینکه عرض کردم کوتاه نیاید به چه معنی است؟

یعنی فرد اگر که نگاهش در حد چند ثانیه به خطا برود اما چون از ترک کردن کوتاه نمی‌آید و عقب نمی‌نشیند،پس به این اتفاق اجازه نمی‌دهد که او را شکست دهد.

 

براتون از خداوند توان وافر در مسیر ترک رو خواهانم.

بدبخت خدا زده

23 تیر 1404 ساعت 07:48

دوستان، نظرتون در مورد اینکه یه دختر بره سر کار چیه؟ محیط کار طوریه که با نامحرم های زیادی ارتباط دارم و می ترسم از این موضوع 

هر چی دو دو تا چار تا می کنم می بینم اگه نرم خیلی بهتره، مخصوصا اینکه یه خواب بد هم دیدم در موردش

وضعیت اقتصادیمون اینطوریه که پدرم به زور خرجمون رو میده و به خاطر همینم ترغیب شدم برم سر کار ولی الان خیلی دو دلم 

منتظر

02 مرداد 1404 ساعت 16:39

سلام

کار کردن خانم‌ها به نظرم هیچ مشکلی نداره به‌شرطی که یک سری مسائل رعایت شه
لازمه که چن تا نکته رو بهشون توجه کنی

ارتباط با نامحرم اگر در چارچوب حریم شرعی و حرفه‌ای باشه مشکلی ایجاد نمی‌کنه
خیلی از خانم‌ها در مشاغل مختلف مشغولن و با رعایت حدود شرعی به خوبی تونستن هم ایمانشون رو حفظ کنن هم در اجتماع مفید باشن

تو می‌تونی قوانینی برای خودت بذاری
مثلا نوع پوشش، نحوه صحبت کردن، اجتناب از صمیمیت بی‌جا، محدود کردن روابط به موضوعات کاری

اگه حس قلبیت و خوابی که دیدی یا نشانه‌هایی که از درونت می‌گیری همش می‌گه الان وقتش نیست این رو هم جدی بگیر
گاهی دل آدم از چیزی خبر داره که عقل هنوز درک نکرده اما در عین حال باید بررسی کنی که این حس از روی ترس و اضطرابه یا نه
می‌تونی از نماز و استخاره یا مشورت با یک فرد باتقوا هم کمک بگیری

از طرفی هم کمک به پدرت و سبک‌تر کردن بار زندگی می‌تونه یه انگیزه قوی باشه مخصوصاً اگر کار مناسبی پیدا کنی شاید هم بشه دنبال کاری گشت که در محیط زنانه باشه (مثلاً آموزشگاه، مهد، شرکت‌های خانگی یا فضای مجازی) یا به صورت دورکاری از خونه انجام بشه

پس دنبال کاری بگرد که محیطش زنانه‌تر یا با فرهنگ‌تری باشه
اگر برات مقدوره از کارهای پاره‌وقت یا پروژه‌ای از خونه شروع کن
با دعا و توسل یا استخاره راهت رو روشن‌تر کن
با کسی مثل مادرت یا یه مشاور مذهبی با تجربه هم صحبت کن

در نهایت تو باید کاری کنی که هم از نظر وجدانی و هم دینی راحت باشی چون وقتی آرامش درونی نداشته باشی کار بیرون نه تنها کمکی نمی‌کنه بلکه روحتو خسته‌تر هم می‌کنه

سرو

06 تیر 1404 ساعت 15:25

سلام دوستان. 

یک نکته ای به ذهنم رسید می خواستم مطرح کنم. 

این که عجله ی ما برای اعلام پاکی یا شکست در این سایت، باعث نشه که سهم تفکر و تامل و خویشتن داری رو در ترک گناه فراموش کنیم. و کم کم ترک و شکست، برای ما تبدیل به یه بازی نشه بلکه براش دلیل درونی داشته باشیم. 

خودم هم می خوام از این به بعد رعایت کنم.

 

منتظر

12 تیر 1404 ساعت 19:54

سلام

دقیقا ، نکته‌ی خیلی مهمی بود دمت گرم❤️

بدبخت خدا زده

20 خرداد 1404 ساعت 15:14

دوستان بیاید بگید انگیزه تون از ترک چیه؟ من... خب میخوام تشکیل خانواده بدم و واقعا ذوق دارم برای بچه داری و این چیزا 😍البته میدونم که سخته ولی رشته ی دانشگاهمو هم متناسب با هدفم انتخاب کردم که بتونم بچه های بهتری تربیت کنم. جدا از این، دوست دارم خودم و خانوادم سهم خیلی بزرگی در ظهور امام زمان (عج) داشته باشیم و طوری نباشم که بعد از ظهور شرمنده ی ایشون باشم.

علاوه بر اینا، متاسفانه این گناه طوریه که تمام انرژی و انگیزه و تقریبا همه ی زندگیتو برای یه مدت مختل می کنه و اگه روزی که امام زمان (عج) ظهور می کنه به این گناه مبتلا باشم، قطعا نمیتونم برم برای یاری حضرت (عج) و میشم مثل کسانی که نرفتند امامان قبلی رو یاری کنند. 

بنابراین باید تلاش کنم برای حفظ خودم از این گناه🩵✨

سرو

19 خرداد 1404 ساعت 20:38

لطفا برام دعا کنید همسر همراهی در آینده داشته باشم و بتونیم با هم از محیط این خانواده خودمونو دور نگه داریم و بچه هامونو سالم بار بیاریم. 

سرو

19 خرداد 1404 ساعت 20:36

میخوام بگم کمترین آسیب ارتباطش با بچه ها اینه که با این مسائل آشناشون میکنه. من که نمیخوام حتی چشم ناپاک و مریضش به بچه هام بیفته. 

شنتیا

20 خرداد 1404 ساعت 23:59

سلام

خداقوت و با احترام به همکار گرامی

در طی و تایید توصیه های همکار محترممون عرض کنم که؛ توکل تون به خدا باشه و اینو بدونین وقتی خودتون رو از نظر خودسازی، تبدیل به فردی کرده باشین که از این ناهنجاری ها دور شده، قطعا محیط امنی رو میتونین برای فرزندان تون هم فراهم کنین.

 

ارتباط نداشتن تون و حفظ فاصله با همچین شخصی هم در طی ساختن اون محیط برای خودتون هم کمک کننده ست.

توصیه هایی که شخصا دارم، البته علاوه بر مراجعه به روانشناس .. 

برنامه جایگزین سازی

پرکردن اوقات فراغت با:

  - ورزش‌های گروهی (والیبال، بسکتبال)

  - کلاس‌های مهارت‌محور (نجاری، خیاطی)

  - فعالیت‌های داوطلبانه اجتماعی به طوری که از اون اتمسفر، ذهنتون جدا شده باشه.

 

براتون آرزوی موفقیت دارم.

یاعلی🌱👌✍️

سرو

19 خرداد 1404 ساعت 20:35

اون اینقدر مریضه که نمی تونم بگم چه جوری اذیتم میکرد. قابل بیان ترینش اینه که میگفت بیا یه چیز جالب تو اینترنت دیدم. بعد که میرفتم فیلم پ.ورن ****** رو نشونم میداد. واقعا کفرم در میاد مامانم در جواب نگرانی من میگه ******** کاش یه ویروس بود اینجور آدما فقط گرفتار میشدن و دسته جمعی می مردن.